امروز، صبح کم بیماری است و من امیدوارم بعد از ویدیوکال با برادرم و زنگ زدن به مامانم و خوندن پستهای شما تا حدی، این پست را تمام کنم.
امروز عصر مطب ندارم و عصری که مطب ندارم یعنی خوشبختی و از صبحش خوشحالم. دیشب که از مطب برمیگشتم، دور میدون نزدیک مطب، پر از این خانومهای چادری بود که چهرهی شهر را خراب کرده بودند. ایستاده وسط میدون با پرچم در دست و یه سری پیرمرد که نشسته بودند روی صندلی و پرچم رو در هوا میچرخوندند که باعث شدند من یک ساعت و نیم تو ترافیک بمونم. به قول خانوم عین، انگار تو خونه سوسکهای زیادی در حرکتند و تو نمیتونی بکشیشون. همینقدر رقت انگیز.
دیروز رفتم پیش فاطمه برای ترمیم ناخن. تنها کار زیبایی که ماهانه خودمو مجبور میکنم به انجامش. چون دستِ قشنگ و آراسته برایم اهمیت دارد. و به نظرم یکی از زیبایی آدمها بعد از فرم لبها و دهانشون، دستها هستند.
فاطمه که تازه با دوست پسر پنج سالهاش کات کرده در حالیکه ناخنهای من را سوهان میزد با پسری پشت تلفن خوش و بش میکرد و قربون صدقهاش میرفت. تلفنش که تموم شد برام توضیح داد که این دوست پسر جدیدش نیست. یه اکس قدیمه که فعلاً با هم در ارتباطن و هیچکدوم همدیگه رو گردن نمیگیرند ولی از مصاحبت و رابطه با هم لذت میبرند. گفتم آها سیچویشن شیپ. نشنیده بود این کلمه رو و خیلی خوشش اومد و چندبار برایش اسپل کردم که کاملاً تلفظ صحیحش رو یاد بگیره و ازش در مکالمات استفاده کنه :)
فاطمه پانزده سالی از من کوچکتره. مجرد زندگی میکنه و به نسل جدیدتری تعلق داره و مصاحبت باهاش برام مفرحه، و هربار خاطرهی خندهداری با اون لحن بیان هارشِش از رابطههاش تعریف میکنه، روحیهم عوض میشه. انگار که هم مانیکور میکنم هم با دوستی کوچکتر از خودم که به دنیای دیگهی ذهنی و فکری تعلق داره معاشرت میکنم.
فاطمه به ازدواج اعتقادی نداره و به نظرش همهی مردها فقط دنبال کَندن از دخترها هستند و همین سیچویشن شیپ هم زیادشونه. بهش گفتم همهی آدمها یه نسخه ندارند و آدمها در جامعه جدید لزوماً نباید همون راهی رو برن که قدیمها میرفتند. مثلاً اگر به خود من بود هیچوقت ازدواج نمیکردم و بچهدار نمیشدم. با چشمهای گرد شده گفت راست میگی؟ گفتم من آدم خودخواهی هستم و دنبال علایق و خواستههای خودم بودم در زندگی و آدم زندگی روزمره و خانوادگی نبودم. و این بزرگترین اشتباه بود که فکر میکردم مطابق با سنتهای جامعه باید زندگی کرد و یه جا هم ازش اومدم بیرون. فاطمه گفت منم همیشه به خواهرم میگمها، که اهل ازدواج نیستم مخصوصاً با این پسرهای فلان و فلان. که من باز هم خندیدم و گفتم حالا انقدر هم عجولانه تصمیم نگیر و هنوز خیلی وقت و زندگی در پیش داری.
بحث فلسفیمون :دی که تموم شد، لاک پوست پیازی قشنگمو رو ورانداز کردم و اومدم بیرون از اتاق مانیکور. یک میلیون وجه رایج مملکت کارت کشیدم و به باعث و بانیش فحشهای بدی زیر لب دادم و رفتم تو خیابون. مشکل اصلی اینجا شروع شد که یادم نمیومد ماشین رو کجا پارک کردم.
سایه حسودی ام میشه به این قسمت از زندگی نسل جدید ؛ اینکه زیر بار سنت ها و باورهایی که نسل به نسل چرخیده و بهشون رسیده ، نمیرن .
پاسخ دادنحذفدر مورد جای پارک ماشین بهت بگم ، من دوستم یه روز رفته بود موهاشو براشینگ کنه ، ماشینش رو پارک میکنه و موقع برگشتن فکر میکنه بدون ماشین اومده و با اسنپ برمیگرده خونه :))) ما خوبیم بابا ، سخت نگیر .
واقعاً نسل جدید خیلی خوبن و مثل ما نیستن.
حذفدر مورد این گم کردن جا پارک ماشین باید پست بنویسم واقعاً خندهداره :)))
منم عاشق تایم ناخن و ترمیمش هستم سایه. مبارکه لاک قشنگت 😍
پاسخ دادنحذفمرسی قشنگم ❤️
حذفهمین الان فهمیدم گوشی دخترک رو تو ماشین پدرش جاگذاشتم و وسط راه با اسنپ دارم برمیگردم خونه برش دارم 🤦🏻♀️ ما خیلی خوبیم :)))
پاسخ دادنحذفعالی هستیم :))
حذفمنم در بچه مث تو ولی نمیدونم خودخواهیه یا فقط شخصیت. :( خودخواهی نیست واقعا. بعضیا ساخته شدن برای چیزای دیگه
پاسخ دادنحذفتو باید صبر کنی دنیا بیاد بعد اون موقع تفکرات قشنگت رو با ما درمیون بذار :*
حذفچه حس خوبیه با نسل جدید بشینی و حس و حالشون رو لمس کنی. چقدر متفاوتن و چقدر بهترن از ما
پاسخ دادنحذفخیلی بهترن
حذف