۱۰ شهریور ۱۴۰۵

هر چیز که در جستن آنی ...

 نشسته‌ام پای خواندن دوباره‌ی بار هستی. مهدی زنگ می‌زند. قبلش سر برگشت نامجو چند توییت بامزه رد و بدل کرده بودیم. تا ارتباط برقرار شد هر دو با خنده گفتیم باز این آدم جوگیر گند زد. او فن نامجو بود من اما هیچ وقت جز یکی دو کارش دنبالش نکردم. به نظرم نه نوازنده ی قدری است و نه خوانند‌ه‌ی درجه یکی. فقط کمی خلاق است و طناز و به شدت جو گیر.

بحثمان از نامجو و برگشتش کشید به مهاجرت خودمان. می‌گفتیم اگر شرایط امروز را می‌دیدیم باز هم انجامش می‌دادیم؟ چه می‌خواستیم و چه شد. مهدی می‌گفت سقف آرزوهایش یک ماشین کولردار بوده چون ماشین پدرش همیشه ی خدا کولرش مشکل داشته و داشتن ماشین شاسی بلند خارجی هم برایش آرزویی بوده دست نیافتنی. حالا ماشین شاسی بلند خارجی کولردار سوار می‌شود. اما دارد فکر می‌کند که با همسر آمریکایی‌اش به ایران برگردد. الان دوست دارد آخر هفته‌ها جوجه‌کباب درست کند در شیراز و خانواده‌اش را دعوت کند خانه‌شان. در حین صحبتمان یاد جملات اول بار هستی می‌افتم که می‌گوید چون ما فقط یک‌بار زندگی می‌کنیم، پس نمی‌توانیم بگوییم فلان تصمیم درست بوده یا غلط. چون بدیلش را نزیسته‌ایم.
صحبت را می‌بریم سمت خود خواستن. از کجا می‌آید، چرا می‌آید و چگونه با زمان تغییر می‌کند و انسانی که هم خودش و هم دنیای بیروتش تغییر می‌کند، اصولاً باید چه و بر چه اساسی بخواهد. به مهدی می‌گویم ما دچار محدودیت و سوءتفاهم هستیم و به حکم انسان بودن گریزی هم نداریم. برایش داستان مرد جوان مثنوی را می‌گویم که بشارت گنج در مصر را در خواب به او می‌دهند. ترک بغداد می‌کند به قصد مصر و سراغ آدرس را می‌گیرد و پیدا می‌کند و می‌کَند و به چیزی نمی‌رسد و به جرم دزدی دستگیر می‌شود. شرح ماجرا می‌کند و داروغه ریشخندش می‌کند که ای ابله من هم سالهاست خواب گنجی را می‌بینم، اتفاقاً در ولایت شما و آدرس دقیق می‌دهد، اما مغز خر نخورده‌ام که پی‌اش را بگیرم. پسر می‌فهمد آدرسی که داروغه می‌دهد از قضا خانه ی خودش است.

بر سر گنج از گدایی مرده‌ام
زانک اندر غفلت و در پرده‌ام

مهدی دستی به ریشش می‌کشد و بلند می‌خندد. با خودم فکر می‌کنم خوش به حال مهدی که لااقل فهمیده گنجش کجاست و کجا باید دنبالش بگردد. ولی آیا واقعا این همان چیزی است که می‌خواهد یا باز هم …

۴ نظر:

  1. بیشتر ما آدم‌ها توقع داریم علامه‌ی دهر باشیم و درست‌و‌غلط همه‌چیز رو بدونیم!
    ولی به‌قول تو فقط یک‌بار زندگی می‌کنیم. پس حق آزمون‌و‌خطا داریم و حق اشتباه و پشیمونی!

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دقیقا همینطوره ولی خیلی وقت‌ها یادمون میره.

      حذف
  2. از وقتی نامجو برگشته چرا همه فکر یرگشتن دارن؟ آقا ما تازه می‌خوایم بریم :))

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. شما دنبال آدرس گنجی که بهت دادن باش، اگه باید بری برو :)

      حذف