۱۳ شهریور ۱۴۰۵

خطوط الآن

از صبح همین‌طور مدام صدای دوره‌گردهای کهنه‌خر از بلندگو در کوچه می‌پیچد و سکوت روز تعطیل را برمی‌آشوبد.

آخرین بار که صدای خریدار آب‌گرم‌کن خراب عین یک موج سینوسی‌ی میرا دامنه‌اش به اوج می‌رسد و بعد دور می‌شود، کتاب را بی آن‌که نشانی میان صفحه‌ی باز آن بگذارم، روی کاناپه رها می‌کنم و به پشت پنجره می‌روم. در کوچه، «ماه‌پیشونی» از مدخل خانه‌ی هم‌سایه بیرون می‌آید و پشت سر او چهار توله‌ی کوچک سفید-خاکستری بیرون می‌آیند.

- مگه همین ده دوازده روز قبل نبود که تو کوچه ماه‌پیشونی رو دیدی که شکم‌اش بار داشت؟

«ماه‌پیشونی» یکی از گربه‌های رهای محله است که موهای تمام بدن‌اش سفیدرنگ و تنها باریکه‌یی از موها روی پیشانی‌اش مثل یک هلال به رنگ مشکی‌ست.

از پشت پنجره رو به داخل می‌چرخم. برمی‌گردم سمت کاناپه و «هشت کتاب» را برمی‌دارم و تصادفی بازش می‌کنم:
«مرغ مه‌تاب
می‌خواند.
ابری در اتاق‌ام می‌گرید.
گل‌های چشم پشیمانی می‌شکفد ...»
و الخ.

دیگر نیازی نیست با صدای بلند خواندن را ادامه دهم. در زاویه‌ی مقابل هال، «مامان» با صورت استخوانی و پوست چروک‌افتاده‌اش نشسته روی مبل و دست به سینه به خواب رفته است.

کتاب را کنار می‌گذارم و مشغول نوشتن می‌شوم:

- چه می‌نویسی؟
- همین خطوط را که ...


پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا، اما هر چه می‌خواهم برای دیگر نوشته‌ها نظری بنویسم، کوشش‌هایم بی‌نتیجه است.

۴ نظر:

  1. مامان با صورت استخوانی و پوست چروک افتاده ش نشسته روی مبل ؛ شهاب بدترین قسمت میانسالی دیدن پیر و ناتوان شدن عزیرانمونه، هیچ وقت برای من عادی نمیشه.

    پاسخ دادنحذف
  2. متاسفم برای رنجی که می‌کشی شهاب 🫂

    پاسخ دادنحذف