۱۱ مهر ۱۴۰۵

۱۲۲ از ۱۶۰

یه وقتایی که دارم با بچه‌هام حرف می‌زنم، چند ثانیه مکث می‌کنم و به مغزم استراحت می‌دم و تو دلم می‌گم تو از کی این‌قدر بامزه و باشعور و دانا شدی فرزند؟

با این کانسپت که دوتا بچه‌ی بزرگ دارم خیلی بهم خوش می‌گذره. جوری با هم حرف می‌زنیم و در جریان زندگی همیم که انگار بیشتر رفیقیم با هم، تا مادر و فرزند. منظورم این نیست که رفاقت مادرفرزندی داریم‌ها، نه. این‌که اون دوتا جوری با من حرف می‌زنن که انگار دارن با دوستای خودشون حرف می‌زنن، و منم جوری براشون آدما و اتفاق‌های زندگی‌مو تعریف می‌کنم که انگار دارم واسه دوستای صمیمی و قدیمی‌م تعریف می‌کنم، این‌جاش خیلی خوش می‌گذره. و این خیلی مکالماتمون رو بامزه می‌کنه. زوایایی از هم رو می‌بینیم که بعیده والد-فرزندهای عادی از هم ببینن. این‌که من می‌تونم بی‌سانسور پشت پرده‌ی ذهن یه آدم سی‌ساله رو ببینم و اون می‌تونه پشت‌پرده‌ی ذهن یه آدم پنجاه‌ساله رو ببینه واسه هر سه‌تامون لرنینگ داره. 

امروز من و مامانم و دخترک سه‌تایی توی ویدئوکال بودیم. مامانم که مکالمات ما رو می‌شنید کلی می‌خندید که «من آرزوم بود هم‌چین رابطه‌ای با بچه‌م داشته باشم». حالا بچه‌ی مامانم کیه؟ بله، من! گفتم مادر منم آرزوم بود بچه که بودم هم‌چین رابطه‌ای با مامانم داشته باشم. ولی جرأت نداشتم، چون هرچی می‌گفتم و نمی‌گفتم علیه خودم استفاده می‌شد و همه‌چی هم از نظرت ممنوع بود. گفت آره بابا، خر بودم اون موقع‌ها. جو اول انقلاب اصلاً ماها رو یه‌جور دیگه کرده بود. حق داری از ما فراری باشی. اومدم بهش یادآوری کنم تا همین اواخر -مخصوصاً تا قبل از این‌که بیام کانادا- هم همین بودی‌ها. حالا رو دوست‌پسر دیگه گیر نبودی، ولی یه سری گیرهای دیگه داشتی. بعد فکر کردم چه کاریه. حالا دو دیقه داریم می‌گیم می‌خندیم، نمی‌خواد رو‌ی زخم‌های قدیمی‌تو بکَنی آیداجون.

مامانم که خداحافظی کرد رفت، دختره موند تو کال و گفت مامان خوب جلوی زبون‌تو گرفتیا؛ قیافه‌ت تابلو بود که دلت می‌خواد مثل اژدها از دهنت آتیش بیاد بیرون. گفتم نه اتفاقاً. این چندسالی که این‌جا بودم اژدهای درونم خاموش شده و بودای درونم بیدار شده. اگه همین لحظه برم ایران، از سطح نرمی و صبوری‌م همه ترک خواهند خورد. گفت برو سه ماه بمون اون‌جا، قول می‌دم با جدیدترین شعله‌ها به‌روز شی.

داشتم فکر می‌کردم به جز دوست‌پسر، نود درصد دعواهای من و مامانم سر آداب خانوادگی بود. همین گیری که من روی هکسره و نقطه‌ویرگول دارم، مامانم روی زنگ زدن و معاشرت کردن و تبریک و تسلیت گفتن به خانواده داره. به خاله زنگ زدی حال‌شو بپرسی؟ به عمه زنگ زدی فلانو بگی؟ فلانی دعوتت کرده نکنه نیای‌ها. زنگ زدی به پسر دخترعموی بابات تسلیت بگی؟

حالا من؟‌اصلاً خوشم نمیاد الکی و بر حسب وظیفه زنگ بزنم به فامیل احوال‌پرسی کنم. هروقت دلم تنگ شه زنگ می‌زنم؛ مشکلم اما اینه که دلم تنگ نمی‌شه. این ساعت‌ها پای تلفن بودن‌های خانوادگی رو هرگز برنتابیدم. اوایل به خاطر مامانم انجام می‌دادم. بعد دیدم چه‌قدر ریاکارنه‌ست و چه دارم لذت نمی‌برم و چه وقتم تلف می‌شه و اصلاً چرا. مثلاً من از عروسی رفتن بیزارم. چرا وقتی بیزارم باید پاشم برم عروسی دخترخاله و پسرعمو؟ بهشون می‌گم من از عروسی رفتن خوشم نمیاد و نمی‌رم. ولی مامانم معتقده نه خیلی زشته، بهشون برمی‌خوره، و قامیل چی می‌گن، و چه آدم غیرمعاشرتی و ضد خانواده‌ای هستم. خب هستم! اصلاً از معاشرت با خانواده لذت نمی‌برم. حرف‌ها و بحث‌هاشون مثل سریال‌های ایرانی عصبی‌م می‌کنه. اغلب پره از شوخی‌های بی‌مزه و حرف‌های زن‌ستیزانه و تفکر مردسالار و بادی شیم و انواع و اقسام این مسائل. وقتی در معرض این مکالمات قرار می‌گیرم، نمی‌تونم در سکوت رد شم و تا نَرَم روی منبر و شوهرخاله رو متقاعد نکنم این حرفی که در مورد ته‌دیگ چرب خوردن به خاله‌م زده، بادی‌شیم بوده و حق نداره این حرفو بزنه و باید یاد بگیره دیگه این‌جوری حرف نزنه، سانس چای و دسر و معاشرت آخر شب به بحث گذشته و بحث و بحث. تا بحث تموم می‌شه، یه‌هو بابام یه شوخی ایجیستی با مامان‌بزرگم می‌کنه و باز روز از نو روزی از نو. همه می‌گن چه حوصله‌ای داری که به تمام این چیزا گیر می‌دی. من می‌گم فرهنگ‌سازی از همین بحثای کوچیک تو نهادهای بسیار سمی و کوچکی مثل خانواده اتفاق میفته. من اگه اینا رو به بابام و شوهرخاله‌م نگم، کجا ممکنه به گوش‌شون بخوره؟ هیچ‌جا. چرا همیشه به خاطر ملاحظه‌ی جمع، خاله و مامان‌بزرگم باید خجالت بکشن؟ بسه. وظیفه‌ی خودم می‌دونم به اون مردای غرق در تفکر یا ادبیات مردسالار، اینا رو یاد بدم و وظیفه‌م‌تره به خاله و مامان و مامان‌بزرگم بگم لازم نیست تحمل کنید و خجالت بکشید. حق‌تونه اعتراض کنید و جلوی همون جمع بزنید توی دهن اون مردی که داره باهاتون اون شوخی رو می‌کنه (زدن فیزیکی منظورم نیست‌ها). مامانم می‌گه ای بابا، اینا که دیگه عوض‌بشو نیستن. درست هم می‌گه. من اما معتقدم عوض‌بشو هم نباشن، باید توی همون جمع بهشون اعتراض کرد و بدبودن کارشون رو بهشون فهموند، ولو هزار بار. تفکر زن‌ستیز و مردسالار باید چه‌جوری از بین بره؟ منتظر باشیم همه‌شون بمیرن؟ بچه‌های همون آدم‌ها هم لازم دارن تو جمع این حرفا رو بشنون. به حقوق خودشون واقف شن. اونا هم جلوی خانواده‌شون بایستن و در جمع درباره‌ی این چیزها صحبت کنن تا کم‌کم جا بیفته، حتی اگه پنجاه‌سال بخواد طول بکشه. مع‌الأسف از هر ده نفر، نه نفر معتقدن ای بابا، تو هم دلت خوشه‌ها.

این روزها می‌تونم راجع به تمام این چیزا با مامانم حرف بزنم، ولی خسته‌ش می‌کنم. یه وقتایی واقعاً به این ایمان میارم که حق دادنی نیست، گرفتنیه. تا وقتی این آدم‌ها خودشون به حقوق خودشون آگاه نیستن، چه‌جوری می‌تونم وادارشون کنم بزنن تو دهن اون تفکر مردسالار؟ باید اول بزنم تو دهن اون تفکر «مادر، همه‌ی مردا همینن؛ حرص نخور.» و من هر بار از زن‌هایی که با دست خودشون این نظام مردسالار رو بازتولید می‌کنن عصبانی و عصبانی‌تر می‌شم.

گاهی فکر می‌کنم نکنه الان دخترم داره تو وبلاگش می‌نویسه که اه، این مامان منم زیادی گیره و همه‌جا مته به خشخاش می‌ذاره و اصلاً همون بهتر که سال تا سال نمیاد توی جمع‌های خانوادگی؟ همینو به کیمیا می‌گم. می‌خنده می‌گه نه بابا، همین سری که رفتم ایران و تو نبودی، خودم با شمشیر سامورایی با تک‌تک این حرف‌ها جنگیدم و از روی ملت رد شدم و با اقتدار جای اژدهای درون تو رو پر کردم. گفت این‌دفعه تازه فهمیدم چه‌قدر حق داشتی حرص بخوری و چه‌قدر حق داشتی فامیل رو سالی یک‌بار بیشتر نبینی. و تازه فهمیدم چه صبری داشتی تمام اون سال‌ها. 

فکر می‌کنم عوضش چه خوبه که می‌تونم درباره‌ی همه‌ی این چیزا، و بسیار چیزهای دیگه با دختره و پسره حرف بزنم. و اونا باهام حرف بزنن. و به این فکر کنم چه‌جوری می‌شه این امکان رو، مثل یک ویروس، به خانواده‌های تیپیکال سمی و سنتی ایرانی تزریق کرد و شیوع داد.

۱۴ نظر:

  1. یک بار تو یه جمع دوستانه‌ای یکی از دوستان همسن خددمون حرف نژادپرستانه‌ای زد. تو همون جمع جوابش رو دادم و یکم صحبت کردیم و شرمنده شد از حرفش. فردا ولی دوست دیگه‌مون گفت نباید تو جمعی که غریبه هم بود اونطوری ضایعش می‌کردی. به نظر من اما اگه هیچکس مخالفتی نمی‌کرد ابروی عمه اون جمع جلوی اون ادم غریبه می‌رفت. که اینا همه‌شون نژادپرستن. بدتره که.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. منم فکر می‌کنم باید جلوی جمع گفت، جهت شفاف‌سازی و در عین حال انتشار فرهنگ.

      حذف
  2. مامان من اوایل بچه داریم که میدید من لیبرال برخورد میکنم و سخت نمیگیرم استدلال عجیبی داشت. چون تمام تلاشش رو‌میکنه با کلمات قلمبه سلمبه افکارش رو مدرن و پیشرو جلوه بده میگفت: تو ادعای اعتقاد به آزادی میکنی ولی بهرحال داری محتوای عقیده ات رو به بچه ات تحمیل میکنی. اگه بچت بزرگ شه بگه چرا منو لیبرال و بدون چهارچوب بار اوردی و دین و ایمون بهم ندادی چی؟ تو از کجا میدونی بچت نخواد حزب اللهی بشه؟!!!! ادم چی بگه؟ جروبحث های بی پایان چون کوتاه بیا هم نیست و اخرش میگه باشه من یک مادر احمق بیشعور بودم و هستم های های گریه !

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. تیپیکال مامان‌های همه‌مون، حالا هر کدوم به نوعی.

      حذف
  3. چه کیف داد این پست برای این‌روزهای من. تو یه کلاس درسی آیدا. از این راه دور بغلت می‌کنم و افتخار می‌کنم که ان‌قدر اگاهی و آگاهی می‌دی.
    دمت گرم آیدا ❤️🫂

    پاسخ دادنحذف
  4. ارتباط منم با فامیل در همین حده آیدا. واقعاً تحمل ندارم.

    پاسخ دادنحذف
  5. من خیلی وقته توی این جمع های خانوادگی سمی شرکت نمی کنم ، اسم جامعه گریز و از آدم ها فراری هم میدن به آدم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دقیقاً، دست از حس گناه دادن هم برنمی‌دارن. من که دیگه سال‌هاست رو پیشونی‌م تتو کردم من یک آنتی‌سوشال هستم. و دیگه جا افتاده بین فامیل. دیگه این‌جوری شده که اگه مهمونی‌ای جایی برم همه شوکه می‌شن.

      حذف
  6. چه رابطه‌ی تو و بچه‌ها غبطه‌برانگیزه 🤍💓🤍

    پاسخ دادنحذف
  7. بودای درون عالی بود دقیقا بیای ایران اوایل یه آرامش ملکوتی داری😂 یبار بچه من داشت حرف میزد یهو پریدم وسط حرفش. حدودا سه سالش بود. بهش گفتم ببخشید مامان جان وسط حرفت پریدم. مامانمو باید میدیدی در اون لحظه 🤣 میگفت این اداها چیه همینو بگیر برو تا آخر که هنوز داره میگه تو خانوم باش داغونم از این جمله

    پاسخ دادنحذف
  8. بمونین برای هم💕. چقدر همه مامانامون شبیهن🤭

    پاسخ دادنحذف