۱۹ شهریور ۱۴۰۵

روزگار تنهایی

 شهریور چند سال پیش بود.

تازه جدا شده بودیم و من رفته بودم طرح مرز بلوچستان. دو هفته یا سه هفته در ماه -بسته به شرایط- اونجا بودم و بقیه‌ی ماه تهران. وضعیت روحی خوبی نداشتم. مرتب در تنهایی در توییتر چیز می‌نوشتم و خودم را در تنهایی پانسیون با بافتن سرگرم می‌کردم. تو یکی از همین توییت‌ها و کامنت‌ها  و بعد دایرکت و تلگرام رفتن، شروع به چت با یکی از وبلاگ‌نویس‌های قدیم کردم. از سال‌های قبل وبلاگش رو می‌خوندم و آشنایی کمی در حد همون وبلاگ داشتیم. به نظرم خیلی مرد متین و موقر و کتابخوانی بود و نقطه ضعف من هم مردهایی که می‌خونن، می‌نویسن و اهل کتابن. ( بیشتر در مورد خصوصیاتش توضیح نمی‌دم چون ممکنه وبلاگ‌نویسان قدیم بشناسنش و نمی‌خوام پراوسی‌ش رو به هم بزنم)

تهران که اومدم دعوتم کرد خونه‌ش. رفتیم نشستیم و قهوه خوردیم و بعدش بلافاصله رفتیم اتاق کارش و برام پادکستش رو که تازه منتشر کرده بود گذاشت. راستش حوصله‌م سر رفت و این حین خودش می‌رفت آشپزی می‌کرد و به غذا سر میزد و من مجبور بودم به پادکستش گوش کنم. ( اینم بگم که من خیلی آدم صوتی و پادکستی نیستم و حوصله‌م سر رفته بود.)

پادکست که تموم شد رفتیم نشستیم رو مبل و این‌بار تصمیم گرفت یک فیلم از جیمی جارموش بگذاره و بعد بشینیم نقد کنیم ببینه نظر من چیه :)

فیلم که شروع شد واقعاً کسل شدم و رفتم نزدیک‌تر بهش نشستم. رفته بود تو بحر فیلم و من کم کم چسبیدم بهش. دستش رو انداخت دور گردنم و من باز بیشتر نزدیکش شدم و بالاخره پادکست و جارموش رو شکست دادم و همو بوسیدیم.

تو اتاق خواب، بعد از هم‌آغوشی، تو بغلش دراز کشیده بودم و دستم دورش بود. ساکت بودیم. یهو بدون مقدمه گفت تو چرا انقدر سفیدی؟ این جمله رو اولین بار نبود که می‌شنیدم. ولی نمی‌دونم چرا اون لحظه، اونجا و از اون آدم انتظار شنیدنش رو نداشتم. یه جواب سطح پایین بهش دادم و گفتم دختر باید سفید باشه دیگه. یهو انگار خودش متوجه سوالش شده بود در جوابم گفت: کلیشه‌. یهو خنده‌م گرفت. از اینکه یهو متوجه سوالش شده بود و انگار می‌خواست اصلاح کنه. بلند بلند می‌خندیدم و اونم از خنده‌ی من خنده‌ش گرفت. گفت پاشو بریم تو تراس سیگار بکشیم.

تو تراس ایستاده بودیم. غروب شهریور بود و نسیم ملایمی می‌وزید. سیگارش رو بهم تعارف کرد. کنت لایت بود. فیلتر را گذاشتم بین لب‌هایم و فندکش را گرفت زیرش. پک عمیقی به سیگار زدم. پرسید سیگار می‌کشی؟ گفتم نه. فقط وقتی الکل می‌خورم. الان خواستم دست تو رو رد نکنم. گفت شراب دارم بیارم؟ گفتم نه. می‌خوام رانندگی کنم. گفت شب بمون. گفتم نه باید برم. پک عمیقی به سیگار زد و چشم دوخت به ساختمان روبرویی که نور اتاقش روشن بود. گفت پسر این خونه روبرویی شاگرد خصوصیمه. بهش ریاضی درس می‌دم. گفتم باهوشه؟ گفت آره بد نیست.

 در حالیکه سیگار را خاموش می‌کرد، پرسید طرحت تموم شه می‌خوای چه‌کار کنی؟ گفتم تمدیدش می‌کنم. خندید. گفت انقدر که از اونجا غر زدی فکر کردم نمی‌خواهی بمونی. گفتم باید انقدر تو شهرستان محروم کار کنم تا پروانه‌ی تهران بگیرم. امتیازم با طرح کامل نمیشه. گفت چقدر دردسر دارید! خندیدم و پک عمیقی زدم به سیگار و گفتم کجاشو دیدی تازه؟ به بار بیا ببرم شهرستانمون تا ببینی زندگی اونجا چطوریه. سیگار دیگری روشن کرد و گفت می‌دونم تا حدی. البته نرفتم اونجاها ولی در موردش زیاد خوندم. گفتم تا زندگی نکنی که نمی‌فهمی. 

نگاهش کردم. در حالیکه نیم‌رخش به سمت من بود. سیگار بین لب‌هایش و پک عمیق به اون سیگار نازک می‌زد. در خونه‌ای در منطقه‌ی خوب تهران زندگی می‌کرد و خیلی از جاهای دنیا را مسافرت رفته بود و به اصطلاح دنیا دیده بود. فکر کردم چرا باید درکی از شهرستان محل طرح من که مرز استان کرمان و بلوچستان بود داشته باشه؟ چرا اصلا باید بدونه بچه‌های اونجا که من می‌بینمشان چه فرقی با بچه‌هایی که نوار شمالی شهر تهران زندگی می‌کنن و معلم خصوصی به خونه‌شان می‌آید دارند. کلا دنیای کاری و ذهنی ما خیلی تفاوت داشت. با این‌حال معاشرت با او برایم جذاب بود. شاید چون از دو دنیای متفاوت به دنیا و آدم‌ها نگاه می‌کردیم. 

سیگارم را خاموش کردم. گفت یکی دیگه بکش. گفتم نه. رفتیم تو. نشستم پشت کانتر آشپزخانه. تصویری که می‌دید دختری بود که موهایش را گوجه‌ای بسته بود و یه شومیز آستین کوتاه سفید با گل‌های ریز آبی پوشیده بود و آرنجش رو طبق عادت رو کانتر گذاشته بود و دستش زیر چونه‌اش بود. بی‌هوا گفت چه تصویر قشنگی و رفت که چای بریزد.


۱۴ نظر:

  1. پاسخ‌ها
    1. البته نظر لطفته، ولی بعداً فهمیدم اوشون کلا همه به نظرش زیبا بودن :)))

      حذف
  2. سایه ، من دیوونه ی این خاطراتتم دختر.

    پاسخ دادنحذف
  3. عاشقانه‌های قشنگ‌ سایه :*

    پاسخ دادنحذف
  4. جیم جارموش اگر این رو بخونه خیلی به خودش افتخار می کنه که فیلمش رقیب عشقی سایه بوده و تو این همه زحمت کشیدی پسره رو از چنگش در بیاری! حالا کدوم بود؟ پترسون لابد؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. باور می‌کنی درست یادم نیست:))) ولی پترسون نبود.

      حذف
  5. تصویرش الانم که تعریف کردی به نظر من هیلی قشنگه

    پاسخ دادنحذف
  6. رفتیم تو بالکن سیگار بکشیم .. 😛

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. گفتم شاید بخواین بدونین قبل از اینکه رفتیم تو بالکن سیگار بکشیم چه اتفاقاتی افتاد :)))

      حذف
  7. Modern Love رو دیده‌ای؟
    انگار داشتی درآمد یکی از اپیزودهاش رو می نوشتی.

    پاسخ دادنحذف