توی اون یکی قبیلهام، قبیلهی کِندو، ویروس افتاده و داریم از گلودرد و سرفه مثل برگ درخت میریزیم. هفتهای چهار بار، هر بار دو ساعت، از ته دل جیغ میزنیم و با چهارتا تیکه بامبو که با بند چرمی به هم وصل شدهن و بهش میگیم شمشیر، همدیگه رو میزنیم، هل میدیم و گاهی هم دنبال هم میدویم. اگه قد و قوارهمون رو فاکتور بگیری، مثل یه مشت بچهایم تو حیاط مدرسه. همونقدر ریز و درشت و در نگاه اول غیرقابلتشخیص؛ به خاطر یونیفرمهای سرمهای و کلاهخودی که صورت رو قاب میکنه و بالههاش روی شونهها میافته. بین خودمون بمونه، تا ماهها وقتی طرف پیشرفتهی کلاس رو نگاه میکردم، همه رو دخترهای مانتومقنعهای میدیدم. گفته بودم که برای دوست داشتن کِندو یه دلیل شاخص و بارز ندارم. یکیش شاید همین حس تعلق باشه.
بعد از یه سال سازوبرگمون کامل شد و از طرف مقدماتی کلاس اومدیم سمت پیشرفته. همون هفتههای اول چند تا از دخترا ول کردن، چون به نظرشون ترسناک بود. مخصوصاً از پسرا تو زره و کلاهخود میترسیدن. بعدها فهمیدم سازوبرگ جنگ فقط برای محافظت از بدن نبوده؛ یه کار دیگهش هم ارعاب بوده. هرچی بزرگتر، عجیبتر و ترسناکتر، احتمال اینکه حریف زودتر روحیهش رو ببازه بیشتر. اگه یه جا مانتومقنعهی اون دوران به نفعم تموم شده، همینجا بوده. چون قدبلندترین و درشتترین پسر کلاب هنوز توی ذهن من یه دختر دبیرستانی بود. یه جنس آشنای شکستپذیر توی یه محیط آشنا.
یه جایی به خودت میآی و میبینی موقع گرمکردن داری بچهها رو حاضر غایب میکنی. آدمها رو از بیست متری تشخیص میدی. از مدل راه رفتنشون، ضربه زدنشون، رنگ دستمال سری که زیر کلاهخود بستن یا میزان قوس بالهی کلاهخودشون. حتی لازم نیست سرت رو برگردونی؛ من رو از صدای جیغم میشناسی. میتونی بفهمی ایوانا تو شعاع دو متریته یا یوری، بسته به اینکه بوی عطر بیاد یا عرقِ کسی که خورش کاری خورده.. اگه دوربین بذارم و فیلم دو ساعت تمرین رو روی دور تند پخش کنم، یه کلونی مورچهایم. دنبال هم راه میافتیم دور سالن. بعد هی دور سنسی جمع میشیم، پخش میشیم، دوباره جمع میشیم.
توی همین جمع شدنها سنسی ــ که یواشکی توی ذهنم «سردستهی یاکوزا» صداش میکنم ـ تمام تلاشش رو میکنه تکنیکهایی رو که سینهبهسینه از ساموراییهای جنگجو به دستش رسیده، برسونه به ما. دستورالعمل تمرین یکیه؛ چه برای آیاکایی که وقتی چشم باز کرده تمرین میکرده، چه اونی که پارسال شروع کرده. هر کی قدر خودش از اون چشمه برمیداره. بعضی وقتها انقدر سخته که نمیفهمیم چیه. گاهی انقدر خستهایم که فقط منتظریم حرفش تموم شه که مثل آدمآهنی ضربهها رو با همون ریتم و ترتیبی که گفته اجرا کنیم و بعد ساعت رو نگاه کنیم ببینیم کی زنگ میخوره. و خدا نکنه اون روز همگروهی یکی باشه که سرحال و قبراق داره برای مسابقهای چیزی خودش رو آماده میکنه. برای اینکه اگه اشتباه کنی، تمرین همگروهیت رو خراب کردی. هیچکس نمیخواد وقتش تلف شه. هیچکس هم نمیخواد بامبو به جای بالای مچ، روی غضروف انگشتها یا مچش بشینه و کبودش کنه. گاهی وقتا یارکشی ضمنیه. بین صفها میتونی بچرخی، ولی هرکی ته صف باشه برای چند دقیقه همگروهته. بارها دیدم که آدما پشتم نمیان. اونجا از خودت میپرسی چرا من نه؟
خیلی کانفرانتینگه. حتی وقتی قبیله راحت تو رو راه میده تو خودش. تو چشمم نگاه میکردن و میگفتن ضربههات افتضاحه. حتی برای ردهی خودت. پیری. کندی. چاقی. چرا ترتیب ضربهها رو یادت نمونده؟ چرا زیادی جلو میری؟ چرا پات عقب میمونه؟ هنوز هم میگن.
آخر هر تمرین دور سنسی جمع میشیم و دو زانو می شینیم که جمعبندی کنه. یه بار گفت شماها اینجا در وهلهی اول dōshi هستین. یعنی یه جور همراهی؛ با کسی که رشدش با رشد تو گره خورده. تام موقع ترجمه از کلمهی comrade استفاده کرد و تأکید کرد که معادل انگلیسی دقیقی براش پیدا نمیکنه. ولی همینقدر کافی بود که نیش اولکساندرِ اوکراینیمون باز شه.
با اینکه پام از دو زانو نشستن داشت گزگز میکرد، زیاد ول نخوردم و سعی کردم گوش بدم. گفت دوشی با tomodachi (دوست) فرق داره. به دوستاتون فکر کنین. لزوماً هدف مشترک ندارین، فقط تعلقخاطر دارین. وقتی دوشی باشین دست هم رو میگیرین چون میدونین بدون هم نمیتونین تمرین کنین. اگه حریفت رشد نکنه، تو هم رشد نمیکنی. مهم نیست وقتی از این در میرید بیرون چه حسی به هم دارین. ولی تا وقتی اینجا هستین، برای خودتون هم که شده، به همدیگه کمک میکنین و احترام هم رو نگه میدارین.
بعد از اون نطق فهمیدم میشه دوست نبود ولی هنوز خوب کنارهم بود. خیلی چیزها راحتتر شد. دیگه فیدبکها شخصی نبود. تقریباً سه سال طول کشید تا یاد گرفتم حرفها رو چطور الک کنم. چقدر وزن بهشون بدم. کدوم رو ببرم تو خودم و روش کار کنم. کدوم رو بذارم برای بعد. کدوم رو از اون گوشم در کنم. یاد گرفتم کدوم روز برم پیش تام، کدوم روز اِروین. یاد گرفتم کوین از همه محکمتر تنه میزنه و چهجوری باید ضربهش رو بگیرم. ویلسون هم انقدر محکم میزنه که اولش باید بهش بگم حواست باشه میس نکنی، وگرنه کبود میشه دستم. میدونم اگه با جردن همگروه بشم محاله اشتباهام رو با هوار به روم نیاره، ولی بعد تمرین میاد سراغم و توضیح میده دفعهی بعد چی کار کنم. همین دیروز اومدم بزنم به پهلوی جو، ضربهام به جای سپر، پایینتر خورد تو پهلوش. از درد تا شد، ولی وقتی عذرخواهی کردم، لبخند زد، شونهاش رو انداخت بالا و گفت: «تمرینه دیگه.»
من تا قبل از اینکه اینجا بنویسم نمیدونستم «دوشی» رو چی ترجمه کنم. چون هیچی رو مثل اون تجربه نکرده بودم. ولی توی این چند ماه دیدم خیلی همون حسیه که اینجا به شما دارم. همونجور که بدون اونا نمیتونم تمرین کنم، بدون شما نمیتونم بنویسم. برا همین «دوشی» شد همقبیلهای. همونجا فهمیدم من دو تا قبیله داشتم، فقط خبر نداشتم.
پ.ن. اگه کنجکاوین، خردهدلیل ۱ اینجاست.
نمی تونم تصمیم بگیرم مفهوم دوشی جالبتره یا برداشت تو ازش. خیلی خوب.
پاسخ دادنحذفرضا به شخصه فکر میکنم ترجمه کلمات خرابشون میکنه. کلمات از دل فرهنگ یه جامعه میان بیرون. احتمالا ترجمه بهترش میشد همنورد مثل کسی که باهاش میری کوه. ولی من راضیم دوشی رو استفاده کنم.
حذفمن یک خ پ ت درست کردم برای ترجمه لغتها - بهش دستور دادم همه دیکشنریها و شعرهای سعدی و حافظ و فردوسی و سهراب رو بخونه و اخبار فارسی روزانه می خونه و شبکه های اجتماعی رو هم مرور می کنه و مرتب ازش می پرسم معادل خوب فارسی یک لغت در یک جمله خاص چیه - الان یک قسمتی از متن تو رو کپی کردم و پرسیدم معادل dochi در این پاراگراف چیه - میگه هم قبیله برای این مفهوم خوبه ولی یک کم بازتر از مفهوم ژاپنیش هست - هم قدم و هم رزم و هم سنگر رو هم پیشنهاد می کنه ولی یک کم جنگیه که فکر نمی کنم در مفهوم dochi از دید این متن درست باشه. ولی در چند تا زبونی که من کلاسهاش را برداشتم کاملا و صد در صد باهات موافقم که تاریخ و فرهنگ و جغرافیای هر زبانی باعث شده کلمه هایی توش بوجود بیاد که در تاریخ و جغرافیای یک زبان دیگه بی مصرف بوده و بنابراین معادل دقیقی براش هیچ وقت وجود نداشته و نداره.
حذفدرخشان
پاسخ دادنحذفمرسی آیدا کمپلمان رو میگیرم. ادامه گل میندازه ولی هنوز حق حسم رو به جا نیاوردم!
حذفشاید یه بار دیگه نوشنمش دوباره!
سوال: میشه هشتگ/لیبل جدید بذاریم؟ برای دسته بندی پستها؟ مثلاً #کندو #خوراکِـبازنویسی؟
قشنگ بود . اینکه مفاهیم رو با زندگی گره زدی قشنگ بود
پاسخ دادنحذفسلام بلاتکلیف بین دو رنگ. رفتم و پست قبلتر رو خوندم و افتادم به دوره ی کلاسهای خوشنویسی … چه خوب که خطاط داریم تو جمع. فقط در مورد این شمشیربازیه یکم توضیح میدی؟
پاسخ دادنحذفخطاط نیستم که مثل تو. خط و قلم رودوست دارم ولی ممارست نکردم.
حذفآره دارم سعی میکنم ازش بنویسم. چند تا. پست دیگه هم دارم. بهم یه ذره وقت بده، دسته بندی کنم.
خیلی خلاصهاش میشه شمشیر بازی ژاپنی. هنر رزمیه.
خطاط نیستم که مثل تو. خط و قلم رودوست دارم ولی ممارست نکردم.
حذفآره دارم سعی میکنم ازش بنویسم. چند تا. پست دیگه هم دارم. بهم یه ذره وقت بده، دسته بندی کنم.
خیلی خلاصهاش میشه شمشیر بازی ژاپنی. هنر رزمیه.
چه قشنگ
پاسخ دادنحذفعالی بود این پست نارنجی جون. چه کلمه و حس قشنگی ❤️
پاسخ دادنحذفچه دوست داشتم این پستت رو
پاسخ دادنحذفنارنجی کلهغازی بوس :**
پاسخ دادنحذف