۳۰ مهر ۱۴۰۵

ادویل

آقای ناتمام سرش درد گرفته است. از چی؟ نمی داند.

شاید به خاطر این سفر سه روزۀ کاری باشد. این کنفرانسهای کاری واقعاً افتضاحند. برای به حداقل رساندن زمان غیبت ازخانه و خانواده اقای ناتمام چهار صبح پاشد و شال و کلاه کرد به سمت فرودگاه تا پرواز پنج و نیم را بگیرد و هفت فرود بیاید و راس ساعت هشت شق و رق و اطو کشیده و قهوۀ سوم به دست به جلسۀ اول برسد - و دوم و سوم و همینطور تا دهم و بعد هم از این گردهمایی به آن شام رسمی و بعدش هم یک آبجو با نمایندۀ این شرکت و یکی با آن همکار قبلی و یکی هم با رئیس خیلی مهم یک بانک شاید که کارِ بعدی. بعد فردا روز از نو و همۀ همین برنامه ها از نو و فردایش هم. آن وسط هم چند ساعتی خواب که البته خواب که نه - آقای ناتمام چون مدت زیادی است سعی می کند مشروب کم بخورد ظرفیتش پایین آمده است و بر خلاف جوانییهاش با دو سه تا آبجوی زپرتی هم دیگر خوابش نمی برد و وسط همان پنج ساعت خواب پنجاه بار بیدار می شود برای جیش و آب و دوباره جیش و دوباره آب و حتی زنگ زدن در حالت مستی به آن دختری که نکند بعد از این همه سال و آن همه فاصله هنوز هم به او فکر می کند - ولی بعد یادش آمد که  فقط دو ساعت به جلسۀ اول صبح مانده است و خوابیدن خیلی خیلی واجبتر از هر دختری است که به او فکر نمی کند. اوه راستی زن و بچه هم دارد - پس آقای ناتمام و کپۀ مرگ و شب بخیر.

شاید هم به این سفر ربطی ندارد اصلاً. شاید به خاطر این پروژۀ نوسازیِ دستشویی مهمان است که از همان لحظه ای که شروع شد به مشکل برخورده است پشت مشکل. از همان پانزده سال پیش که این خانه را خریدند همسر آقای ناتمام با این دستشویی پدر کشتگی داشت و بالاخره یک ماه پیش اعلام کرد که یا توالت را نوسازی می کند یا طلاق. آقای ناتمام هم از طلاق خیلی استقبال کرد چون رابطهٔ جنسی او با همسرش قبل از ازدواج خیلی قویتر بود. همسر آقای ناتمام هم نه گذاشت و نه برداشت و سکس و هرگونه تماس سکسی را اکیداً قدغن کرد و آقای ناتمام همان فردایش با خوزه قرارداد قسطی بست و افتاد دنبال خرید این لوله و آن کاشی و توالت دیواری و حمام فضایی. خوزه هم همین هفتۀ پیش با سلام و صلوات کلنگش را برداشت و دستشویی بی نوا و دوست داشتنی مهمان را منهدم کرد و از همان جا مشکلات شروع شد. این لوله که زنگ زده است و آبشی هم که پوسیده است و دیوار هم که نم گرفته است و خلاصه آقای ناتمام در فکر این است که در دستشویی مهمان را گِل بگیرند و رویش یک قاب عکس هم آویزان کنند و از مهمانهای عزیز تقاضا کند برای جیش به باغچه و برای هر کار دیگری به خانۀ خودشان رجوع کنند - با تشکر.

شاید به این پروژه هم هیچ ربطی ندارد. شاید به خاطر این است که از دو روز پیش که از سفر برگشته است برای جبران غیبت سه روزه باید به تمام کارهای بچه ها به روش تکپدری رسیدگی کند و وسط کار و تلفنهای دم به دقیقۀ خوزه کیف ببندد و نهار درست کند و کلاس ببرد و بیاورد و مسابقه تماشا کند و به مشق شب هم رسیدگی کند. شهر آقای ناتمام هم که کلاً خشک و بی برکت است همین دوروزه تصمیم گرفته است بارانی و خیس و آبکشیده شود و ترافیک افتضاحش ده برابر شود. این وسط هم مادر یکی از همکلاسیهای پسرش از او خواست که اگر اشکالی ندارد پسر او هم با پسر آقای ناتمام به مسابقه برود چون او خیلی کار دارد. آقای ناتمام هم چون بسیار پدر مسؤول و مرد خوبی است البته که قبول کرده است  و این مساله هیچ ربطی ندارد به اینکه اصلا هم در فانتزیهایش به مادر این همکلاسی فکر نمی کند و یک بار هم اتفاقی در یک صبح گرم تابستانی نوک برجستۀ سینه های این مادر همکلاسی را ندیده است و اصلا هم در خاطرش ثبت ابدی نکرده است .تازه ایشان طلاق هم گرفته است خیلی وقت است. ولی آقای ناتمام هم اضافه وزن دارد و هم دماغش گنده است. راستی زن و بچه هم دارد. پس سر خر را کنار می کشد و وسط همۀ این بدبختی ها همان پسرش را به مسابقه می برد فعلاً.

شاید به این روزمرگی ها هم هیچ ربطی ندارد. شاید اصلا سرش درد نگرفته است. فقط گیج است. شاید مریض است. شاید مغزش مغشوش است. شاید عاشق شده است؟ شاید فقط گرسنه است. خبرِ مرگِ مخترع روزه های شانزده ساعته. شاید فقط جیش دارد. شاید به چند ساعت خواب راحت احتیاج دارد. شاید هم سکس. شاید همۀ موارد فوق؟

شاید هیچ کدام. شاید تمام اینها شرح میانسالی است - و پا به سن گذاشتن. که زندگیِ واقعیِ آقای ناتمام با تمام قوا از جلوی چشمانش می گذرد و او را با خودش می برد؛ و زندگی دیگری که در خواب و خیالش می پروراند؛ و گاهی - و فقط گاهی - تلاقی می کنند این دو زندگیِ موازی. و آقای ناتمام سرش درد می گیرد در این نقطه های گهگاهِ تلاقی، که بعد ازهرکدام یادش می رود کدام واقعی بود و کدام خواب بود و کدام خیالی.

 گاهی.

شاید.

آقای ناتمام دردهایش را سر گرفته است؟ دردسرهایش را دست گرفته است؟ سرش را دو دستی گرفته است؟ ببخشید - آقای ناتمام سرش درد گرفته است. از چی؟ نمی داند.


۶ نظر:

  1. اضافه‌وزن و دماغ عالی بود:))
    مطمئنی وزنت رو؟

    پاسخ دادنحذف
  2. آقای ناتمام خسته است و به یه مرخصی موقت از کار و خانه و خانواده احتیاج دارد

    پاسخ دادنحذف
  3. مامان وبلاگ در پست دیشبش دنبال آقای ناتمام می‌گشت. خوب شد آقای ناتمام با روایت‌های جذاب و یونیکش آمدو یک‌هو نگذاشت بی‌خداحافظی از قبیله برود :)
    به‌خیالم پاراگراف ۴ و ۵ از همه درست‌تره آقای ناتمام. امیدوارم استراحت کنی و رو‌به راه بشی. باید سی دل خودت بری یه جایی حتی واسه یه روز.🥲
    دکتر دزیره 🌱

    پاسخ دادنحذف
  4. دماغ ماها بزرگ نیست. دماغ ایرانیه 😁 و میگیم که خیلیم قشنگه

    پاسخ دادنحذف
  5. فقط اقای نا تمام میتواند یک روزمره ساده رو تبدیل به یه پست هیجان انگیز کنه

    پاسخ دادنحذف
  6. آقا به به. امیدوارم بیشتر متن‌هات رو ببینم.

    پاسخ دادنحذف