ساعت ۶:۵۰ صبحه. از بین پارتیشنها و راهروهای تاریک بخش مالی میگذرم و به اتاقم میرسم. گویا من اولین نفر از بچههای مالی هستم که رسیدم پشت میزم و این ربطی به میزان شوقِ من برای سرکار اومدن تو یه پنجشنبهی خنکِ پاییزی نداره، مشکل راننده سرویس سحرخیزه.
توی راه یکمی وبلاگ خوندم، هرچی به شهرک صنعتی نزدیکتر میشدم، نت ضعیفتر میشد، صفحهی گوشی رو قفل کردم و سرم رو تکیه دادم به صندلی.
درست وسط ِهال خونه روی شکم تنها با یه شورتک نخی و نرم و لطیف خوابیده بودم. دستامو زیر صورتم گذاشته بودم و تمرکزم روی انگشتهای مرد بود.
روی عضلات گرفته و قلمبه قلمبه شدهی زیر کتفم بالا و پایین میشد. من درد میکشیدم اما لذت میبردم، لحظه به لحظه عضلاتم شلتر میشدن و وا میدادن. مردْ هم از ماساژ ِهدفمندِ عضلات سفت و چغر دست برداشته بود و با نرمی سرِ انگشت اشارهاش رو پوست تنم بازی میکرد.
دستاندازِ غیر اصولیِ ورودی شهرک صنعتی رو رد کردیم، چشمهام باز شد.
چه خوب بود سیمین ❤️
پاسخ دادنحذفممنونم از شما که میخونی سایه❤️
حذفیک سکانس تصویریی کامل 👏🏼
پاسخ دادنحذفمرسی شهاب🌸
حذفچه پست عینی و ذهنی خوبی بود سیمین :**
پاسخ دادنحذفچه خوب که دوست داشتی❤️
حذفخیلی خوب بود.
پاسخ دادنحذفممنون که وقت گذاشتی خوندی نغمه❤️
حذف