۰۷ مهر ۱۴۰۵

یک روز مرخصی

​این ماه مرخصی بانوانم رو اختصاص دادم به کار بانک و معاشرت با عاطف. چون ساعت کاری بانک‌ها از اول مهر به ۸ تا ۱ تغییر کرده تا ساعت ۷ خوابیدم، قبل از زنگ زدن آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. نمی‌دونم چرا دو ماهی میشه عادت مراقبه صبح رو ترک کردم. بعد از شستن دست و روم و مسواک کردن زیر کتری رو روشن کردم، برخلاف هرروز قهوهٔ فوری بخورم. تا کتری جوش بیاد رفتم سروقت کمد لباس‌ها یه شلوار لینن کرم‌ رنگ‌ که ته رنگ سبز داره با یه شومیز نازک نخی سبز تیره با گل‌های زرشکی و سفید مات و صورتی، برداشتم تا اتو کنم. اتو که تموم شد رفتم سروقت ماگ قهوه و ویفر رو گذاشتم روی یه بشقاب سفالی با خودم آوردم پشت میز. نشستم و در این حین موبایلم و از فلایت‌مود در آوردم تا پیام‌هایی که اون پشت منتظر بودن سرازیر بشن روی صفحه گوشی. البته پیامی نداشتم به‌جز چندتا ایمیل وسطش یه سیگار روشن کردم و وی‌پی‌ان گوشی رو روشن تا قفل درِ اینترنت واقعا باز بشه برام. البته هدفم بیشتر خوندن وبلاگ بود، چون بیشتر از هر چیزی وصلم می‌کنه به اینترنت و البته روابط دوستانه، اینستاگرام بیشتر اوقات برام فاقد جذابیته، خیلی وقت‌ها ممکنه چند روز یه بار بهش سر بزنم. اینجا انگار فرق داره، علی‌رغم اینکه کسی رو ندیدم اما هر روز وقتی بیدار می‌شم اول اینجا رو می‌خونم و هرشب قبل از اینکه برم برای مراقبه و خواب. نزدیک ۸ بود لباس پوشیدم رفتم بانک. بعدش رفتم گل‌فروشی تا یه گلدون گل زاموفیلیا برای عاطف بگیرم. از وقتی وسایل خیاطی‌شو جمع کرده آورده ایرانشهر نرفته بودم ببینمش. رسیدم خونه یه بسته پاستیل میوه‌ای جدیدی که روز قبل گفته بودم سارا برام گرفته بود برداشتم گذاشتم کنار گلدون. یه بیست دقیقه‌ای طول کشید تا یه راننده اسنپ قبولم کنه. وقتی رسیدم عاطف هم جلوی در داشت پرده عکاسی که از دی‌جی‌کالا سفارش داده بود رو تحویل می‌گرفت. باهم رفتیم بالا. قبل از اینکه عاطف ازدواج کنه اونجا زندگی می‌کرد. تو اون خونه چه شب‌ها و روزهایی دور هم جمع شده بودیم، عرق خورده بودیم، رقصیده بودیم، بازی و‌گریه کرده بودیم. بعضی از خونه‌ها همیشه تو ذهن آدم جا میندازن خونه‌ء پر خاطره. یادمه وقتی مهران فوت کرد بعد از مراسم خاکسپاری، رفتیم خونهٔ عاطف. ما فامیل درجه یک نبودیم، اصلا با هیچ‌کدوم‌مون نسبتی نداشت. فقط مثل منارهٔ تسبیح کلی آدم رو بهم وصل کرده بود. وقتی سکته مغزی کرد تا قبل از اینکه بره تو کما، به مهدیه گفته بود: یعنی بچه‌ها میان من و ببینن؟ فکرش و نمی‌کرد بچه‌ها توی اون اتاق بعد از گیت بیمارستان سینا جا خوش کرده باشن. فقط هرازگاهی جاشون و عوض می‌شد، برای ملاقات یا رفتن به خونه در حد یه دوش. بعضی از آدم‌ها خیلی خوب بلدن روت خط بندازن، مهران از اون دست آدم‌ها بود. اگر یه کتاب خوب می‌خوند یا فیلم خوب می‌دید دوست داشت بقیه رو شریک کنه. یه کوه یا سفر می‌خواست بره به همه‌مون زنگ می‌زد پاشید بیاید. باهاش یاد گرفتم، بدون انتظار ببخشم. هیچ‌وقت اسمارت فون نداشت، تو هیچ شبکه اجتماعی عضو نبود. ولی همیشه به روز بود. بعد از رفتنش هم هیچ وقت نشد دور هم جمع بشیم و ازش حرف نزنیم حالا بعد از ۶ سال دوباره می‌خواستم پامو بذارم تو خونهٔ خاطره‌ها.

پ‌ن: آهنگ مرد رودخونه از گروه او و دوستانش رو مراسم خاکسپاری مهران بچه‌ها دسته جمعی باهم می‌خوندن

۶ نظر:

  1. منم از وقتی اینجام، پلتفورم‌های دیگه کمتر میرم و خیلی خوب بوده برام

    پاسخ دادنحذف
  2. آخی حیف از رفتن‌ش. متاسفم ژه :(
    منم اول و آخر صبح و شب این‌جا تو وبلاگم. و بیش‌تر از همه‌ جا بهم حس خوب می‌ده :**

    پاسخ دادنحذف
  3. ژه عزیزم بغل برای دلتنگی هات و حس هات 🫂

    پاسخ دادنحذف
  4. چه قشنگ بود این که گفتی: بعضی آدم‌ها بلدند روت خط بندازن…

    پاسخ دادنحذف