۱۹ شهریور ۱۴۰۵

>>:*<< بغل با دلتنگی زیاد

سلام 

هرچی فکر میکنم میبینم من نمیخوام تو اون دسته بمونم که آیدا شمرد: اونایی که اومدن  و نوشتن و موندنو دیرتر رفتن.
یه جوری رفتم که میترسیدم بیام اینجا و بخونمتون حتی. چون نمیدونستم چطور بنویسم. چی بنویسم. درگیر یه تصمیم بزرگی بودم.  و انقدر تو کله م بودم که نمیفهمیدم چی چطور میگذره.

قربون همتون که یادم بودین و برام نوشتین.

نارنجی خیلی پیشنهاد خوبی بود. اینطوری شروع کنم احتمالا دوباره میوفتم رو ریل و راه میوفتم.
پس هرروز میام و از یه چیز تکراری مینویسم. حتی اگه یه جمله باشه.هر روز میگمتون که چی پوشیدم.

>>:*<< بغل با دلتنگی زیاد

۷ نظر: