از صبح هر فرصتی گیرآوردم اومدم اینجا یه توک پا و رفتم. پست آیدا و رضا قلبم رو اکلیلی کرد و خیلی تو فکر رفتم. تو فکر اون رهاییه، اون آرامشه، اون جسارت و شجاعته. به این فکرکردم که شاید هم خوبه آدم رازی واسه پنهانکردن نداشته باشه و شونههاش سبک باشه. اما سخته. من هنوز شونههام سنگینه زیر این بار. هنوز سبکش نکردم.
امروز اولش از خودم یه کم ناامید شدم، بعد دیدم این راهی که من اومدم، وافعاً راحت نبوده. تو این سالها خیلی سعیکردم در حد توانم برای حقم بجنگم. زندگیم رو از چنگ روزگار و آدمهایی که نمیذارن مال خودم باشم دربیارم. شاید جنگ کوچیکی باشه از بیرون اما فقط من میدونم همین هم چهجوری و با چه سختی بهدست اومده.
اینکه اینجا مینویسم، اینکه رهاتر شدم و از احساسم و مشکلاتم راحتتر حرف میزنم؛ اینا کار کوچیکی نبوده برام. همین اندازهاش هم بهم حس آزادی میده. هرچند که هنوز برای روح سرکش من و اون آتیش درونم برای زندگی مورد علاقهام، کمه و کافی نیست. اما فعلاً نمیتونم بیشتر از این جلو برم. یعنی باید مراقب قدمهام باشم و زیادی احساسی عمل نکنم. چون لیترالی باعث آسیب واقعی میشه این قضیه! فعلاً از ابن راهی که اومدم راضیم. حتی تو چند سال خیر، بهخصوص این یکسال، کارهایی برای زندگیم کردم که به خودم افتخار هم میکنم :)
یادمه همین کلاس "اتاق" رو چندین بار از دست دادم. بهخاطر ترس از قضاوت و ترس از شناختهشدن توسط آدمها! بسکه این دنیا کوچیکه. یکهو میبینی فلان آشنا و دوستت هم یه جایی که فکرش رو نمیکنی دیدی و پیداش شد!
اما همین یک دورهی بهظاهر ساده چه چراغها که تو دلم روشن نکرد... امروز روز آخر کلاسه و من از الان دلتنگم. نمیدونم دورهی بعدی کی هست؟ یا اصلاً آیا دورهی بعدی وجود داره یا نه؟!
یاد کلمهی ژاپنی "ناگوری" افتادم. آخ که قربون این ژاپنیها برم که واسه هر احساسی، یه کلمهی خاص دارن :)
Nagory یعنی حس دلکندن از چیزی که دارد تمام میشود. یعنی مزهمزه کردن آخرین لحظههای چیزی که میدونی رو به پایانه. نه غم پایانه کاملاً و نه نوستالژی. بیشتر شبیه اینه که ادم بدونه چیزی داره محو یا تموم میشه اما بهجای ناراحتی و غصه، آخرین نورش رو هم با دقت نگاه کنه و لذت ببره.
الان تو جلسهی آخر همین حس رو دارم. ناراحت تموم شدنشم اما میخوام امشب بیخیال همه چیز و همه کس، اگر بشه تا آخرش رو بمونم و لذت ببرم. و امیدوارم آیدا باز هم یه پروژهی جدید دیگه بذاره و یه راه دیگهای برای ما روشن کنه.
دمت گرم آیدای شجاع و دوستداشتنی :**
آره منم ناراحتم. تو اینستا راستش ساجست شدی بهم ولی گفتم شاید نخوای پراوسیت مختل شه.
پاسخ دادنحذفامیدوارم دورههای دیگه هم برگزار شه دزیره جانم :*
نه سایه جون مشکلی نیست. ریکوئست بده لطفاً. من خیلی فعال نیستم. اما خوشحال میشم ببینمت :)
حذفمن هم امیدوارم :*
فقط خواستم برای ثبت در وبلاگ بگم خانم سردبیر در چند لیگ بالاتر از من توپ میزنه از نظر رهایی. من - با انتخاب - درگیرم و خودم رو سانسور هم زیاد میکنم و خیلی وقتها باید پدر مناسب باشم و پسر سر به راه و همسر پشتیبان - حتی اگر کاملا نقش بازی کنم. برای من این کمتر خودم بودن اعتدال میاره چون طبق تجربه وقتی که زیادی خودم هستم به در و دیوار زیاد می زنم و هم خودم رو زخمی میکنم و هم اطرافیانم رو.
پاسخ دادنحذفمتوجهم چی میگی رضا. این اعتداله هم شاید خوب باشه پس...
حذف