به ساعتهای پرت اداری که درشان کار از کار پیش نمیرود و به دیگرمکانهایی که جوانیمان در آنها به فروش چیزها تلف میشود. از همان گاه بیداری میدانستم که بیهوده بود. شاید نوعی لج بود که مرا به وقت کشتن پای بازی کشاند و بعدش، با نگاه بر و بر پشت در بسته. شبیه پنجشنبه نیست امروز.
نمیدانم.
از سینمای ویرانه بر میگشتم. محل کار گذشته. محلهی شیر و خورشید قدیم. طرف دروازه قزوین و شهر نوی سابق. اشباح شهری زنان و پااندازها و مشتریانی که در آتش میسوزند، یا بالای دار رفتهاند، یا در گذر زمان فراموش شدهاند در حال زاری و ضجه. از پارک رازی تا میدان حر فعلی. اژدها. پزشکی. طب بیکارکرد. سایهای از بوی تنباکو خانهها را پوشانده و آفتاب همچنان تیز است. صدای چکمهی سربازها روی زمین و کاشیهای لق، دیدن چند آشنای قدیمی از شیراز و در پایان روز، دیدن آدم روشنی که حضورش به یادت میآورد که از تاریکی نباید بترسی.
نمیدانم.
از سینمای ویرانه بر میگشتم. محل کار گذشته. محلهی شیر و خورشید قدیم. طرف دروازه قزوین و شهر نوی سابق. اشباح شهری زنان و پااندازها و مشتریانی که در آتش میسوزند، یا بالای دار رفتهاند، یا در گذر زمان فراموش شدهاند در حال زاری و ضجه. از پارک رازی تا میدان حر فعلی. اژدها. پزشکی. طب بیکارکرد. سایهای از بوی تنباکو خانهها را پوشانده و آفتاب همچنان تیز است. صدای چکمهی سربازها روی زمین و کاشیهای لق، دیدن چند آشنای قدیمی از شیراز و در پایان روز، دیدن آدم روشنی که حضورش به یادت میآورد که از تاریکی نباید بترسی.
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفچند بار در دو روز گذشته این رو خوندم - جمله ها خیلی خوب کنار هم قرار گرفته اند.
حذفممنونم رضای عزیز🍀
حذف