یک
در نمودار میلهایِ زمانی که تو شهرهای مختلف سپری کردم، میله تهران با اختلاف ۱۲ سال از شهر بعدی در رتبه اوله. در نمودار بعدی که میزان شوق من برای برگشتن به همون شهرهاست، میله تهران به محور اکس چسبیده.
سالهاست که وقتی مجبورم به تهران فکر کنم، یهو همه جا سیاه سفید میشه. نفسم سنگین میشه. از دود چشمم میسوزه. خیابونهای خشکِ قفل شده از ترافیک که پارچهنویسهای دولتی زشتترش کرده. ماشینهای خورده شده از تصادفهای پیدرپی. آدمهای بیقرار که به هم تنه میزنن. از انقلاب مهسا به اینور، تصور تهران دهنم رو گٓس میکنه. بهم ضربان قلب و حالت تهوع میده. از دی به اینور، لکههای قرمز پاشیده شده روش. از جنگ به اینور ستونهای دود دماوندِ رو محو کرده.
دو
من به دسته مهاجرین خوشحال تعلق داشتم. شهر جدیدم، تنها شهری بود که میخواستم توش باشم. شهر دیگهای نبود که براش نوستالژی داشته باشم و در دلتنگیش مرثیه بسرایم.
تهران با رفتن من تموم شد. چون میدونستم اگر برگردم، دیگه هیچچیزش شبیه چیزی نیست که ترکش کردم. دوستام و خانواده یکییکی رفتن. توی این سالها شنیدن از پاساژهای جدید، رستورانها و کافیشاپهاش به جای اینکه کنجکاوم کنه، فقط بهم یادآوری میکنه که چقدر غریبهام با اون شهر.
تعلقم به تهران با هر سالی که گذشت، با هر ساختمونی که خراب شد، کمتر شد. جاش بیگانگی نشست. در عوض، با هر خیزش و کشتار، درد، بهت و ناباوری؛ و در کمال تعجب، احساس تعلق.
سه
نوشتههایِ شمایی که از ایران مینویسید و عکسهای گاه و بیگاهِ سحر و نجمه از تهرانی که زنها زیبایی رو بهش برگردوندهان، یه چیزی رو توی مغزم داره قلقلک میده. یه رنگِ لیمویی و صورتی بیجونی داره به تصویر برمیگرده.
پ.ن. لُختیِ هرکی با نفر بغلش فرق داره. اینم لختِ من.
تهران برای من با همهی سیاهیها و اتفاقاتی که افتاده همیشه خونه است. یکی از مشکلاتم هم همینه که اگه یه روز برم غم دوری از تهران شاید بیشتر از چیزهای دیگه اذیتم کنه
پاسخ دادنحذفتهران فقط شب هاش زیباست .
پاسخ دادنحذفمن احساس میکنم این دور شدنم از ایران خودخواسته ولی ناهشیار است. یه جور مکانیسم دفاعی در برابر سوگِ از دست دادنِ اون تهرانی که میگی دیگه اون شکلی نیست.
پاسخ دادنحذف