۱۱ شهریور ۱۴۰۵

اپیزود هشتاد و شش

 امروز رفتم دوش گرفتم وسط کارام و گفتم هنوز خیلی وقت هست تا بخوام شام درست کنم و میوه بچینم و چای دم کنم که مامان بابا بیان، یهو نگام افتاد به پنجره که چقدر نور کمه! ساعتو دیدم هنوز شش نشده بود. غم عالم به دلم نشست. نمیدونم چرا چهل ساله به اومدن پاییز عادت نکردم. من از تاریکی متنفرم. از گرما هم متنفرما ولی از تاریکی خیلی بیشتر.

حتما یه قسمتیش هم به عدم امنیت برمیگرده الان که بهش فکر میکنم ولی توی شش ماه دوم سال، تقریباً از ساعت چهار و پنج به بعد، بیرون رفتن از خونه خیلی سختمه و این خیلی اذیتم میکنه.

باید شش ماه اول سال ونکوور زندگی کنم، شش ماه دوم سیدنی. کائنات نامحترم، اگر عمر دوباره‌ای بود، لطفاً به این خواسته‌م توجه بشه.

۶ نظر:

  1. جانا سخن از زبان ما میگویی

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ونکوور، سیدنی دو نفر. خانوووم جا نمونی

      حذف
  2. دیگه چون زیر پست نیلی نظرم رو گفتم، این‌جا لب فرومی‌بندم جیران جان :))

    پاسخ دادنحذف
  3. من اگه به انتخاب خودم باشه کشور که آفتاب داره رو ترجیح میدم به کشوری که همیشه زمستونه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من هم با اینکه برف و بارون رو واقعا دوست دارم ولی تاریکی رو نه

      حذف