۱۷ مهر ۱۴۰۵

 از اینکه مجبور بشم برم سراغ پلن آخر خیلی خوشم نمیاد..برای امروز بعد کارم دیدن سه‌نفر توی ذهنم بود که آخرش به‌خاطر مجموع شرایط با گزینه آخرم رفتم بیرون..یادمه یه‌زمانی بین دانشگاه تهران(که عاشقش بودم) و علم‌و‌صنعت رفتم علموص چون روزانه اونجا انتخاب اولم بود.. یعنی من روزانه علم‌و‌صنعت رو ترجیح داده بودم به شبانه دانشگاه تهران:(((((

رفتیم بیرون، اینجا ساعت پنج و نیم شهر ساکت میشه و کافه‌ها تعطیل میکنن. یه کافه ترک پیدا کردیم که تا دیروقت باز بود.. رفتیم داخلش و خب با عکساش فرق داشت (بله من باید کافه رو بپسندم که بتونم دو سه ساعت بشینم اونجا) رفتیم سراغ گزینه بعد(کلن امروز روز گزینه اول من نبود). اینجا وایبش خوب بود، نشستیم و سفارش دادیم..حرف زدیم.. خیلی حرف زدیم.. من اینجا ایرانی که میبینم خیلی به وجد میام و خیلی معاشرتی‌تر از شخصیت عادی خودم میشم.. درواقع شخصیت ایرانیم خیلی معاشرتی و اهل صحبته.. برخلاف شخصیت انگلیسیم که خیلی حرفها رو فقط با یه لبخند جواب میده یا یه جواب کوتاه.

شب که دوستم منو رسوند خونه تصمیم داشتم شام سالاد بخورم با تخم‌مرغ آب‌پز.. و خب حتا تخم‌مرغ هم نداشتیم پس رفتم سراغ مرغ گریل توی یخچال و سالاد.. سلام به همه گزینه‌های اول دور از دسترس:)

هشت اکتبر ۲۰۲۶


۳ نظر:

  1. چه خوب که فقط یک گزینه روی میز نداری، حتی اگه اولی نشه

    پاسخ دادنحذف
  2. زبان مادری مثل حلوا و زبان غیر مادری مثل سنگه …

    پاسخ دادنحذف
  3. باید تیتر می‌زدی روزگار گزینه‌های غیر اول

    پاسخ دادنحذف