۰۹ مهر ۱۴۰۵

اندر مصائب کارمندی

​صبح با فحش و کتک رفتم سرکار. امروز صبح وقتی بیدار شدم مثل اغلب اوقات دلم نمی‌خواست برم سرکار. البته این نخواستن یه فرقی کرده. قبلاًتر‌ها با ماهیت کارم دست به یقه بودم اما الان با ساعت کاری زیاد شده. بین دوستام می‌تونم بگم جزء معدود آدم‌های کارمندم. اون‌هایی هم که کارمند بودن جسارتشون خیلی زیاد بود، بعد از چند سال استعفا دادن و اومدن بیرون و برای خودشون کار می‌کنن. راستش قسمت بازرگانی خدمات پس‌از فروش یکی از اون دوتا شرکت خودروسازی کار می‌کنم. وقتی با مرز آشنا شدم چون فری‌لنس کار می‌کرد ساعت کاریش دست خودش بود. یه تزی هم داشت؛ کاری رو انجام بده که دوست داری در غیر این‌صورت کارت رو دوست داشته باش. می‌تونم بگم بالغ بر هفده سال هر روز صبح خودمو قانع می‌کردم تا برم سرکار. اون اوایل آشنایی با مرز، یه روزهایی با زور اون از تخت کنده می‌شدم. گاهی با سفرهای آخر هفته و کوه رفتن به خودم جایزه می‌دادم. تو طبیعت هم فارغ ز هیاهوی جهان. این دو سال آخر نمی‌گم کارمندی رو دوست دارم بلکه به یه توافقی با خودم رسیدم. الان ساعت کاریم بالاجبار اضافه شد چون رفتم تعهد دادم، دو سال دیگه از کار کارمندی رها بشم. پلن خاصی ندارم و نمی‌دونم می‌خوام چه‌کاری رو شروع کنم؟ اما دوست دارم یه کاری رو استارت بزنم. ماه‌های اول خیلی دو به شک بودم، و هی از بقیه مشورت می‌گرفتم. من سخت تصمیم می‌گیرم. تو این موقعیت‌ها خیلی حرف می‌زنم و بیشتر از بقیه تایم‌ها رو مُخی میشم. عموماً هم بعد از کلی بالا پایین کردن، انتخاب‌های شایسته‌ای در بدترین‌ها دارم. فعلا چند هفته‌ای هست نشخوار فکری‌ام این موضوع رو گذاشته تو بایگانی به‌جاش یکی دیگه رو شروع کرده. حالا با این وقت کوتاه شده، که همهٔ بعدازظهر‌ها هم به جز جمعه و چهارشنبه کلاس دارم نشخوار اینه: پس فراغتت کو؟! اصلاً می‌دونی قراره چی‌کار کنی؟ بنظر موجود دائم‌الغری میام. اصلا همهٔ اینها رو گفتم چی بگم؟ آها یادم اومد. دو تا پیشنهاد کمپ از دوتا دوست داشتم اما چون همکارم از قبل گفته بود آخر هفته نیست و حتماً یکی‌مون باید سرکار می‌بود گفتم نمیام. طبق همهٔ آخر هفته‌ها می‌خواستم برم کرج پیش مامان. یه پرانتز باز کنم. «جدیداً خیلی با مامان اکی‌تر شدم. از اینکه باهاش وقت بگذرونم اذیت نمیشم، با وجود تفاوت‌های بزرگمون با لذت پیشش می‌مونم. مامانم تو یه خانواده غیرمذهبی بزرگ شده اما بعد از بابام انگار مذهب پناهش شد و هی بیشتر بهش چنگ زده. برای همین ما باهم آبمون تو یه جوب نمیره. و هرکاری خواستم بکنم براش مبارزه کردم. بچه اول هم باشی به‌جای همه باید خط‌شکنی کنی، حتی سفر رفتن. به همون نسبت دردسرت بیشتره و فضا متشنج‌تر» روج پیام داد اگر کرج نمی‌ری شب بیا با بچه‌ها دور هم باشیم. برعکس همیشه، اینبار وقت گذروندن با مامان هم رو میز بود. 

۶ نظر:

  1. منم فعلا کارمندی رو پذیرفتم برای امرار معاش

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. منم دقیقاً همین حرف و به همکارم زدم. فقط برای درآمد میام سرکار و زندگیم بیرون از اینجاست :)

      حذف
    2. من خیلی با این موضوع مشکل داشتم - که کارم فقط به اندازه حقوقش برام ارزش دارده - ولی سه بار هم رفتم کار خودم رو راه بندازم هیچ کدوم به جایی نرسید الان برگشتم به کارمندی و با اینکه خیلی هم خوشحال نبیتم ولی راحت تر قبولش می کنم چون طبق تجربه فهمیدم من آدم کار خودم رو داشتن نیستم!

      حذف
  2. نمیدونم این چقدر مرتبط باشه. اما من یه جایی فهمیدم که روحیه ها خیلی فرق داره. شاید اگه عمیفتر خودمو فقط ببینم میفهمم که شاید کارای تکراری. کارمندی. کار ۹ تا ۵ و این قبیل کلمات اونقدرها هم بد نباشه. ممکنه زندگی خیلی فعالی هم داشته باشی با کارمندی که با روحیه ت سازگار باشه. نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. یعنی بیزنس داشتن یا کار مستقل داشتن ممکنه باری همه ایده ال نباشه و درست کار نکنه. به شجاعت ربطی نداره.

      حذف
  3. منم الان در آمدم منفیه. تصمیم دارم تا قروون اخر طلاهام رو استفاده کنم برای کارم. تموم که شد، بعدش باید برگردم به کارمندی :)

    پاسخ دادنحذف