۱۰ شهریور ۱۴۰۵

تکه های خوشمزه ی زندگی

 دوست دارم بتونم یه قسمتهایی از دیشبو خوب توصیف کنم . بس که بهم خوش گذشت.

سه ساعت توی کتابخونه‌ی یکی از محله‌ها کار داوطلبانه برای مهاجران کرده بودم و رضایتمند بودم. برگشته بودم چتری‌هام رو در نهایت شلختگی کوتاه و دوش گرفته بودم. هر چقدر موهامو خیس می‌کردم که صاف بشن و بتونم صاف قیچی کنم بازم یه قری داشتن. پاستا پستوی خوشمزه ام رو با لیموی زیاد خورده بودم. 

رفتیم ساندبار برای تلویزیون من بخریم. بیشتر از یک ساعت توی فروشگاه مرکزی گیگانتی معطل شدیم. اون عاشق این‌طور چیزهاست و از خوشحالی که مخ منو زده که این خرید رو کنم در پوست خودش نمی‌گنجید. من که اصلاً چیزی از خود موضوع نفهمیدم چون یه‌سره درگیر اشارات و لمس‌های ریز اروتیک بودیم.

چون آدم باوقار و سنگینیه این‌جور کارهاش خیلی برام جذابه. یه‌طوری دیروز بهم نزدیک می‌شد و گاهی لمسم می‌کرد که من احساس می‌کردم برنده‌ی کاپ طلای فاتح قله‌های کلیمانجارو شدم. یه شادی عمیقی که آخ جون داره میاد طرفم با جذبه و مردونگی با اون ابهت و قشنگی. بزرگ و قدبلنده. وقتی از پشت سرم میاد نزدیک و دستشو روی قوس کمرم می‌بره و پایین‌تر، من می‌خوام ذوب بشم.

توی صف تحویل گرفتن داشتم باز از اون شیطنت های ریز غیرمستقیم میکردم . برای اولین بار اومد همین‌طور نزدیک و منو گرفت تنگ توی بغلش و فشار داد به قفسه‌های کوتاه وسایل که برای جدا کردن فضای صف بستن صندوق بود. با صدای دورگه‌ی قشنگش گفت: «آخ که تو هم مثل من دیوونه و گیجی.» هرم داغی ریخت توی تنم و خون دوید توی صورتم. وای که چه خوبه می‌نویسم که وقتی پیر شدم اینا رو بخونم و غرغر الکی نکنم که ای جوونیم رفت و ال و بل.

رفتیم رستوران مکزیکی. گرسنه نبودم. موهیتوی رزبری سفارش دادم با مزه‌های مکزیکی. خیلی بهم چسبید. این‌قدر مشروب خوردن من کم اتفاق میفته که با ذره‌ای الکل حسابی سرخوش می‌شم. چه وقتی بهتر از این برای گفتگوهای عمیق و مهم که نصفشو گوش نمی‌دیم و حواس هر دوتامون قاطی باقالیاس. اون چشمش توی یقه‌ی باز منه  و منم هنوز توی اون فروشگاه به اون قفسه‌ها پرس شدم.

خیلی زحمت کشیدم و یه جزییاتی از زندگیش فهمیدم. مثلاً اینکه سکسش با اکسش برای مدت طولانی مخدوش بوده و بخاطرهمینه که این‌قدر زمان لازم داره تا خودشو پیدا کنه. خیلی به حریم خصوصی اکسش احترام می‌ذاره و از مسائلشون نمیگه چون به اون هم ربط پیدا می‌کنه. مشکلاتشون زیاد بوده ولی چون دعوا نمی‌کردن و زندگی روتین خودشونو داشتن این همه سال ادامه داشته.

مشکل اصلی شون این بوده که اون یک زن مرتب و منظم و مدیر و مدبره و مرد بی‌قاعده و سر به هواست و هر چارچوبی رو به‌شدت پس می‌زنه.  اکسش هیچ کارشو قبول نداشته و سال‌ها در حال مؤاخذه و ایرادگیری بوده. اون همیشه مسئولیت هر سه تا عضو دیگه ی خانواده  رو به دوش کشیده تا حدی که دیگه برن‌اوت شده و نتونسته ادامه بده.

در حال حاضر هم هنوز داره از مرد مراقبت و مدیریتش می‌کنه. براش تولد می‌گیره، به فکرشه، کلید خونه رو داره و مجبوره هی کارهای نصفه‌نیمه‌ی مرد در مورد بچه‌ها رو تکمیل کنه. مثلاً وسایلی که فراموش کردن بردارن. بچه‌ها یه هفته اینجان یه هفته پیش مادرشون. زحمتش کامل حذف نشده ولی حداقل الان یه دوست‌پسر خیلی خوب داره که از سختی زندگیش کم می‌کنه.

این داستان برای من آشناست. پدر بچه این‌طوری بود. به‌شدت فعال و مسئولیت‌پذیر بود و میدونی برای هیچ حرکتی برای من نمی‌موند. تا به خودم بجنبم همه‌چیز انجام شده بود. بعدها که مستقل شدم بهش یه بار گفتم همه‌ی اون مسئولیت‌ها رو دارم با ضرب و زور خودم به‌خوبی انجام میدم. گفت: «می‌فهمم برات خوبه. هر چقدر بیشتر انجام بدی مهارتت بیشتر میشه و زندگیت ردیف‌تر.» راست می‌گفت.

روز اول که دیده بودمش هم بهش گفته بودم من میدون لازم دارم. اگه فضا نداشته باشم فریز می‌شم.

من می‌دونم این حالت  چقدر می‌تونه برای رابطه مضر باشه. حتی رابطه‌ای که کسی هیچ توقعی از کسی نداره و مسئولیتی هم در بین نیست. اینکه هر کدوم ممکنه یه روز که بیدار می‌شیم فکر کنیم که کسل‌کننده شده و دیگه جالب نیست. چشم انداز رابطه با ادمهایی مثل ما اصلا جالب نیست. مغزهای خل وضع مودی غیر قابل پیشبینی. آگاهی از این موضوع باعث میشه به آینده فکر نکنیم و در لحظه خوش باشیم.

اعتراف می‌کنم که این شرایط برای من الان طوریه که در رویاهام آرزوشو داشتم. چون به خاطر  اون علائم خجالت‌زده و خرد نمی‌شم چون به‌راحتی درک می‌شم. بهترین دیتیه که تا حالا داشتم و اگه به ذهنم اجازه بدم کلی غمگین میشه که چرا قبلش با اون آدم‌هایی ارتباط داشتی که اصلا قبولشون نداشتی حتی وقتی حرف می‌زدی نمی‌فهمیدن و می‌گفتن: «برای من قلمبه‌سلمبه نگو، زیر دیپلم حرف بزن.» این مرد دیوونه ی همین لحن و محتوای آکادمیک منه. هر بار یه مفهومی رو براش باز میکنم که براش جدیده چشماش برق میزنه.  با‌شخصیت‌ترین و محترم‌ترین کیسیه که تا حالا داشتم. بیست روز از آشناییمون می‌گذره. می‌دونم هنوزم جوگیرم و اینا رو هم دارم با احتیاط می‌گم. آمادگی رد شدن همه‌شو در آینده نزدیک دارم و داشته باشید.

کامنت های پست قبلی رو جواب دادم قابل توجه ویلا ؛)

۶ نظر:

  1. چه شیرین و خوشمزه! نوش جان.

    پاسخ دادنحذف
  2. چه خوبه کنار آدم‌ درست بتونی راحت خودت باشی و کیف کنی نیلی. برات خوشحالم عزیز من ❤️

    پاسخ دادنحذف
  3. خوش بگذره نیل ❤️

    پاسخ دادنحذف
  4. وااای نیلی نمیدونی چه ذوقی کردم نوشته ات رو خوندم ؛ خودت رو بسپار به زندگی و لذت ببر .

    پاسخ دادنحذف
  5. وای خوشالم برات نیلیییی :***

    پاسخ دادنحذف