۰۹ مهر ۱۴۰۵

بیست و یک از سی: کوک وقت

به ساعت‌های پرت اداری که درشان کار از کار پیش نمی‌رود و به دیگرمکان‌هایی که جوانی‌مان در آن‌ها به فروش چیزها تلف می‌شود. از همان گاه بیداری می‌دانستم که بیهوده بود. شاید نوعی لج بود که مرا به وقت کشتن پای بازی کشاند و بعدش، با نگاه بر و بر پشت در بسته. شبیه پنجشنبه نیست امروز.
نمی‌دانم.
از سینمای ویرانه بر می‌گشتم. محل کار گذشته. محله‌ی شیر و خورشید قدیم. طرف دروازه قزوین و شهر نوی سابق. اشباح شهری زنان و پااندازها و مشتریانی که در آتش می‌سوزند، یا بالای دار رفته‌اند، یا در گذر زمان فراموش شده‌اند در حال زاری و ضجه. از پارک رازی تا میدان حر فعلی. اژدها. پزشکی. طب بی‌کارکرد. سایه‌ای از بوی تنباکو خانه‌ها را پوشانده و آفتاب همچنان تیز است. صدای چکمه‌ی سربازها روی زمین و کاشی‌های لق، دیدن چند آشنای قدیمی از شیراز و در پایان روز، دیدن آدم روشنی که حضورش به یادت می‌آورد که از تاریکی نباید بترسی.
 

۳ نظر:

  1. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. چند بار در دو روز گذشته این رو خوندم - جمله ها خیلی خوب کنار هم قرار گرفته اند.

      حذف
    2. ممنونم رضای عزیز🍀

      حذف