۱۶ مهر ۱۴۰۵

از خیال تا واقعیت ۶

 نشسته بودیم با فریبا، رو پله‌های مصلی، جلوی شبستان و هایدا می‌خوردیم. فریبا تندتند حرف می‌زد و من ساندویچ می‌خوردم و به آدم‌های کتاب به‌دست نگاه می‌کردم که از این غرفه به اون غرفه در حرکت بودند. هوای اردیبهشت، دم کرده بود و آدم‌ها با نایلون‌های پر از کتاب تو صف سیب زمینی و همبرگر بودند. 

فریبا گفت راستی الف بهم زنگ زد. لقمه تو دهنم موند. به سختی قورتش دادم و گفتم کِی؟ گفت یکی دو ماه پیش بود. دقیقا یادم نیست. سعی کردم بی اهمیت جلوه بدم و پرسیدم خب؟ چی می‌گفت؟ فریبا گفت هیچی. گفت که کارهاش درست شده و چند روز دیگه پروازشه و خواست خداحافظی کنه. گفت از طرف منم از سایه هم خداحافظی کن. نمی دونم قیافه‌ام چطوری شده بود که فریبا گفت چیزی شده؟ سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم نه خوبم و فریبا شروع کرد دوباره حرف زدن، ولی من دیگه نمی‌شنیدم چی میگه. انگار دیگه اونجا نبودم. باورم نمیشد. از سایه هم خداحافظی کن؟ از سایه هم؟؟  نمی‌تونستم بپذیرم که حتی برای خداحافظی بهم زنگ نزده بودی. ذهنم چرخید و چرخید رفت به آخرین بار. آخرین مهمونی. آخرین دیدار‌. یادته؟

تو اینجا را احتمالاً نمی خونی ولی من یادم هست اون شب آخر دیدارمان رو. در مهمونی خداحافظی و فارغ‌التحصیلی که توأمان گرفته بودی. من نشسته بودم دورترین فاصله از تو، تو وسط مجلس می‌درخشیدی، می‌خندیدی با دوستان دیگرت و با همه دونه دونه عکس می‌گرفتی و بعد گاهی به من نگاه می‌کردی. صبح با هم بحث کرده بودیم و من به اصرار خودت آمده بودم و حالا هر دو دور از هم زمان رو می‌گذروندیم. احساس کردم که نمی تونم جو رو تحمل کنم. لباس پوشیدم و خواستم بروم. حتی مانعم نشدی. یا خانواده‌ات خداحافظی کردم با خواهرت روبوسی کردم ولی با هم حتی دست هم ندادیم. حتی برای آخرین بار سمتم نیومدی که خداحافظی کنیم و روبوسی کنیم. از در که اومدم بیرون گریه‌ام گرفت. به پیاده رو که رسیدم به هق هق افتادم. مهر ماه بود و کمی باد می‌وزید و هوا گرگ و میش غروب بود. زنگ زدم به ت. بهش گفتم بیا من رو جمع کن. اینجور مواقع همه باید کسی رو داشته باشند که بهش پناه ببرند. ایستادم تو پیاده‌رو تا برسه. گریه می‌کردم و عابرین گاهی نگاهم می‌کردند. یاد بحث صبحمون افتادم و بیشتر گریه کردم. اینکه هیچوقت نفهمیدی ناراحتی من به‌خاطر این نبود که تو داری میری آمریکا و من دارم نمی‌روم آمریکا. اینکه برداشت‌های اشتباهت تا آخرین لحظه هم ادامه داشت. ت رسید. می‌دانم چه‌کار سختی ازش می‌خواستم. می‌خواستم به منی پناه دهد که داشتم برای تو می‌مردم. ت آمد و ماند تا آرام شوم. شاید این تنها چیزی بود که از تو می‌خواستم. 

از روز اولی که در راهروهای بیمارستان رسول همو بوسیدیم و تا آخرین روز که از خانه‌ی شلوغ تو بیرون رفتم مثل یک فیلم از جلوی چشمام گذشت. نمی‌دونم اونجا جلوی شبستان مصلا کنار فریبا چرا انتظار بیجا داشتم که لحظه‌ی قبل رفتن بهم زنگ بزنی. همه چیز از همان لحظه که از در خونه‌‌ات بیرون اومدم تموم شده بود. با فریبا رفتیم تو غرفه‌ی کتاب‌های عمومی. روز تازه به نیمه رسیده بود.

۱۹ نظر:

  1. سایه لطفا وقتی انقدر عمیق از احساست می نویسی، وسطاش یه چیزی بگو که بشه مسخره بازی درآورد تو کامنتا دختر :*
    حالا هایداش خوب بود؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. هایدا نمایشگاه کتاب مگه میشه بد باشه :دی

      حذف
  2. همه باید یکی رو داشته باشن که اینجور موقع‌ها بهش زنگ بزنن. مهاجرت اون یکی‌ها رو یکی یکی ازم گرفت. اول اونا رفتن و من تو شهرخودمون دیگه اون کسی رو که بشه به وقت ضرورت فرار از خونه بهش پناه برد رو از دست دادم. بعد هم خودم مهاجرت کردم و .. حالا هستن ادمهایی که بشه بهشون بگی بیا من رو جمع کن. اما نه ادمی که بدونی هیچی نمی‌پرسه و هیچ قضاوتی نمس‌کنه.

    پاسخ دادنحذف
  3. چقدر دلت گرفت! فکر میکنم همین چیزاس که کم کم جمع میشه و از ما یه آدم محکم جگرسوخته میسازه که دیگه چیزای زیادی برای از دست دادن نداره ❤️

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دقیقا. آدمی که الان هستیم

      حذف
    2. نظر نامحبوبی دارم که صرفا از روی نوشته ها و بدون شناخت شخصی شما دو‌نفر در‌دستهٔ « چیزای زیادی برای از دست دادن نداره» نمی گنجید.

      حذف
    3. یه کم بیشتر توضیح بده 🧐

      حذف
    4. کوتاه توصیف کردنش آسون نیست - ولی عزت نفس نزدیکه - هر دو تون (و خیلی از زنهای دیگه ای که اینجا می نویسن) از قالب پذیرفته شدهٔ زن بودن و زن ایرانی بودن زدین بیرون و بجای تخفیف و قناعت به همینی که هست دهن خودتون و اطرافیان رو صاف کردین به خاطر اعتقاد به کیفیت بالاتر برای زن بودن و اختیار زندگی رو در دست گرفتن. تنها کسی که به ءچیزی برای از دست ندادن» می رسه کسی هست که خودش رو دیگه دوست نداره (یا شاید آگاهانه و مثلا طبق آیین بودا و عرفان شرقی تعریف من بودن رو برای خودش عوض می کنه) و دیگه برای جلو رفتن تلاش نمی کنه. تقریبا نود درصد اون چیزی که شما دارین هی ازش غر می زنین دردهای جلو رفتنه. اون میل به جلو رفتن مهمترین چیزیه که هیچ کسی نباید از دست بده برای سلامت باطن - و خب در نوشته های شما نه تنها هست بلکه داستان اصلی است.

      حذف
    5. رضا خیلی کلمات رو با معنی واقعی نگیر. ادبیات فارسیه و اغراق و جملات قصارش. منظور من از چیزی برای از دست دادن نداره در واقع اینه که چیزهای زیادی دیگه نیستن که مهم باشن. دیدگاهی که پخته شده و فهمیده فقط چیزای کمی ارزش داره و نباید از دستشون داد.

      حذف
    6. تصحیح میکنم : خیلی کلمات من رو واقعی نگیر چون دقت کافی در انتخابشون مبذول نمینمایم :D

      حذف
    7. به خدا منم یه چیزی گفتم برم به کارم برسم سایه گیر داد توضیح بده!

      حذف
    8. باعث افتخاره که تو رو با سوال نگه داریم ازت حرف بکشیم . کامنت هات همیشه عالین

      حذف
    9. از این نظر درسته حرفت. من بیشتر منظورم این بود که اتفاقاتی که برای آدم میفته، شکست‌ها، موفقیت‌ها و رابطه‌هایی که خوشی و شکست داشتن، باعث میشه که این آدمی باشم که الان هستم. یه جور ساخته شدن بعد از درد و شکستن و به نوعی قوی‌تر شدن.

      حذف
    10. مرسی رضا وقت گذاشتی توضیح دادی

      حذف
  4. آخی سایه 🥺❤️‍🩹
    چه لحظه‌ی تلخ و بدی بوده. چه خداحافظی بدی. دوری و مهاجرت خودش به تنهایی وحشتناک هست آخه :((

    پاسخ دادنحذف
  5. مهر ماه بود.. هوای پاییز چه چیزایی یاد ادم میاره

    پاسخ دادنحذف