۱۳ مهر ۱۴۰۵

افرا جاری

دوشنبه ها روز بخشِ من در دانشگاست ، امروز لام  هم امد ، تعجب کردم گفتم اینجا چه کار میکنی، موبایلش را در اورد و عکس زبانِ مادرش رو نشانم داد بعد بلافاصله گفت به نظرم چیز خوبی نمیاد ، گفتم نگران نباش بایوپسی میکنیم ، گفت من دلش را ندارم زنگ بزنم مامان بیاد،  خودت انجام میدی؟ گفتم اره .. مادرش امد در بالین که دیدم اوضاع از عکس بدتر بود من را کشید کنار و گفت تو هم به همونی فکر میکنی که من فکر میکنم؟ گفتم همین الان کارشونو انجام بدیم ، گفت مامان پلاویکس میخوره ، گفتم اشکالی نداره کنترل میکنیم خونریزی رو  ، به تعویق ننداز . دور از چشمش لنف نودها را چک کردم ، گفتم تو بشین توی اتاق،  یکی از دانشجوها ایدم می ایسته .. در تمام زمان عمل یقینم به بدخیمی بیشتر و بیشتر میشد ، کارم تمام شد نمونه را با خودشان بردند و من امدم سمت خانه، در راه به مامان و بابا فکر کردم ، به پیری ،به بیماری ، به مرگ.. خانه که رسیدم باران شروع شده بود به شیوا زنگ زدم که بریم دوچرخه سواری، گفت باران می اید حتما همه جا گل شده ، گفتم اگر گل زیاد بود پیاده میشویم .. ۱۰ دقیقه زیر باران رکاب زدیم و رسیدیم به مزاری و دور افتخار همیشگیمان ، دور تا دورِ درختان افرا ، ما به جایی که افرا زیاد باشد میگوییم«افرا جاری» اما شیوا دوست دارد اسم انجا مزاری باشد.افراها هنوز زرد و نارنجی نشده بودند ، اما درختان بالادست تغییر رنگ داده بودند .. باران به صورتم میخورد، موهایم خیس شده بود و آب از روی موهایم روی صورتم می سرید ، هوا ملس بود،بوی چوب سوخته می امد  و صدای سگ محبوب شیوا که همیشه برایش فذا می آورد از دوردستها شنیده میشد .. از این همه قشنگی، خوشی  زیادی به من رسید .. با خودم گفتم فاصله ی رنج و کیف ، دشواری و آسانی، نیستی و هستی همین قدر کوتاه است؟ همه چیز همینقدر ناپایدار است؟در ثانیه ای همه چیز فرو میریزد و در ثانیه ای دیگر همه چیز با شکوه و شگفتی کنار هم قرار میگیرد.. یاد نوشته ی بوبن افتادم« در اینجا سیلی میخوریم ، در آنجا شاخه ای یاس به ما هدیه میدهند» 

۹ نظر:

  1. نوا شاید فلسفه زندگی در همین ناپایداری باشه. دیدن بیماری پدر و مادر خیلی سخته. امیدوارم مامان دوستت بهبود پیدا کنه

    پاسخ دادنحذف
  2. زندگی خیلی سخته :(

    پاسخ دادنحذف
  3. دلم دوچرخه‌سواری خواست:).. امیدوارم مامان دوستت بهبود پیدا کنه

    پاسخ دادنحذف
  4. گهی گنج بینیم از او گاه رنج

    پاسخ دادنحذف
  5. زندگی خیلی سخته، کاش یادم بمونه یه پست شبیه همین بنویسم

    پاسخ دادنحذف
  6. چه عنوانی: افرا جاری ...
    چه حالی داره نوشته‌است ... :/

    پاسخ دادنحذف
  7. چه ناراحت مامان‌ش شدم :( خداکنه خوب بشه

    پاسخ دادنحذف
  8. امیدوارم مامان دوستت خوب بشن

    پاسخ دادنحذف