خیلی سعی کردم فونتم و تاهوما کنم اما نشد که نشد، منم فکر کردم بیشتر از این مغزم و آزار ندم پس با همین فونت ادام می دم:/
یه عادتی دارم که هر روز که گوشیم و برمی دارم و می رم تو اینستاگرام قبل از هر چیز می رم سراغ آرشیو عکسهام که ببینم چی بهم یادآوری می کنه، زندگی گذشته، امروز یه عکس بود مال ۱۲ سال پیش و سفر استانبول، عکس رو با گوشیم گرفتم از زاویه بالا، کفشهای جین سرمه ای تامز پامه و روبروی سطل های پر از گل صورتی قرمز گل فروشی کنار خیابون ایستادم و زمین از نم بارون خیسه، تمام دیتیل های مربوط به اون لحظه رو یادم اومد، از لوکیشن گل فروشیه تو میدون تقسیم، بوی نم بارون، جایی که ب و خاله ل منتظرم بودن و خودم و عجیب بود که همه چی حتی حال اون موقع ام با یه عکس اومد بیرون…
یه کار دیگه ای هم که می کنم اینه که می رم تو گالری عکس های گوشیم و فیلترش می کنم که عکس های به تاریخ امروز و تو سال های قبل نشونم بده، یک اکتبر ۲۰۲۵ هیچ عکسی نبود، یک اکتبر ۲۰۲۴، پنجاه و نه تا عکس از تیله (گربه اکسم) تو حالت های مختلف، اون موقع من تو خونه پارک پرنس زندگی می کردم و آشپزخونه طبقه بالا بود واز صبح یه نور آفتاب خیلی قشنگ پهن می شد روی پارکت های کف آشپزخونه و یکی از قشنگ ترین صحنه ها رو می ساخت که من و تیله عاشقش بودیم و ساعت ها می نشستیم تو نورش و تو گرماش و کیف می کردیم. اون پهن می شد کف آشپزخونه و غلت می خورد رو زمین و خودش و برام لوس می کرد و من نازش می کردم، خودش و می کشید و من قربون صدقه اش می رفتم و از یه جایی به بعد اومدیم طبقه پایین تو اتاق خواب و تو تخت، من خوابیدم و دارم کتاب می خونم اونم اومده پایین پاهام چرخیده و بعد کنارم خوابیده و من از تو آینه روبروی تختم عکس گرفتم، همه اون لحظه ها رو هم مو به مو یادم میاد، حتی عکسی که از همین لحظه گذاشتم تو اینستاگرام و بعدش س برام مسیج زد و …، می رسم به یک اکتبر ۲۰۲۳ و بیست تا عکس از دست های تیله روی پاهام و دوباره همه اون لحظه ها یادم اومد و بوش و گرمیش و نرمیش و دلتنگی و اشک… با خودم فکر می کنم که چند وقته می خوام عکسهای تیله رو از رو گوشیم پاک کنم و نکردم.
حافظه چیز عجیبیه در لحظه همه حس ها، بوها، رنج ها و یک عالمه چیز دیگه رو با دیدن یه عکس می کشه بیرون، چه جوری همه اینا رو با خودمون حمل می کنیم، تا کی؟ تا کجا؟
گذر زمان از اون عجیب تر و توان انسان در فراموش کردن از این دو تا عجیب تر و شاید حتی شگفت انگیزتر.یک سال و هفت ماهه که اون خونه رو پس دادم و اومدم تو این یکی خونه، یک سال و سه ماه از آخرین روزی که تیله رو دیدم می گذره…
خیلی وقت ها تو زندگی دیدم که چقدر توانم از اون چیزی که فکر می کردم بیشتره و یه موقع هایی دقیقا برعکس، دیدم که چقدر توانم کمتره… همین قدر متضاد، مثل موقعی که عکس ها رو می بینم و یه لبخندی باهاشون میاد بیرون از حس و حال اون روزام و در لحظه به خودم میام می بینم به خاطر نبودنش دارم اشک می ریزم…
دنیا جای عجیبه
پاراگراف آخرت برای منم خیلی درسته
پاسخ دادنحذف