۱۵ مهر ۱۴۰۵

بیست و پنج از سی: نفت می‌بارم

١

توی سرسرا قدم می‌زنیم. همه‌چیز آشناست. انگار قبل‌تر پایم را روی همین پمپ فشرده باشم، یا با حوصله دستورالعمل‌های ایمنی کار با مواد نفتی را خوانده باشم. شیشه‌های نفت خام درون موزه شبیه مربای گردوی ارمنی‌اند، یا سویا سس. خوردن نفت ایده‌ی خوبی نیست. همکارم با دستمال‌سفره‌ای که بسته به سرش غش‌غش می‌خندد که شبیه سفره‌ی صبحانه شدم. چیزهای دست و پاگیر بیخود. پشت پنجره، تهران توی پاییزی کدر و ملال‌زده. گنبد ساختمان همیشه ناتمام بدریخت. توی کوچه، گذر عابرها و بالای سر ما، چهره‌ی آدم‌های مات در قاب‌های آویخته. پرستارها و پزشک‌ها بیش از حد سفید و براق انگلیسی در عکس قدیمی بیمارستان مسجد سلیمان. یادش بخیر، رمان "میم" فدایی‌نیا جایی شبیه این می‌گذشت. چه بچه‌ی کله‌خر و سرتقی بود میم. این بازدید موقت است. آدم‌ها جالبند و قصه‌هایشان شنیدنی. حوصله‌ی بعدش اما نیست. نمی‌دانم چه می‌شود یا چطور پیش خواهد رفت. به همدیگر نگاه می‌کنیم. نگاه‌هایی که تا آن سمت سفره کش می‌آیند. نفت می‌تواند چیز جالبی باشد. مشکلم این روزها این است که حتی نام خودم را درست یادم نیست. گوشم به حرف‌های مهندس‌های قدیمی، تند تند چیزی را روی کاغذ یادداشت می‌کنم. ایده‌ای قدیمی برای داستان که به جایی نمی‌رسد. اردو تمام می‌شود و بر می‌گردیم و روز کاری سختی‌ست، به هر حال. اما چاره‌ای نیست.
۲
"پزشک که چشمم را باز می‌کرد و می‌بست، چیزی انگار به دست‌هایش چسبیده بود که می‌خواست به چشم‌های من هم بچسبد و نمی‌توانست. درگیر نمی‌شد. تند و تند پلک می‌زدم تا نور زرد رنگ کمی کنارتر برود. بعد، چشمم سوخت. انگار چیز تیزی تویش فرو کرده باشند، یا انگار با میل تیزی محکم رویش بکشند-چپ و راست. اشکی نمی‌آمد. خشک. خشک. چند قطره از بالا پریدند پایین و بعد،
جسمی

جسم سفیدی

جسم خارجیِ سفیدی
دم چشمم بود. قطره‌های بیشتر و بعد سوزش به نهایتش رسید. نمی‌دیدم. سوزن تا کمر در چشمم فرو رفته بود و داشت جمجمه را می‌شکافت. حس کردم سوزن از پس سرم بیرون می‌زند.
پزشک سوزن را رها کرد. رفت عقب. چسبید به دیوار. دست به کمر زده نگاهم می‌کرد، انگار معماری که ساخته‌ی خود را. گفت: درد که نداری؟
گفتم: درد... دارم.
گفت: درد فقط مال روز اول است. بعد از امروز دیگر حتی یادت نمی‌آید چشمی داشتی.
پرستار می‌آید داخل اتاق. کمکم می‌کند که بلند شوم. برایم توضیح می‌دهد که تا دو سال نباید پشت فرمان نشست، باید از چشم‌بند ویژه‌ی افراد تک‌چشم استفاده کرد، پزشک زد زیر خنده. گفت: همین الان تمام می‌شود. فقط باید چند دقیقه‌ای «پسر خوبی» باشم و به چیزی فکر نکنم.
از پس سرم روی زمین قطره‌هایی می‌چکیدند.
 آیا با سری که نفت می‌بارد می‌شد دید؟
[ناتمام] 

۲ نظر: