امروز خیلی به بابا فکر میکردم و بسیار براش دلتنگ بودم. گاهی وقتا با خودم میگم اگه بود زندگی من چه شکلی میشد؟ زندگیِ همهمون. میدونم از اینکه بچهها انقدر بزرگ شدن و نقشِ بابابزرگ رو بازی میکنه، قند تو دلش آب میشد. میدونم از شوخ و بامزه بودن پسرک کلی میخندید. میدونم هم که دخترک رو یهطور دیگهای دوست میداشت، همونطور که من رو. به بابا فکر میکنم، به آخرین مکالمهای که داشتیم، به گریهش پشتِ گوشی، به اعصابِ خوردِ خودم از اوضاعِ خونه که خیلی دل بهش نداده بودم و حالا فکر میکنم که چرا؟ اعصابم خورد بود چون بچهها زودتر مسواک نمیزنن بیان لباس خواب بپوشن و بخوابن؟! همین؟ حالا بران احمقانه به نظر میاد… به بابا فکر میکنم، به آخرین نگاهی که بهش انداختم وقتی روی تخت بود تـو ورودی غسالخونه، من و اون. به بالاتنهی شکافته و سرسری بخیه خوردهش، به لبهای ورمکردهش، به خونِ خشکشدهی کنارِ بینیش، به دستاش… آخ که از دستاش وقتی بین دستام گرفتمو بوسیدمو لبم یخ کرد. با خودم گفتم دستایِ گرمت کجا رفت بابا؟! همون دستایی که عینش رو وقتی یه غریبهی سالخورده کارتش رو گرفت سمتم دیدم و از این همه شباهت شوکه شدم و زار زدم… به بابا فکر میکنم. بابا دستایِ گرمت کجا رفت تـو این سرما؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر