۱۱ مهر ۱۴۰۵

بیست و سه از سی: اثراتِ شب

 ١.
بچه که بودم، تاریکیِ هوا وقت باز شدن درهای جادو به دنیای واقعی بود. آسمانِ یک‌پارچه تیره، گاهی رد زرد یا سفید ستاره‌ها و شکل‌ها و قصه‌هایی که داشتند. می‌شد ساعت‌ها در انتظار پایان بازی، به خانه برگشتن یا سر رفتن حوصله‌ی همراهان زل زد به گذشتن ابری و پاره‌های هوا، بین دندان‌های تیز هواپیماها و برج‌ها و دکل‌ها. تصور کردن این که ابرها هم شب وقتی زمان خوابشان می‌شود می‌روند توی تاریکی، جز وقت‌هایی که تا صبح ابری‌ست و شب‌کاری به پستشان خورده. تماشای رعد و برق و خیال‌بافی، به فرض این که عکاسِ ناشیِ آسمان با دوربین‌های خراب عکس می‌گیرد. اما سر فشردن شاترِ بعدی دوربین می‌ترکد و آب باتری و روغن دستگاه می‌پاشد زمین. زل زدن به هواپیماها در شب با برادرم و دوستِ دوره‌ی بچگی‌مان، دختربچه آبی‌چشم موفرفری(که هنوز هست و دیگر هیچ‌کدام‌مان جوان نیستیم).
گاهی دیدنِ تصویر اتاق که توی پنجره دوتا می‌شد و پل نامرئی درون شیشه که فکر می‌کردم کاش می‌شد مثل نور سبک و ظریف و روشن بود، به درون شیشه رفت و در اتاقی بزرگ‌تر خوابید. اتاق غریبه. و سال‌های قبل‌تر، وقتی قدم به سختی به وسایل بازی توی پارک می‌رسید و منتظر این که پدرم از پله‌های محل کارش بالا بیاید، در خنکای شب پاییز خوزستان با بوی شبدرهای خیس و اکالیپتوس‌های له‌شده زیر پا، با صدای قورباغه‌ها می‌شمردم که عجب چیزی‌ست شب، مثل این که جیب‌هایی داشته باشی به وسعت بی‌نهایت و همه‌چیز را_شهرها و اداره‌ها و خانه‌ها و پارک را، با آدم‌هایش_ توی آن فرو ببری. و شب ما را تا روز بعد در جیب‌هایش قایم می‌کرد تا از سرما وحشت نکنیم.
۲.
سال‌های بلوغ هم شب نجات‌دهنده بود. غروب‌های بعد از مدرسه، فرصت وقت‌کشتن و استراحت کردن. غروب پنجشنبه‌ی سال‌های دبستان که خودِ آزادی بود، و چهارشنبه غروب‌های اواخر راهنمایی که پنجشنبه‌ها را هم تعطیل داشتیم و می‌شد به آیین هفتگی رسید: واکس زدن چکمه‌های بلند، سرک کشیدن به بلوک‌های اطراف و دیدن دوست و غریبه و دشمن، رد و بدل کردن موزیک‌های هفته‌ی گذشته با آدم‌هایی که ول می‌چرخیدند و فکر کردن به این که چقدر تعطیلی خوب است و نکبت و ادبار مدرسه را راحت با خودش می‌شورد، می‌برد و تمام می‌کند. ترسی نبود از شب. ترسی نبود از شب‌کشتن.
٣.
تا سال‌ پیش، شب‌های بلند بزرگسالی را هم خوش داشتم. نوشتن مناسبت‌های من‌درآوردی در تقویم، جشن گرفتن کوچک‌ترین سالگردها با معشوق سابق، دوستان زمان حال و چند نفر آدمی که لولای وقت بودند و در زمان گم شدند. دیگر شب ردی از جادو با خودش نداشت، چرا که زمان حال چنان افسون‌زده‌مان کرده بود که بین سطرهای خونیِ تقویم نمی‌شد سر درآورد که تصویر چیست و تصور کدام است. و این‌وقتِ پاییز، به روشنی شانزده سالگی‌ام را به یاد می‌آورم که سال سیاهی بود و در غروب‌های کتابفروشی و کلاس داستان‌نویسی نجات می‌یافت. تعطیلی علاج چیزی نبود. اما سه‌شنبه‌ها و یکشنبه‌ها بدون ترس از چاقو خوردن و قضاوت شدن و از تور بالا رفتن و تحمل کردن درس‌های مزخرف و چرت خماری و ذوق نشئگی دبیرهای آن خراب‌شده_که فقط یک سال در همسایگی تحملش کردم_ از ذوق می‌دویدم و اسم‌های تازه‌ای که شناختم و یاد گرفتم را مرور می‌کردم. قدم بلندتر می‌شد، مثل‌ تورها در سایه‌ی شب.
۴.
پاییز که به اینجا می‌رسد باید اعتراف کنم که برای این رنج ساخته نشده بودم. تصورش نمی‌کردم. و حالا که پیش آمده و هست و چاره‌ای نیست، دنبال راهی می‌گردم تا بدون بیرون پریدن از پنجره دنبال تصویر واقعی همان اتاقی بگردم که گم کردم. لای خبر سفر هر روزه‌ی دوست‌های قدیمی، شکست‌های پشت سر هم و دستاوردهای حقیر، مرور می‌کنم که شبْ جادوست، و شبِ پاییز جادوتر. 

۱۴ نظر:

  1. شکست‌های پشت سر هم و دستاوردهای حقیر...
    لابد پیر شدیم همگی چون من هم چندسال است فکر می‌کنم ان همه وقت که شبها داشتیم برای دور هم نشستن و فیلم دیدن یا کتاب خواندن یا داستان نوشتن یا اگر هیچ کدام، چند رج از شال‌گردن رنگارنگ بافتن، کجا دود شد که حالا ته هنرمان شاید سه چهار صفحه کتاب خواندن قبل از خواب شده.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دردناکه. اما ناگزیر. زمان می‌گذره و هر روز شبیه قبل نیستیم.

      حذف
  2. شب و مرور و رخوت اون هم تو پاییز

    پاسخ دادنحذف
  3. با لحن تب و هذیان خوندم و چسبید.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنونم آیدای عزیز🌠 خوشحالم که می‌خونید واقعا. امیدوارم تب و هذیان فقط در کلام باشه، و حالتون خوب

      حذف
  4. جادوی شب
    فضای نوشته متفاوت بود برام

    پاسخ دادنحذف
  5. مثل همیشه به دلم نشست بامداد ✨️

    پاسخ دادنحذف
  6. که شب جادوست و شب پاییز جادوتر ✨دوست دارم تعمدا توی رخوت شب های پاییز بمونم

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ممنون که می‌خونی. :") من هم همینطور(حتی به‌غلط)🔆

      حذف
  7. هه ...
    نفسی که در میانه‌ی راه می‌ماند ...

    پاسخ دادنحذف
  8. کاش گلوگیر نباشه. :")

    پاسخ دادنحذف