حالا که فکر میکنم اما درک نمیکنم چهم بود در بیست سالگی؟ درک میکنم البته تا حدی. اما هرچه باعث افسردگیام میشد سختیهای سر راه بود و ارادهای که ضعیف شده بود. دنیای تازهای که نمیشناختمش. وگرنه هنوز داغ جدیای ندیده بودم.
در بزنگاههای کشتار قبل از ان من کودکی بیشتر نبودم و نمیفهمیدم. بعد نگاه کردم دیدم از ۸۸ به این طرف نوع افسردگی و ناامیدیام عوض شده. نود و شش خشم بهش اضافه شده. بعد از ابان و هواپیما دیگر خشم و نفرت و ناامیدی را نمیشود از هم تشخیص داد. و حالا، حالا که هیچ.
حالا فکر میکنم دختر بیست سالهای که سال هشتاد و سه وبلاگ مینوشت و دانشجو بود چه میدانست روزگار چی براش سر راه دارد که آنقدر ناامید بود؟
اینجا که شروع کردم به نوشتن، قصدم این بود که طرز جدیدی بنویسم. دیگر اه و ناله را بگذارم کنار و روزمره بنویسم.
روزگار اما نمیگذارد. از ترس و درد فردی تا آه و حسرت جمعی را به خوردت میدهد تا تصمیم کبرایت را به چالش بکشد.
مهتاب بنظرم ناامیدی و غر و دغدغهها هم جزء روزمره نویسی میشه و کمک میکنه توی ذهنت راحتتر باهاش مواجه بشی و حتی در حین نوشتن به جاهای دور ببرتت
پاسخ دادنحذفموافقم
حذفممنونم. و میدونم، ولی دیگه خودمم خیته شدم.
حذفهرچی دل تنگت میخواد بنویس عزیزم
پاسخ دادنحذف❤️
حذفشرمنده به خدا مصیبتامون تمومی نداره ولی ولی همون مدرسهای که ما رفتیم از هفت سالگی برای افسرده بودن/شدن کافیه
پاسخ دادنحذفوای واقعا
حذفمهتاب جانم اینجا و با ما هرچی دلت خواست بگو. اومدیم کنار هم باشیم و بنویسیم و بخونیم همدیگر رو. ❤️
پاسخ دادنحذف❤️
حذفمهتاب تو تنها نیستی بیشتر محتوای وبلاگ فارسی سالهاس همینه. مگه ادم میتونه حالش خوش باشه؟!
پاسخ دادنحذفالان دیگه نه واقعا❤️
حذفمگه شرایط میذاره چیزی غیر همینا بنویسیم مهتاب؟ زندگیمون همینه دیگه
پاسخ دادنحذفهیچی واقعا. همینیم
پاسخ دادنحذفچه جالب که این رو گفتی. من وقتی نوشته های قدیمی خودم رو می خونم اصلا اون یادداشتهایی رو که فقط توش غر زدم رو دوست ندارم و از روشون سرسری می گذرم - ولی یادداشتهایی که در اون یک لحظۀ شادی یا یک احساس واقعی در یک لحظۀ کوچک رو از دید خود بیست و چند ساله ام توصیف کردم خیلی با دقت می خونم. وقتی اینجا شروع کردم به نوشتن به خودم قول دادم فقط از چیزهایی بنویسم که فکر می کنم بیست سال بعد خوندنش باعث لبخند بشه. امضا - دلقک دربار!
پاسخ دادنحذفوااای رضا خیلی خووووب بود :))
حذفتو نوشته دیشبت هم یه طنز خوبی بود که دوستش داشتم اما نمیدونم چرا ننوشتمش
ببین همین دقیقا. یه زمانی به نظرم میرسید باید تلخ باشم که عمیق به نطر برسم، البته در دهه بیست. الان اما وقتی اونا رو میخونم به نظرم نویسندهش یه دختر جوون بیتجربه است که فکر میکرده دنیا فقط افریده شده که دهن اونو سرویس کنه.
حذفو اتفاقا اونایی که یکم طنز دارن رو هی دلم میخواد بیشتر بخونم. لذا ناتمامی رو که از ما گرفتی اقای ناتمام، بذار دلقک دربار واسمون بمونه😆