۱۹ شهریور ۱۴۰۵

یک از سی

گوشی رو برداشتم و رفتم اینستا. اولین استوری، استوری این دخترک اینفلوئنسر/ فالوئر بالاست. داره گله می کنه از بالا رفتن قیمت دلار و بنزین. از اینکه هر چقدر جمع می کنه نمی تونه به سرعت افزایش قیمت دلار برسه. نوشته حداقل دندونش دیگه درد نمیکنه.

چند روز پیش هم دوباره استوری گذاشته بود که بخاطر بی برقی نتونسته ماشینش رو از پارکینگ بیرون ببره که به وقت دندون پزشکیش برسه.

یکهو پرت میشم به روز اول جنگ. وقتی دخترک از شهر ما برگشت ایران/ تهران. همونجا که استوری گذاشت: شما رو نمی دونم ولی من نمی تونستم دور بمونم وقتی دوستام زیر بمب و آتشن.

همونجا که دل ما رو آتش زد که نتونستیم کار و زندگی و خونه و یار رو ول کنیم و برگردیم کنار خانواده. هر چقدر هم که این مغز سعی می کرد بهم بگه دختر جان، اون نه کار داشت و نه زندگی. نه خونه داشت و نه یار. مسافر بود. ولی همین یه جمله رفت و نشست ته مغزم که من بی معرفت بودم که موندم.

یاد همون روزا میفتم که توی چت گروهی چقدر بهش التماس کردن که نرو بمون. بمون اینجا. دوباره ساختن سخت تره . حالا که دل کندی از خاک و ریشه ت دیگه برنگرد. پاش رو کرد تو یه کفش که نه. من مال اینجا نیستم. هیچ وقت نبودم. برمی گردم به جایی که برای منه.

همه ی اینا رو گفتم که برگردم سر استوری امروزش. حالا پشیمونه. دلش می خواد برگرده ولی دیگه نمی تونه. هر چند که فکر می کنم اینم فیلم فضای مجازی ست. ولی در ظاهر که گیر افتاده.

یاد داستان ندیمه میفتم. یاد همون قسمت هایی که نشون میداد اون خانمه چطور به خانمش!!! التماس می کرد که بیا بریم کانادا! می گفت نه اینجا خونه ی منه. و وقتی دیدن أوضاع داغونه. وقتی حسابهاشون بسته شد. وقتی همه رقمه دستاشون بند زده شد. دیگه تو فرودگاه هم بهش اجازه خروج ندادن. زنش رفت چون کانادایی بود. بچه اش رو هم برد چون اونم نیمه کانادایی بود. ولی این موند همونجا که خاکش بود.

خلاصه کنم. دلم گرفت برای امیر و مامان و بابا که جاشون گذاشتم و اومدم اینجا.

یهو نگاهم به ساعت گوشی افتاد، نیم ساعت 40 دقیقه ای بود زل زده بودم به استوری کسی که حتی مطمئن نیستم حرفی که می زنه واقعیه یا برا جلب توجه. هیچی دیگه. برم همون اکانت اینستا رو دی اکتیو کنم. بلکه ذهنم آروم شه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر