۱۱ مهر ۱۴۰۵

دیگه نمیترسم

 از بعداظهر چندتا موضوع تو ذهنمه که هی با خودم میگم اول اینو بنویسم. دوباره پشیمون میشم که نه اون یکی بهتره. بخودم اومدم دیدم. این من نیستما. من میترسیدم از نوشتن. نه اینکه هول بشم اول کدومو بنویسم نکنه یه وقت یادم بره. اصلا باورم نمیشه که شوخی شوخی چهارماهه دارم مینویسم. من!! فقط میتونم بگم آیدا دمت گرم. من خودمو که با روزای اولم مقایسه میکنم. میبینم یه نوزاد بودم. اوایل روز به روز رشد میکردم اینجا. یکم که گذشت دقیقا عین بچه ها هفته به هفته بزرگ شدم. این حسی که در طول روز با چندین نفر حرف میزنی عصبانی یا خوشحال میشی، بعد به خودت میگی عجب ادمی بود همینو شب مینویسم. اوایل نمیفهمدم اصرارتو به مبل قرمزه. الان انگار امن ترین جای دنیاس برام. خیلی خوشحالم که با وجود ترسم اومدم، موندم، ونوشتم. ممنون آیدا برای همه این حسهای خوب. 

۵ نظر:

  1. برای منم همین حسه گلمک. خوب شد موندیم و نوشتیم و رها شدیم دم آیدا ❤️

    پاسخ دادنحذف
  2. دم خودتون گرم که همت کردین و وسطاش ول نکردین:**

    پاسخ دادنحذف
  3. آفرین گلمک جان
    روزی هزارتارو بنویس که به فکرت میرسه و ما هم می‌خونیم با لذت

    پاسخ دادنحذف