۱۲ مهر ۱۴۰۵

روز چهارم، یا امروز هم گذشت

امروز بالاخره بعداز چند هفته صبح اخر هفته که بیدار شدم قرار نبود بشینم پای کامپیوتر. بعد صبحانه دیروقت رفتیم کاستکو و طبق معمول دوساعت تمام راهروها رو اباد کردیم مبادا چیزی ندیده از دنیا بریم. خانه که رسیدیم از خستگی هلاک بودیم اما به محض اینکه چشمهام گرم شد همسایه بالایی یورتمه رفتنش شروع شد و خوابم پرید. خیلی هم بد نشد. یک فصل کتاب خواندم و پا شدم. بعد از قهوه افتادیم به جان کمدها تا لباسهای گرم را بیاوریم دم دست، بس‌که فقط تیشرت و شومیزهای نخی و نازک و استین‌کوتاه داشتم فقط این چند روزی که هوا سرد شد دستهام از زیر هودی و ژاکت یخ می‌کردند.
بعدش کمی استراحت و حالا نوبت گوشت‌ها، تمیز و بسته‌بندی کردن و نصفه نیمه چیزی شبیه میل‌پرپ خام خام.
ساعت ده و نیم تازه نشستم زمین. بسته‌های قارچ توی یخچال هربار درش را باز نی‌کنم مراتب اعتراضشان را اعلام می‌کنند. این وسط بلوط‌هایی که چند روز پیش خریده بودیم را هم توی فر تنوری کردیم و اخ از طعمش. تا چشیدم صاف رفتم استانبول.
روز طولانی و خسته‌کننده‌ای بود که دوباره یادم اورد دیگر جوان نیستم. سی سالگی‌ام صبح پنجشنبه که بیدار می‌شدم صبحانه خورده نخورده می‌رفتم خرید تره‌بار و برمی‌گشتم خانه‌را تمیز می‌کردم، نهار یک چیز دم دستی درست می‌کردم و مشعول شام می‌شدم. دست تنها، تا ساعت هفت ‌که مهمان‌ها برسند دوجور غذا و سالاد و دسر و ظرف میوه و مزه روی میز آماده بود و چای توی قوری چینی روی کتری داشت نم نم دم می‌کشید.
حالا اگر مهمان داشته باشم از سه روز قبل باید شروع کنم مرحله به مرحله یک روز خرید یک روز خانه تمیز کردن یک روز دسر، تاره اگر جانم بکشد. تازه نصف لوازم غذا را هم اماده و نیمه‌آماده می‌گیرم و باز آخرش یک چیزی خراب می‌شود، یا جانی برای معاشرت برام نمی‌ماند. 
دیگه پیر شدی و خبر نداری..‌

۹ نظر:

  1. خسته نباشی مهتاب جون :*
    منم همین‌طور شدم تو خستگی و معاشرت. البته که به اوضاع روحی اون‌روزم هم، بستگی داره :)

    پاسخ دادنحذف
  2. اخ منم همینطور مهتاب منم همینطور..🫂

    پاسخ دادنحذف
  3. منم همین‌طورم. یهویی از یه سنی، جون آدم کم میشه انگار‌. یه روزی کم، یه روزی کم‌تر البته برای من.

    پاسخ دادنحذف
  4. آخ از طعم بلوط‌های استانبول ...

    پاسخ دادنحذف
  5. چه خیالم راحت شد دیدم تنها نیستم. هی دنبال امراض جسمی و ردحی می‌گشتم در خودم. انگار نمی‌خوام سنمو باور کنم.

    پاسخ دادنحذف
  6. وای منم همینم مهتاب

    پاسخ دادنحذف
  7. منم اصلا جون ندارم کلی کار توی یه روز انجام بدم.

    پاسخ دادنحذف