۱۲ مهر ۱۴۰۵

روایت پایه

 امروز مثل دیروز است ، چیزی تغییر نکرده است ،اما ناگهان همه چیز بر من تنگ و دشوار می شود، به تمامی احساس استیصال و ناتوانی میکنم و فکر میکنم هیچ تعلق و وابستگی و در هم تنیدگی ای را نه میتوانم تاب بیاورم و نه میتوانم از دست بدهم ، امروز روز معمولی ای است اما چه میشود که کل روز را در تن و جانم دارم میجنگم ، چه شده؟کدام اتفاق ، کدام ادم ، کدام موقعیت ، مرا به کجا پرتاب کرده که اینگونه بی تاب و بی قرارم؟ یکهو همه چیز میزند بالا ..دابل میم میگوید من این را به عنوان یک روایت پایه نمی بینم.. آخ دکتر دابل میم تو نزدیکترین آدم  به ادراک من هستی ، به احساساتم ، به رفتارهایم..چند سال است که ریز ریز برایت گفته ام، از آن روزی که برخلاف قوانین جلسات وسط روز زنگ زدم و گفتم او رفته است ، گریه میکردم تو گفتی ارام .. ارام..  دیر یا زود این اتفاق می افتاد .. 

تا آن روز که توی ماشین مجتبی نشسته بودم و میدیدم وسایلم را از ان خانه کذایی دارند بار کامیون میکنند ، آن روز ناگهان پایه ی مبل  تک نفره ی راه راه سفید و ابی ِ محبوبم خورد به در کامیون و پایه اش کنده شد ، همان لحظه بابا برگشت و من را با نگرانی نگاه کرد .. دستم را بردم بالا که یعنی  اشکالی ندارد ( توی دلم گفتم همه چیزم که از دست رفت ، بگذار این مبل راه اه هم به فنا برود چه اهمیتی دارد!)

تویی که همه ی اینها را دیده ای چطور است که فکر میکنی این یک روایت پایه نیست ! دابل میم عزیزم اما امروز که من در قعر آشفتگی ها ، دو به شک بودن ها و تعلیق های بی پایان زندگیم هستم میخواهم به تو بگویم نه! بیا باور کنیم که اتفاقا همین روایت پایه ی من است که گاهی تنها گاهی با ارفاق ممکن است تغییر کند.. 

۱۲ نظر:

  1. نوا جونم بغل می‌فرستم برات 🫂😔

    پاسخ دادنحذف
  2. یک‌باری نویسنده‌ای بهم گفت این که نوشته‌ای باورپذیر نیست. ادمها باور نمی‌کنند کسی با عزیزش این کار را کند. رابطه این دوتا ادم را عوض کن. گفتم اما مبنایش واقعیت همین رابطه است. گفت می‌دانم هست، اما ادمها نمی‌پذیرند.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ادم ها باور نمیکنند کسی با عزیزش این کار راکند مهتاب..

      حذف