۱۶ مهر ۱۴۰۵

داستان نیلی قسمت پنجم

از تیرماه تا ۱۶ آبان که وسایلم رو جمع کنم و به خونه‌ی پدرم برم، چه می‌کردم؟

این‌طور که توی وبلاگم نوشته‌ام، حالم کلاً دیگه با زندگی مشترک خوب نبوده، ولی تمام تلاشم رو هم می‌کردم که اگه بشه مشکل رو حل کنم.

آخرین باری که پیش روان‌شناس رفته بودم و گفته بودم که حل شد، یه کم جا خورد و پرسید: «حالا می‌خوای چکار کنی؟»

گفته بودم همه‌ی زورم رو می‌زنم تا شاید بتونم این زندگی رو سروسامان بدم.

خب، شرایط پیچیده بود. من شدیداً وابسته‌ی اون مرد بودم و بدون اون یه بچه‌ی بی‌پناه بودم. حمایتی از طرف خانواده‌ام نداشتم و از برگشتن به خونه‌ی پدریم وحشت داشتم. ته دلم مرد رو دوست داشتم.

نگذاشته بود که برم سر کار و هویت جداگانه‌ای بسازم و هویت من با اون گره خورده بود.

این مدت قدرت روحی بیشتری پیدا کرده بودم که دیگه با همه‌چیز کنار نیام و شجاعانه بعضی شب‌ها مهمونی‌ها نرم یا نذارم کسی بیاد.

این وسط اتفاق‌های خیلی بدی هم می‌افتاد.

یک بار با جمع دوستانمون روی تخت‌های رستورانی در طرقبه نشسته بودیم. م، دوست صمیمی همسر، بهش می‌گفت: «بیاین با خانواده‌ی ما بریم سفر، نمی‌دونم کجا.» او هم می‌گفت: «نیلی قبول نمی‌کنه.» م، که کنار من و بین من و اکس نشسته بود، ازم پرسید: «چرا نمی‌خوای بیای؟» گفتم: «ببین، الان دوباره ما با خانواده‌ی شما سفر کردیم، دبی و شمال. این دفعه می‌خوام با خانواده‌ام بریم.»

اون هم سریع و بلند، با نیشخند گفت: «آها، آره، بریم سفر و من اونجا دو تا خواهرهای تو رو بکنم!»

یادمه همون لحظه من و دو تا خانم دیگه‌ی جمع، یهو برق از سرمون پرید و سه‌تاییمون مات به هم نگاه کردیم.

من اون شب تا صبح گریه کردم و بیدارش می‌کردم و می‌گفتم: «چطور ممکنه تو چنین حرفی بزنی؟ چطور ممکنه تو بتونی با پررویی جلوی اونهمه آدم چنین توهینی بکنی؟ چرا من باید شاهد چنین صحنه‌ای باشم؟ من سزاوار این‌همه تحقیر نیستم.»

صبح زود منو برد درمونگاه و به دکتر گفت: «یه آرام‌بخش بهش بدین. این زن خیلی زیاد فکر می‌کنه و خودشو اذیت می‌کنه.»

هنوز هم متأسف و متعجبم که چنین چیزی رو در زندگی شاهد بودم. انگار عمداً داشتیم خودمون رو از هم جدا می‌کردیم و برای جدایی آماده می‌شدیم. شب‌های زیادی جر و بحث می‌کردیم و به نتیجه‌ای نمی‌رسیدیم. آخر صحبت گریه و زاری بود و می‌گفت: «من نمی‌تونم تو رو بدم دست خانواده‌ات. اونا اذیتت می‌کنن.» خب، در واقع درست می‌گفت. کل سیستم ضد من بود و به نفع اون. اون هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد.

از ماجرای من و پسرک وبلاگی هم که خبر داشت، بروز نمی‌داد، ولی غیرمستقیم خشمش رو نشون می‌داد. من بعد از اون، یک بار تا وقتی جدا بشم دیگه اون پسر رو ندیدم، ولی مرتب تلفن و چت می‌کردیم. من باید پنهانی می‌بودم، ولی مرد علنی و با پررویی و جسارت؛ چون در سیستمی که مرده می‌تونه هر غلطی دلش می‌خواد بکنه و زن، در صورت رابطه با یه نفر دیگه، خونش حلاله.

من نه سال با اون مرد بزرگ شدم. منو از زندان مادرم کشید بیرون، بهم جسارت داد، تشویقم کرد، فرصت داد چیزهای مختلف رو تجربه کنم. حالا می‌خواست اون بچه رو ول کنه توی اجتماع و دلش نمی‌اومد. می‌گفت: «بیرون پر گرگه و تو رو تیکه‌پاره می‌کنن.»

بعد از کش‌وقوس‌های خیلی زیاد، بالاخره یکی از دوستاش و خواهرش اومدن خونه‌ی ما و گفتن: «تا ما تکلیف شما دوتا رو مشخص نکنیم، از این خونه نمی‌ریم.» و ما شبانه‌روزی داشتیم چند نفری سروکله می‌زدیم.

پستی هم که در مورد اون زمان نوشتم، پر از خشم نسبت به اون آدمه و الان اون‌همه خشم رو نسبت بهش درک نمی‌کنم.

به نظرم بهترین لطف رو در حقم کرد.

نوشته‌شده در هفدهم دی ماه ۸۸

این رسمش نبود، رفیق

آهنگ «عشق من باش» بهنام صفوی داره می‌خونه.

اون جمعه... آخرین روزی که توی خونه‌ام بودم... همش این آهنگ پلی می‌شد.

اون عوضیِ درازِ... باز با خواهرش اونجا بودن. شب قبلش تا سه بیدار بودیم، سه نفری، تا اون دوتا منو راضی کنن که برم.

ظهر بود. مست بودن. خواهره یه گوشه افتاده بود. اون عوضی هم هی این آهنگو می‌ذاشت.

مجبورم می‌کرد توی اون شرایط باهاش برقصم. هی برقصم. مست بود. تا می‌نشستم، داد و بیداد می‌کرد.

اون صدای نکره‌اش تو گوشمه.

اون شوهر سیب‌زمینی یه گوشه افتاده بود، خواهره یه گوشه‌ی دیگه. همش سیگار می‌کشیدن فقط.

بغض داشتم.

هی اون هیکل قناصشو خم می‌کرد روی من، توی گوشم می‌گفت: «قوی باش. گریه نکن. برقص. این زندگی به درد تو نمی‌خوره. تو داری راحت می‌شی. لی‌لی بندانگشتی. دختر کوچولو. عاقل باش.»

عوضی حتی تو چشاش اشک بود.

آره، اشک بود.

وقتی هم چمدونمو با هم می‌بستیم فرداش، بازم اشک بود.

کثافت منو با گریه برد. من گریه نمی‌کردم، اون اشک می‌ریخت.

وقتی چمدونو گذاشت جلو در و داشت می‌رفت، صورتمو بوسید، لپمو کشید، اشک می‌ریخت و با همون صدای نکره‌اش گفت: «خدافظ، لی‌لی جاسوییچی!» عادت داشت اسمم رو Lili تلفظ کنه.

حالا دیگه نیست، بی‌شرف. حالا دیگه رفته. از این شهر رفته.

نمی‌دونم... باید ازش متنفر باشم؟ یا دوستش داشته باشم؟

در حقم بدی نکرد.

باید اتفاق می‌افتاد. کمک کرد که بیفته.

دوستم داشت. آره، داشت. می‌فهمیدم.

وقتی که می‌رقصید، وقتی که در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید...

اما رفیق!

این رسمش نبود...

۹ نظر:

  1. :|‌ عجب گس‌لایتینگی کرده! آرام‌بخش بدین بهش که خیلی فکر و خیال می‌کنه!
    چه رابطه عجیبی بوده :(
    این داستان دوست و چمدونت رو خیلی قبل‌ترها هم گفته بودی که بهش مسج دادی یا اون مسج داده بعد از سال‌ها! تو این مایه‌ها!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اره چه خوب یادته. هر مردی بمن رسیده تا بحال با تمام توان منو گس لایت کرده بجز این آخری 😎

      حذف
  2. چه رابطه‌ای و چه خوب که بیرون اومدی ازش

    پاسخ دادنحذف
  3. هاج و واج می‌مونم از حجم این‌همه عذاب نیلی. من این پست های ادامه‌دار تو رو دوبار باید بخونم تا شاید بتونم هضم کنم!
    بیا بغلت کنم عزیزکم 🫂🤍❤️

    پاسخ دادنحذف
  4. چقدر غم انگیز بوده.. خیلی... فقط خوشحالم از اون رابطه دراومدی بیرون... 🫂🤍❤️🫂🤍❤️

    پاسخ دادنحذف
  5. آخرین تانگوی لیلی بندانگشتی - از اون صحنه هاست که خودش یک فیلمه.

    پاسخ دادنحذف
  6. چقد سخت آخه 😔😔

    پاسخ دادنحذف
  7. چه روزگاری نیلی. بغل بغل

    پاسخ دادنحذف