۱۱ مهر ۱۴۰۵

۱۲۲/۱۶۰

 آسمون‌ برق می زنه، کمتر از صدم ثانیه صدای رعدش میاد، تازه رسیدم خونه، می رم تو تراس و لباسها رو از روی رخت آویز جمع می کنم و میارمشون تو خونه. دلم می خواد برم تو تراس و به صدای بارون گوش بدم و به بوش که تو هوا می پیچه، سردم می شه، برمی گردم تو اتاق و از توی کمد یه کاپشن نازک سبز براق برمی دارم و می پوشم و دوباره میام تو تراس، بارون شدید شده با باد می خوره به دیواره چوبی تراس و بوی چوب بلند می شه، اینقدر صبر می کنم که بارون صورتم و کاپشنم و پاهام و خیس کنه، چند قدم میام عقب و تکیه می دم به در تراس و فقط نگاه می کنم…

دعواهامون تمومی نداره، تکرار اتفاق های قدیمی و دعواهای جدید، خسته تر از اونم که حتی بخوام راجع بهش با کسی حرف بزنم، از خودم و خشمم و اون حالی که با شروع دعوا میاد بیرون می ترسم، خیلی می ترسم:(((

صبح که از خواب پاشدم حس کردم از همه جهان عصبانیم و زورم به هیچی نمی رسه. وقتی من و رسوند دم خونه خودم بهش گفتم من دیگه تمومم نه می خوام ببینمت نه صدات و بشنوم نه هیچی، فقط می خوام برم همین، همدیگرو بوسیدیم بادم نمیاد دوباره چی گفت که وقتی پیاده شدم دیگه از پنجره ماشین نبوسیدمش و همون و اومدم تو خونه…

فقط با خودم گفتم برو دوش بگیر، لباس بپوش و برو ورزش. مثل یه ربات که بهش برنامه می دی همون کار و کردم. بعد ورزش یک ساعت راه رفتم تا رسیدم به قهوه و فقط با خودم تکرار کردم رها کن فقط رها کن چون زورت نه به درست کردنش می رسه و نه به مراقبت کردنش، پس بذار جهان تصمیم بگیره. قهوه ام برداشتم و ماشین گرفتم و رفتم که لاک ناخنم و عوض کنم و به هیچی فکر نکنم.

بارون دوباره شدید شد، نشستم لبه در تراس، باد دامنم و می زنه کنار و بارون پاهام و خیس می کنه و من می نویسم و دوباره یه برقی همه آسمون و روشن می کنه و صداش تو آسمون منفجر می شه و بوی خاک بارون خورده می پیچه تو هوا، صدای چرخ ماشین ها روی خیابون خیس و صدای قطره های بارون روی برگ درخت ها و باد، سردم شده اما جون ندارم پاشم پس می شینم همین جا، سرم و میارم بالا و آسمون و می بینم که بنفش شده و دوباره یه برق عجیب و بعد صداش و قطره های آب بارون که از لبه نرده تراس سر می خورن…

توانم برای ادامه دا‌دن و نگه داشتن کم و شایدم تموم شده نمی دونم.

همه امروز دلم می خواست نامرئی بودم و فقط یه خط سفید براق و شاید یکم نورانی مرز بدنم رو با محیط اطرافم جدا می کرد که به هیچی برخورد نکنم و شاید هم هیچی به من برخورد نکنه. سرم و میارم بالا و آسمون و می بینم که آبی تیره شده و صدای چرخ ماشین ها روی بارون کف خیابون و یه برق دیگه و یه صدای دیگه …

امروز همه روز با خودم تو مغزم گفتم رها کن چیزی رو که زورت بهش نمی رسه درست مثل موقعی که زورت به شروع نشدنش هم نرسید. دیگه برای هیچ قسمتیش تلاشی نمی کنم، فقط صبر می کنم ببینم جهان به کدوم سمت می بردش…

سرم و میارم بالا و قطره های بارون که زیر نرده تراس وصل شدن و نگاه می کنم و بوی بارون و نفس می کشم.


۳ نظر:

  1. کتی جون امیدوارم هرچی که پیش میاد، آرومتر و خوشحال‌ترت کنه

    پاسخ دادنحذف
  2. کار خوبی می‌کنی رها کن کتی امیدوارم دلت آروم شه 😘

    پاسخ دادنحذف
  3. بهترین کارو می‌کنی.

    پاسخ دادنحذف