۱۲ مهر ۱۴۰۵

۱۲۴ از ۱۶۰

 از ۴۰۱ به این‌ور، مهر که می‌شه اضطرابم شروع می‌شه. داریم نزدیک می‌شیم به ۲۶ مهر و من مدام نفس کم میارم. راه می‌رم نفس کم میارم آشپزی می‌کنم نفس کم میارم نشسته‌م دارم کتاب می‌خونم نفس کم میارم. این روزا به سختی پامو می‌ذارم تو اینستاگرام. استوری‌ها مثل میدون مین شده‌ن برام. رو بعضیاشون بیشتر حساسم و نفسم بند میاد. خدانور که می‌بینم نفسم دوبار بند میاد. یزیدِ عاشورا خود شمایید بی‌شرف‌ها. 

از وقتی اومده‌م کانادا، دیگه نوشتن در مورد ایران رو انگار برای خودم مشروع نمی‌دونم. احساس می‌کنم از بیرون گود، حق ندارم بترسم و اضطراب داشته باشم و کم بیارم. همین ننوشتن راه نفس‌مو بسته. خیلی وقته بسته.

با دختره و با پسره که حرف می‌زنم، بی‌قراری‌شون رو می‌بینم. بی‌قراری رسیدن به هفته‌ی آخر مهر. خیلی جاها هر سه‌تامون سعی می‌کنیم به روی خودمون نیاریم. یه جاهایی هم می‌بینم بچه‌هام چه مستأصل و تنها و بی‌پناهن با اون حجم اضطراب و خشم و غمی که تو دل‌شونه. شروع می‌کنم مستقیم از اون اتفاق حرف زدن و سعی می‌کنم به حرف‌شون بیارم و بعد می‌شینم عقب اشک‌ها و لرزیدن لب‌هاشون رو تماشا می‌کنم. سه‌تایی اشک می‌ریزیم یه جوری که انگار هنوز خونه‌ی دروس‌ایم و انگار هنوز بغل هم‌ایم و انگار هنوز تو زندگی‌مون بمب منفجر نشده.

میام تو وبلاگ. نه که بیام، پناه میارم به وبلاگ. جلوی خودمو می‌گیرم که از چنگاله چیزی ننویسم. به جاش بیهوده‌نویسی می‌کنم. هرازگاهی این‌جا هم اما پام می‌ره رو مین. دوخطی‌های پرستو نفسم رو بند میاره. جنگ‌نویسی‌های سایه نفسم رو بند میاره. از وقتی بالاشون می‌نویسه آرشیو جنگ، اسکرول می‌کنم و رد می‌شم؛ نمی‌خونم. گاهی وقتا هم اما پام گیر می‌کنه و چشمم میفته به «ما را به عصر حجر برگردانید». مین تو چشم و قلبم منفجر می‌شه.

۸ نظر: