سلام عزیزم؛ خوبی؟
خیلی وقت است با هم حرف نزده ایم. یعنی زده ایم، ولی فقط صحبت اداری؛ ادارۀ خانه و بچه ها و خواهرها و پدرمادرها. چرت می گویم. همین دیشب کلی راجع به فصل جدید این سریال جاسوسی صحبت کردیم که آیا آخرش کارِ روسها بوده است یا خود انگلیسیها. صبح هم کلی راجع به اخباربحث کردیم و درد کمرت که باز برگشته است و باید وقت دکتر بگیری.
خیلی وقت است که با هم درست حرف نزده ایم.، مثل آن قرارهای دو نفره مان پاییز سه چهار سال پیش. یا هفت؟ باورت می شود هفت سال گذشت؟ آن روزهایی که مطمئن نبودیم تا آخر سال با هم می مانیم یا نه. آن روزی که تصمیم گرفتیم فعلا تا آخر سال تصمیمی نگیریم. و تا آخر سال بعد؛ و سال بعدش. آن روزهایی که طبق نسخۀ مشاورهرهفته و بعد از مدتی یک هفته در میان فقط خودم و خودت بچه ها را می گذاشتیم و بیرون می رفتیم و هرکسی هر چه دل تنگش می خواست می گفت و آن یکی عصبی می شد و عصبانی می شد و لبش را می گزید ولی به هم قول داده بودیم هیچ کس تا وقتی که تمام صحبت دیگری را گوش داده است حق ندارد جواب دهد؛ پس فقط عصبانیت و صبر و بعد از گیلاس دوم شراب هم که حتما اشک. یادت هست یک بار نشستیم در عجبِ حماقت خودمان که مگر مغز خر خورده ایم که در این چند ماه اخیرانقدر پول داده ایم برای غذاهایی که لب نزدیم و بطریهای شرابی که وسط شام نصفه و نیمه ول کردیم چون هیچ کدام دیگر طاقت نشستن در جمع را نداشتیم؟ گاهی در قهرو بیزاری ازهم و گاهی بی قرارِ غلتیدن در آغوش دیگری.
خیلی وقت است که تصمیم گرفته ام وقتی دونفری با هم بیرون می روم حرفهای سختم را کنار بزنم و قایم کنم یک گوشه ای از ذهنم برای فرصتی دیگر. خیلی وقت است وقتی که با هم دوتایی هستیم خودم را برمی گردانم به بیست سال پیش؛ به همان روزهایی که از این سوی شهر می کوبیدم و می آمدم طرف مخالف شهر فقط برای اینکه برایت یک قهوه بخرم و نیم ساعتی کنارت بنشینم و برگردم. ان روزها در تمام راه پشت فرمان فقط به این فکر می کردم که چگونه خوشحالت کنم و بخندانمت بلکه لبخندت را ببینم. حالا هم مدتی است که تمام سعی من این است که وقتی با هم تنهاییم بشوم همان پسری که تمام فکر و ذکرش خنداندن دخترکی است که روبرویش نشسته است. همان پسرکی که تا آخر دنیا وقت دارد همینجا بنشیند و به حرفهایش گوش بدهد و نظر بدهد و وسطش هم بامزه بازی درآورد و هی نگران باشد که نه خیلی جدی باشد که خواب آور شود نه خیلی جلف و توخالی که نکند مبتذل جلوه کند.
حالا چند وقت است همۀ این حرفهایی که هی به پشتِ ذهنم کنار زده ام کم کم تلنبار شده است و کمی وزنش زیاد شده است و تعادل فکرهایم را به هم زده است و گاهی که حواسم نیست باز کجکی فکر می کنم و باید با زور خودم را به مسیر مستقیم برگردانم. حالا چند روزی است که می ترسم. می ترسم که اگر حواسم پرت شود و هی وزن این حرفها زیاد شود انقدر کجکی بروم که کلاً از خط بیرون بزنم به سمت همان جایی که سه چهار سال پیش بودم، یا هفت. می ترسم.
چند روزی است که دلم می خواهد با هم بنشینیم و در چشم یکدیگر نگاه کنیم و درست و حسابی حرف بزنیم. مثلا من بپرسم واقعاً حالت چطور است. و تو بشنوی که در ذهن من واقعاً چه می گذرد. و لبتهایت را بگزی و از برداشت من از کارهایت و حرفهایت عصبانی شوی و دسه به سینه بشینی تا حرفم تمام شود و بعد توضیح بدهی که چرا بی توجهی و بی فکری های روزمرۀ من تو را حرص می دهد و ناخودآگاه عکس العمل نشان می دهی و من چقدر دریک زمینه هایی زیادی گیر می دهم و در آن یکی زمینه ها چقدر بی دقت.
امروز یکی از رستورانهای مورد علاقه مان را برای هفتۀ بعد رزرو کردم و حالا دارم دنبال کسی می گردم که بچه ها را نگه دارد - برویم کلی پول بدهیم برای غذایی که نمی خوریم وبطری شرابی که ول می کنیم وبه جایش کلی از دست هم حرص بخوریم و احتمالاً اشکی بریزیم و وسطش ول کنیم برگردیم سر خانه و زندگی - کمی سبکتر، کمی خالی تر، حداقل تا آخر امسال، وشاید حتی سال بعد، و سال بعدش هم.
فعلاً.
فرستادی براش؟
پاسخ دادنحذفنه. تو نامه های ر رو می فرستی براش؟ حرف زدم راجع به این افکار - و اینکه باید بیشتر حرف بزنیم. ولی نامه ای نفرستادم.
حذفاحتمالا اشکی بریزیم و وسطش ول کنیم و برگردیم سر خانه و زندگی- کمی سبکتر ، کمی خالی تر ..: رضا این کارو لطفا انحام بدین 🥺
پاسخ دادنحذفصحنهی رستوران چه آشنا بود.
پاسخ دادنحذفنشستم حساب کتاب کردم ببینم مال من چند سال پیش بود؟ چهار سال و دیگه تکرار نشد. موند تا چند ماه؟ سال؟ آینده.
پاسخ دادنحذفچه گس! طعم این حکایتات ... :/
پاسخ دادنحذفاغلب اوقات اینطوریه که یک طرف در مقایسه با دیگری بی توجه و بی فکره. خب ادما متفاوتن. اینهمه هم جلسه گذاشتن وحل و فصل کردن بنظرم فرسایشیه. من توصیه میکنم هر دو با وبلاگ نویسی خودشون رو تخلیه کنن. والسلام ! ستاد راه حل یابی های فوری و بدردنخور
پاسخ دادنحذفنوشتن کمک می کنه. ولی خطرناک هم هست - حداقل برای من. خیلی شده که من یک داستانی رو از دید خودم نوشتم، و چون نوشتمش شده واقعیت من - و بعدها می فهمم چقدر از طرف مقابل این داستان فرق می کنه و چقدر اون چیزی که برای من واقعیته فقط برداشت من بوده - اون موقع فکر می کنم اگر ننوشته بودمش شاید ذهنم باز تر بود برای پذیرفتن نسخه های دیگر همون ماجرا - ولی چون نوشتمش و کردمش واقعیت خودم به خاطرش چند تصمیم اشتباه و بی اساس هم گرفتم.
حذفاز خرده مصیبتهای روابط طولانی مدت در هم تنیده، همینچیزهاست که نوشتی. فقط اینکه دوباره هیچکدوم به نقطهی صفر برنمیگردین و این طبیعیه تو گذر زمان. ولی همیشه راهی هست برای رسیدن به آرامش و امیدوارم بتونید اون رو پیدا کنید و البته که امیدوارم هرچیز که صلاحتون باشه اتفاق بیفته
پاسخ دادنحذفمرسی سایه. اگر چه در نظر من رسیدن به آرامش یا صلاح آدمها هر دوش هدفهای سیال و دست نیافتنی هستن. کلا آرامش مثل سرابه. فقط از دور می بینیش و می خواهیش و تا نزدیکش میشی غیب میشه ولی یکی دیگه می بینی که هزار متر جلوتره و می گی اوه پس اونجا رفت و می ری دنبال اون و تکرار تا مرگ. نوشتنش یک کم تیره و تار شد! منظورم اینه که زندگی برای من همین تلاش کردن برای رسیدن به آرامشه، و نه خود رسیدن بهش.
پاسخ دادنحذف