پاییز این شهر هنوز شروع نشده، فقط آفتابش یکم کم رمق شده و خبری از بارونهای وحشتناکش نیست. درست همون قسمتی از شروع فصله که حجم لباس پوشیدن آدمها از زمین تا آسمون باهم فرق داره؛ چون اسماً وارد پاییز شدیم، دیگه رسماً بعضیا هودی و بوت رو نرمالایز کردند. اما اون سالی که ما به این شهر رسیدیم، پاییز خیلی زود شروع شده بود و از زمین و آسمون بارون میاومد. من و میم دور از مرکز شهر زندگی میکردیم درواقع نانت، کوچه اول. هر روز صبح از وسط جنگل رد میشدیم تا به دانشگاه برسیم. تصویر ما که زیر اون بارون شدید با چراغ قوه گوشی مسیر رو روشن میکردیم، میتونست یک سکانس از یک فیلم ترسناک باشه. وقتی هم که میرسیدیمِ، آب به درونیترین لایه لباسمون رسیده بود. هنوز هم با گرگ و میش اول صبح روزهای بارونی خصومت دارم و با دیدن لبه چینخورده کتابی که اون روزها میخوندم دلچرکین میشم.
از همون روزها قرار بود یک روز بارونی که مناسب خوردن نوشیدنی گرمه با میم بریم مرکز شهر و پامکین اسپایس لته بخوریم و موفق نشدیم. هر سال تایمش رد شد تا اینکه میم گفت راستی ریحون تو نبودی ما تو بوداپست اسپایس لته خوردیم. من خیلی دوسش نداشتم اما فکر کنم تو از عطر و طعم دارچین و میخکش خوشت بیاد. امروز که رفتم بستهامو از پست بگیرم به سرم زد خودم برم و تیکش رو بزنم. اما دیدم هوا هنوز اونقدر گرم هست که من تیشرت بپوشم و پشیمون بشم که چرا شلوارک نپوشیدم. توی همچین هوایی هنوز ترجیح میدم توی لیوان نوشیدنیام پر از یخ باشه تا قهوه گرم. جدا ازین یادم اومد ممکنه الف که باریستا کافه نزدیک پسته امروز سرکار باشه و فعلا نمیخوام ببینمش. درنتیجه اومدم خونه. خنکترین لباسمو پوشیدم و چایی رو دم کردم.
این چایی خوردن من هم در شرایطی که تمام آدمهای نزدیکم قهوه رو با با فاصله زیادی به چایی ترجیح میدهند، برای خودش معضلیست. همیشه تلاش کردم سلیقه و عادت غذاییام جوری باشه که مثلا دوستانم رو برای انتخاب کافه و رستوران به دردسر ندازم یا زحمت اضافهای برای میزبان درست نکنم. اما تغییر این عادت فعلا در توانم نیست و همیشه درک کردم که شاید همه جا چایی در دسترس نباشد تا صبح همین شنبه پیش خونه الف. شب رو به فیلم دیدن گذرونده بودیم اما صبحش برخلاف همیشه با یک سوال شروع شد: ترجیح میدی بیشتر توی تخت بمونی یا صبحونه بخوری؟ توی ذهنم داشتم فکر میکردم که در هر صورت ما باید باهم از خونه خارج بشیم که بتونه بره سرکار. پس عملا بیشتر موندن من تو تخت بیفایده بود. توی ذهنم بهش دهن کجی کردم و گفتم نه زودتر میرم خونه. توی راه سعی کردم که درکش کنم تو اون فرصت کم آماده شدن برای کار، درست کردن قهوه برای خودش با وسواسی که ازش سراغ دارم و دم کردن چایی برای من که جزو جدانشدنی صبحونه منه، کار سختی براش بود. ولی تهش سر خودم هوار کشیدم که بس کن دیگه داری به خودت توهین میکنی و به بقیه هم این اجازه رو میدی. درنتیجه این درگیری درونی امروز قدمهامو موقع رد شدن از جلوی کافه تندتر کردم، توی تلگرام میوتش کردم بعد هم آرشیو که کلا چشمم به پیامهای جدیدش نیفته. فعلا اونجا باش بالامجان تا صبح دولتت بدمد، شاید هم اصلا ندمد.
میفهمم چی میگی، منم همیشه اینکارو کردم. حواسم بوده برای کسی زحمت اضافه درست نکنم و درک کنم که چرا دارم اون سرویسی که همه میگیرن رو از اطرافیان نمیگیرم، و در عوض چند برابر سرویسی که دیگران میدن رو من ارایه میکنم. همهش هم مینداختم تقصیر خودم. اما به طرف مقابل هم ربط داشت. یه جایی که به آدمی پیشنهاد لطف اضافه برسازمان کردم، که از نظر خودم اصلا هم اضافه نبود و خیلی هم نرمال بود گفت نه، خودم از پسش برمیام، تو با بقیه برو و خوش بگذرون. اونجا فکر کردم ا، پس ادمها میتونن به جای اینکه رو هوا بزنن پیشنهاد کمکت رو اینجوری بفرستنت پی کار خودت.
پاسخ دادنحذفدقیقا آدمها متوجه ان و میبینن. منتها تصمیم میگیرن از حضور ما استفاده کنن یا نه
حذففکر میکنم منم بودم بهم برمیخورد و دیگه نمیرفتم مگر اینکه دلیل واقعا خوبی داشته باشه. یمدت با یکی از دوستام تمرین کردیم برای اینکه برای خودمون ارزش قایل باشیم و بهم میگفتیم در فلان مورد موفق شدم یا نشدم. خیلی بهم کمک کرد. وگرنه من اونی بودم که فقط سرویس میدادم و در کمال فروتنی هیچ انتظاری نداشتم و طبیعتا هیچی هم نصیبم نمیشد.
پاسخ دادنحذفچه خوب که با دوستت تمرین کنه. گاهی لازمه یکی بهمون یادآوری کنه که از این کارمون دست برداریم
حذفسلام ریحون. خوش اومدی
پاسخ دادنحذفچایی قشنگترین و بهترین نوشیدنی داغ دنیاست واسه من. حتی تو پونزدهم مرداد آبادان :))
خیلی خیلی ممنونم
حذف