امشب نِلام. جهانم تاریک است. چمدانم رو میخواهم بردارم و همراه با آدمی که نمیدانم کیست، سفر کنم. دنبال شهر دروغین بگردم. مدینهی فاضله. شهری که خوشبختها در آن زندگی میکنند.
امشب نلام. میدانم پارادایسی وجود ندارد، ولی باز هم دنبالش می دوم، دنبال جایی که نیست. شهری که نیست. آدمی که نیست.
همه چی در گذر است. منم که نمیگذرم.
همین.
سایه ببین سردبیر قبول می کنه از چوب جادوییش استفاده کنه و امشب نل رو به قریه مردمان خوشبخت ببره؟
پاسخ دادنحذفچقدر خوشم میاد از این کاری که با کاراکترها می کنی :*
مطمئن نیستم اونا هم خوشبخت باشن آخه. این همه راه بیام :))
حذفمرسی :*
منم خیلی خوشم میاد سایه. من رو هر بار میبره تو دنیای غمگین و شیرین کارتون و شخصیتش ❤️
پاسخ دادنحذفقربونت ❤️
حذفمیشه امشب دو تا نل داشته باشیم استثنائا؟
پاسخ دادنحذفباشه چمدونت رو ببند. اون آقای مسن رو نمیاریم. خودمون دو تا میریم انقدر میگردیم تا پارادایس رو پیدا کنیم :دی
حذفای سایه ای سایه 🫂🫂بزن بریم:))
حذفچقدر خوب مینویسی سایه
پاسخ دادنحذفقربونت عزیزم ❤️
حذفچه قدر اون مجموعه رو با شور دنبال میکردم، در عین این که در همان بچهگی به شدت روانام رو خطخطی میکرد.
پاسخ دادنحذفچارهی دیگهای نداشتیم. تلویزیون همینها رو برامون پخش میکرد و با روح و روانمون بازی میکرد
حذفجدا از اون اجبار و حجم انبوهی از مزخرفات، اما به نظرم خیلی چیزهای خوبی هم به توفیق اجباری در کودکی و نوجوانی در دسترسمون قرار گرفت، مثلاً اون مجموعههایی که از روی داستانهای دیکنز ساخته شده بودند.
حذفآره ولی اونها هم برای یه بچه سیاه و غمانگیز نبود؟ بهتر نبود یه کم بزرگتر شه؟ نمی دونم گاهی فکر میکنم روان بچه خیلی زود با مفهوم یتیم و پرورشگاه و مرگ مادر در کودکی و هزاران ترامای دیگه آشنا شد.
حذفمتوجه ام و موافقام.
حذفبا این حال، تصور کن نوجوانیت رو با فیلمهای کلاسیک کوروساوا و اوزو بزرگ بشی و بگذرونی.
؛)))
آره موافقم:))
حذفنظر کلیشه: ما فکر می کنیم زمان رودخانه ای است که ما لبش ایستاده ایم و از جلوی ما می گذرد. ما از رودخانه می کذریم و رود همانجا می ماند.
پاسخ دادنحذفاومم جالب بود
حذف