ی همبازی بچگیهای من و دو سال از من بزرگتر بود. مثل همه افراد خانواده پدریاش بور بود و چشمهای عسلی داشت. نسبت فامیلیمان دور نبود، اما مهمانیهایی که خانواده ما، خانواده ی و دوست خانوادگی دیگری پای ثابتش بودند -و دوستان دیگری فقط در دورههایی به آن اضافه میشدند- شبیه مهمانیهای فامیلی نبود. زوجهای جوانی بودند که مردهایش دوست دوران جبهه و جنگ بودند و بعد از ازدواج و بچهدار شدن جمع، خانوادگی شده بود. پنجتا بچه بودیم: من، ی و برادر کوچکترش، میم (که همسن ی بود)و برادر کوچک میم. تا قبل از دبیرستان آبمان با هم خوب توی یک جوب میرفت.
همیشه از ی خوشم میآمد، حتی قبل از سن بلوغ و هورمونهاش. هم خوشگل بود، هم بذلهگو و شوخطبع. از همان بچگی بلد بود طوری ماجرا تعریف کند که بزرگترها هم خوششان بیاید. اما ی حسی بروز نمیداد؛ نمیدانستم حسش چیست و قصد نداشتم تلاشی بکنم. تا اینکه مامان من و بابای ی تلاش کردند ما را به سمت هم هل بدهند. یادم نیست دقیقا کِی بود. میدانم تا روز آخر امتحانات سوم دبیرستان دوستپسر داشتم که مامان هم میدانست و عجیب است اگر سال کنکور همچین فکری را در کلهام انداخته باشد. به هر حال، یادم هست که مامان گفته بود اگر میخواهی دوستپسر داشتن را تجربه کنی، خب همین ی هست، پسر خوبی هم هست. پدر ی هم در تماسهایی که میگرفت و باهام حرف میزد -باید یکبار از آن تماسها بنویسم!- هم حرف مشابهی میزد.شبیه آن خانوادههایی که میخواهند ادای روشنفکری دربیاورند، اما نمیتوانند به بچههایشان اعتماد کنند و آزادی عمل بدهند پس میگویند دوستپسرت را بردار بیار خانه هرکاری میخواهید بکنید همینجا بکنید، ما که با شما کاری نداریم! همان حرف بود، طور دیگری. مشکل این بود که من قبول کردم. آن موقع تازه گوشی موبایل آمده بود. من و ی هردو نوکیا 1100 داشتیم. مدتی اساماس رد و بدل کردیم. یادم نیست چی گفتیم و چقدر پیش رفت، قطعا به دوستت دارم گفتن یا بیرون رفتن نرسید. ی علاقهای به من نداشت یا مغرور بود یا هردو. یادم هست در جواب آخرین پیامم که لابد گفته بودم دیگر کاری باهاش ندارم، نوشته بود «صلاح مملکت خویش خسروان دانند».
یک روز سیما، یکی از همکلاسیهای مدرسهم ازم پرسید تو ی میشناسی؟ گفتم آره، چطور؟ گفت من با یکی از دوستهاش چت میکنم، میخواهد باهات حرف بزند. من فرزانگان میرفتم و ی علامه حلی. دخترها و پسرهای این دو مدرسه هرچقدر با هم در المپیاد و کنکور و روبوتیک و الخ رقیب بودند، همانقدر به هم میل داشتند. فکر کنم در آن سیستمی که مارا از بقیه جدا کرده بود و در گوشمان میخواند از بقیه یک سر و گردن بالاتریم، بچههای فرزانگان و حلی خودشان را در یک طبقه میدیدند و برای همین کنجکاوی عجیبی برای آشنایی و ارتباط با هم داشتند. این شد که وقتی سیما گفت هوراد دوست ی را میشناسد تعجب نکردم. اسم هوراد را قبلا در خاطرههای بامزهای که ی از مدرسه تعریف میکرد و جمع خانوادگی را دست میگرفت شنیده بودم. سیما گفت هوراد میگوید ی از تو خوشش میآید ولی نمیتواند بگوید. دوره یاهو مسنجر و یاهو 360 بود. به سیما گفتم آیدی یاهوم را به هوراد بدهد. هوراد پیام داد و شروع کرد قصه بافتن که ی خیلی از تو خوشش میآید و دلباخته تو شده ولی نمیتواند بگوید و تو برو سمتش و چه و چه. دلم میخواست حرفهاش واقعی باشد ولی یک جای کار میلنگید. نمیفهمیدم این وسط هوراد چه کاره حسن بود؟ این همه اصرار و سنگ ما را به سینه زدن برای چی بود؟ اصلا اینکه پسرها اینطوری از احساساتشان با هم حرف بزنند هم جور در نمیآمد. داشتم بالا و پایین میکردم که چه کنم. عید شد و هوراد هنوز پیام میداد و همان حرفها را میزد.
تنها کسی که ماجرا را برایش تعریف کردم، کاف بود. سیزدهبدر با خانواده ی و یکی دو فامیل دیگر رفته بودیم پارکی حوالی کوهسار. با اینکه کاف عمه ی بود میتوانستم بهش اعتماد کنم. کاف همسن من بود و ما داشتیم تحولات بلوغ را با هم پشت سر میگذاشتیم. از عاشق شدنهایمان به هم میگفتیم، پستانهای در حال تغییرمان را به هم نشان میدادیم و شکل و رشدشان را مقایسه میکردیم، ویدیوکلیپهای آلبوم جدید کامران هومن را می دیدیم و دوباره کراش میزدیم. آن روز هم بین درختها راه رفتیم، ماجراهای عشقی تعریف کردیم و در حالی که ی کمی آنطرفتر در دیدرسمان بود، من همه حرفهای هوراد را براش تعریف کردم. کاف هم نتوانست حرفهای هوراد را به طور قوی تأیید یا رد کند و من هنوز مردد بودم چه کنم.
چند هفته بعدش، خانواده ی آمدند خانه ما. رفته بودم آشپزخانه چیزی برای پذیرایی بیاورم. مامان ی هم با بهانهای آمد توی آشپزخانه. نزدیکم شد و طوری که انگار دارد آبروداری میکند که بلند نمیگوید، گفت هوراد گفته که من گفتهام خیلی ی را دوست دارم و این را به چند نفر دیگر هم گفتهام و خوب است آدم خوددار باشد و این حرکت قشنگی نیست و این صحبتها. خشکم زد و نتوانستم بگویم که هوراد عین همین حرفها را از قول ی به من هم زده است. مامان ی مغرورتر از قبل خرامان از آشپزخانه رفت بیرون و من با آمیختهای از حس تحقیر و خجالت ماندم همانجا و نه به او، نه به کس دیگری چیزی از این موضوع نگفتم.
شبنشینیهای خانوادگی ما، حدود ده دوازده سال پیش برای دورهای دوباره رونق گرفت و بعد از هم پاشید. مامان ی از آن آدمهایی است که میتواند ادب را قورت بدهد و با همان پررویی همیشگی های و هوی حسابی راه بیندازد. حالا به هرکدام از افراد آن جمع به بهانهای پریده و دیگر نه با آنها ارتباطی دارد، نه کسی جای خالیاش را حس میکند. دوهفته پیش عروسی ی بود و مادرش با همان زبان بعضیها را طوری با بیادبی دعوت کرده که کاش نمیکرد و من از وقتی شنیدهام، ماجرای حرفهای هوراد و اینکه چرا چیزی نگفتم دوباره یادم افتاده.
پ.ن. فیدبکهاتون برای اینکه بتونم بهتر بنویسم خوشحالم میکنه.
مثل یه فیلم بود فرشته. چه عجیب. کاش از هوراد یا کاف می.پرسیدی بعد از اینهمه سال چرا اینطوری کرد :)
پاسخ دادنحذفپس اون عروسی که دوستداشتی ببینی چی شد عروسی ی بود ؟ 😉
از مادر ی متنفرم اون صحنه که اومد بتو گفت میتونست منو برای مذت طولانی فلج و داغون کنه. امیدوارم تاثیرش برای تو خیلی عمیق نباشه
پاسخ دادنحذفسمپادیها نردن دیگه. تعجبی نداره. خودمم بودم اینطوری.
پاسخ دادنحذفولی یاد یه خاطره افتادم ۱۴ سالگی یه پسر همسایه داشتیم که اون ۱۶ سالش بود و خیلی خوشگل بود. اون هم بی میل نبود و گاهی میومد به هوای بازی با برادرم تو حیاطمون و همش چشم میدوخت بهم و لبخند میزد. خیلی دلم میخواست باب مکالمه رو باهاش باز کنم و تو خیالاتم هزار بار بوسیده بودیم همو:)) ولی از مادرش میترسیدم مثل مامان ی بود دقیقا.
مامان ترسناک ی! آدمهای اینجوری واقعا دیوانه و فلجم میکنن ولی هنوز دارم فکر میکنم هوراد چش بود خب؟
پاسخ دادنحذفهنوزم برام سواله
حذف