امروز به جلسه کاری ام رفتم، جلسه خوب برگزار شد.و یک اتفاق خیلی خوب اسنکه یکی از دوستان قدیمی ام رو گه چند سال ندیده بودم ،اونجا. دیدمش.
یک بغل سفت و طولانی و انتقال انرژی اونم کلی.
نشستیم به حرف زدن ، وسط حرفامون بود که اون یکی دوستمون اومد ،سه تایی با هم شوخی و خنده هایی از سر رفاقت .
حال خوبی بود ،بعد از مدتها یک تجربه ناب از گفتگوهای صمیمی .در همین حوالی دستیار دفتر ،اومد صداشون کرد برای جلسه .
هر ۳ تایی به هم نگاه کردیم و گفتیم ای وای کلی حرفهامون مونده، چه زود گذشت.
قرار شد دوباره بهشون سر بزنم ،با لبخند از دفتر کارشون اومدم بیرون و مسیر تا محل کارم رو پیاده اومدم. نزدیک بود شاید ۲۰ دقیقه و داشتم تلفنی به میم از جلسه کاری ام می گفتم.
امشب به دلیل تطویل دروس پسرک ،قصد نداشتم بنویسم .
ولی یک چایی ریختم ،چایی تازه دم.
منتظرم که خنک بشه ، باید دووم بیارم تا خنک بشه .
واقعا دووم آوردن تنها کلمه ای که به الان و خستگی من جواب میده.
در این فاصله دوام ، نوشتم .
هیچ خوبتر از دیدار دوست قدیمی نیست وقتی که حرف بسیار دارید برای واگفتن.
پاسخ دادنحذفکوالیتی تایم
پاسخ دادنحذف