۱۴ مهر ۱۴۰۵

روزی که خدا را آفریدم

 يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.

 سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.

آخرهای تابستان سال ۲۰۰۴

۶ نظر:

  1. فکر کنم بعضی از ما زن‌ها تا آخرش صبر می‌کنیم، وقتی اعلام می‌کنیم خسته شدم دیگه وقت تموم شده و موقع خداحافظی رسیده.

    پاسخ دادنحذف
  2. من همیشه دلم می‌خواد بهم بگن نرو، حتی اگه واقعا دلم بخواد برم. اون نرو رو دوست دارم بشنوم قبل رفتن

    پاسخ دادنحذف
  3. من همیشه دلم میخواد بهم بگن نرو. نه با اصرار، اما یه بار بگن اقلا، که فکر نکنم از خداشون بوده و روشون نمی‌شده. واسه همین تا وقتی واقعا نخوام برم و حتی اگه بگن نرو بازم میرم، حرف از رفتن نمی‌زنم. وقتی حرفشو می‌زنم دیگه دیره که بگن نرو. اما بازم دلم میخواد بگن..

    پاسخ دادنحذف
  4. چه قشنگ نوشته بودی رضا 🥲
    منم مثل مهتاب و سایه..خداکنه بهم بگن نرو و بترسن از دست‌بدن من رو!

    پاسخ دادنحذف
  5. رضای عزیز! چه حس این نوشته از بیست سال پیش برایم آشناست. به سفر زمان رفتم ...

    پاسخ دادنحذف
  6. آدم وقتی خیالش راحته سوال نمی پرسه. سوال ها که شروع شد ترسناک می شه.

    پاسخ دادنحذف