چند شب پیش برادر سین پیام داد که چندتا سوال درمورد روال کارهایی که برای شروع مهاجرت باید انجام بده داره و اگه وقت دارم میتونه بهم زنگ بزنه. وقت داشتم اما حوصله نداشتم. تمام روز با کرکره کشیده توی تخت مونده بودم. اما گفتم خونهام و میتونه زنگ بزنه. وسط صحبتهاش یک دیالوگ از نمایشنامهای رو خوند که خودش نوشته بود و یکم راجع به تئاتر صحبت کرد. گفتم من خیلی چیزی نمیدونم فقط عاشق بهرام بیضاییام. گفت کدوم نمایشنامه؟ من گفتم شب هزار و یکم، اونم گفت من پهلوان اکبر میمیرد.
خلاصه اینکه آوردن اسم بیضایی مکالمه رو از ویزا، کامپوس و کوفت و زهرمار به سمت دیگهای برد. از اکبر رادی صحبت کردیم و غلامحسین ساعدی. آخرشم رسیدیم به بکت، اشمیت و بقیه. خلاصه، اینقدر در مورد اینکه مثلا نمایشنامه دشمن مردم ایبسن از خانه عروسک که اینقدر معروف شده بهتره صحبت کردیم که یادم شد بگم تا فلان تاریخ حتما مدارکش رو برای دارالترجمه ارسال کنه. گفت برام عجیب بود حرفات و اصلا انتظارش رو نداشتم. گفتم آخه ما تو مشهد اینقدر مثل تهران سالن تئاتر و تئاتر خوبی که اجرا بشه نداریم. من بیشتر از اینکه تماشاچی تئاتر باشم، نمایشنامه خوندم. و کلا ذات آدمیزاده که برای چیزی که نداره بیشتر حریص باشه. در نهایت اون چهار سال بالا پایین کرده پلههای دانشکده ادبیات بهم این تصور رو داده که میتونم راجع به تئاتر با تو صحبت کنم ولی خوب تو خیلی جدیاش نگیر.
عاشق معاشرتهاییام که آدم روش حساب نکرده و به زور داری ادامه میدی که تمومش کرده باشی یکهو از وسطش یک گپ و گفت خوب درمیاد که فکرشم نمیکردی و به خودت میای میبینی صحبتت به رپرتوار کمدی فرانسه رسیده. انگار تودلش یک جایزه داره واسه آدم تا در آخر از این که انجامش داده خوشحال باشه.
حسش مثل وقتیه که از توی جیب کاپشنمون، پولی رو که پارسال زمستون گذاشته بودیم پیدا می کردیم.
پاسخ دادنحذفای خداا نغمهه چه تشبیه باحالی کردی اره اره:)
حذفآررره یا گم شدن تو یه جای غریبه اما مواجه ناگهانی با یه جای دیدنی جذاب
حذف