۱۰ مهر ۱۴۰۵

لوسین، فرار کن

 امشب، لوسین‌ام. آنت، دختر محبوبم، روزهاست که با من قهر است و پاهای اسب چوبی‌ام شکسته. امشب انگار لوزرم. در شهری که زندگی می‌کنم، انگار همه من‌ رو مقصر می‌دانند، در حالیکه من جز عشق و آشتی و دوستی چیزی نمی‌خواستم.

امشب لوسین‌ام. حوصله ندارم. بی‌قرارم. خسته‌ام. صدایی در گوشم می‌خواند: لوسین فرار کن. به جنگل‌، فرار کن. آنقدر دور شو که آدم‌ها قضاوتت نکنند. خیلی دور شو. خیلی دوور.

۱۴ نظر: