۲۴ شهریور ۱۴۰۵

جز فارسی گوش بده که فحش ندی

 دو سه شب اینجا ننوشتم. این یعنی دو سه روز اصلا این یکی لپتاپ رو باز هم نکردم. بلاگر رو روی گوشی ام نصب کردما ولی خیلی باهاش ارتباط نمیگیرم. یعنی راستش رو بخوام بگم وقتی بحث نوشتن باشه یا پژوهش فقط از این لپتاپ میتونم استفاده کنم. با این لپتاپ نقره ای کوچولو که مراقبم صفحه نمایش و کیبردش همیشه تمیز باشه من یه درجه بیشتر متمرکزم. واسه همین کارهایی که خیلی دوست دارم یا برام خیلی مهمند رو فقط با همین لپتاپ می تونم انجام بدم . این روزها خیلی هم نگرانم که نکنه خراب بشه و با این اوضاع اقتصادی توی ایران من نتونم درستش کنم. 

دو سه روزی میشه که یک مهمون خیلی عزیز ولی بسیار سخت خونه منه و این قصه تا یکی دو هفته دیگه ادامه داره و من نه تمرکز کافی دارم و نه وقتی برای خودم. امشب دیدم نمیشه که دو هفته زندگی رو بذارم روی pause، باید یه کاری کنم. 

قبل از اینکه مهمونم و مهمونش خوابشون ببره. چایساز رو روشن کردم و اون فلاسک نارنجیه رو که م آخرین بار از دکتلون استانبول برام خریده بود پر آب جوش کردم و اون یکی بطری در آبیه که خودم با س از همون فروشگاه خریده بودیم رو آب سرد کردم و یه چند تا ساشه چای بابونه و آلبالو و نسکافه بدون شکر برداشتم و با یه فنجون و قاشق همه رو چیدم توی سینی مستطیلیه که اون یکی م یه روز برام خرید و با مهمونام خدافظی کردم و اومدم توی اتاق. سینی رو گذاشتم کنار دستم و لپتاپ رو روشن کردم. 

یک نسکافه درست کردم و چشمم خورد به فایل اون نمایش عروسکی که خیلی نامرتب واسه خودش رها شده، یک نگاهی بهش انداختم و به خودم قول دادم توی 90 روز آینده جمع و جورش کنم قبل اینکه بیات بشه. این یعنی اینکه اصلا خوب کاری کردم نصف شب نسکافه نوشیدم چون برای چیدن برنامه این نمایش امشب بهترین و تنها فرصت منه که تا صبح در اختیار دارم. 

فایلش رو کوچیک کردم گوشه مانیتور و اون گروه تلگرامیه که توش روزنوشت میذاریم رو باز کردم و یه نوشته خیلی خوب از یکی از بچه ها خوندم، دلم لک زد برای نوع تلاشی که داره تو زندگیش، براش نوشتم که دمت گرم و اینا. بعد با ذوق اومدم تو این یکی گروه و دیدم یک عالم متن نوشته شده وقتی که من نبودم. بعد به خودم گفتم با همون اپ توی گوشی از فردا سعی کنم متنهای همه رو بخونم. حالا نمی دونم بر اساس نویسنده جلو برم یا تاریخ. 

همه اینها یه طرف، هرچند دقیقه یک بار چشمم میفته به فلاسک نارنجیه و از خودم میپرسم م چرا اینکار رو کرد؟ یعنی دوستی مون همینقدر چرند بوده این همه وقت ؟ م همیشه از گوست شدن فراری بود و توی اکثر روابط عاطفیش این اتفاق براش میفتاد، حالا همون الگو  رو روی من، دوست همجنس چندین ساله اش پیاده کرده، برای بار دوم. بار اول به عشق روزهایی با هم 20 کیلومتر تو تهران پیاده روی میکردیم بخشیدمش و خودم رفتم پرسیدم که چته ؟ که معلوم شد چیزیش نبوده و توهماتش هم که برطرف شده بوده باز غرورش نذاشته بیاد جلو. این بار ولی داستان فرق میکنه، همین چند ماه پیش بود که وسط جنگ باهاش راهی شدم روستا به روستا دنبال خونه دلخواهش بگردیم که خب دوستای صمیمی از همین کارا میکنن واسه هم. یک ماه پیش هم اومد خونه ام ناهار خوردیم. از پارتنرجدیدش گفت و همون موقع حس کردم که دماغ سربالاست ولی گفتم لابد من حساس شدم، خب اگر چیزی شده باشه که میگه، دو روز بعدش هم من و س داشتیم میرفتیم سمت شهرشون که زنگ زد که اره من تهرانم و اومدم زنگ میزنم پلن کنیم. که هنوز زنگ نزده. حالش خوبه و خیلی داره عشق و حال میکنه. 

ولی از نظر من در این روزها نمک نشناس ترین، سواستفاده گرترین، وقیح ترین و بی ادب ترین دوستیه که داشتم. پرواضح میبینم که با پارتنر جدید و دوستای دیگرش دائم به سفر و شادمانیه و مطمئنم که مشکل و مساله ای نداره. کسی که در 40 سالگی انقدر نابالغه که حتی اگر مساله ای هم وجود داره نمیاد بگه بنظرم کوچکترین جایی در زندگیم نداره. اگر جایی نداره چرا انقدر ازش نوشتم؟ 

فکر میکنم از خودم عصبانی ام. از اینکه احساس میکنم برای دومین بار خودم رو بازیچه دست کسی کردم که به راحتی با اومدن یک مرد! توی زندگیش و رسیدن دوران عشق و عاشقی، پنجه میکشه روی همه چیز، ناراحتم و انگار خودم به خودم بدهکار شدم.فقط اینکه پشت دستم باید تتو کنم: خود کرده را تدبیر نیست و این بار تو بالغ باش و رها کن. 

مرز دوستی تا کجا تعیین میشه ؟ من که با بقیه دوستهام به مشکلات اینطوری نخورده بودم، آدمها همه جالبند و دوست صمیمی آدم خب همینطوری انتخاب نشده که ، چی میشه که یه وقتهایی یه چیزهایی از دستمون در میره؟ اصلا خنده داره برام که بگم در نزدیکی 40 سالگی یه دوستم در سکوت من رو ترک کرد و من ناراحت و دلتنگش نیستم فقط ازش عصبانی و تا حد زیادی متنفرم. 

ازت ممنونم Farsi Jazz  عزیز که اگر حین نوشتن این متن به تو گوش نمی دادم احتمالا یکی دو تا فحش رکیک بلند گفته بودم و ومهمونا رو بی خواب کرده بودم.

۱۰ نظر:

  1. فریباجون، آدم تا فحش نده که آروم نمیشه. مهموناتم همینن. اونا هم فحش میدن دیگه.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره عزیزم، فحش مرهمه فقط ساعت 2 صبح اون طفلکیا گناه دارن تازه ملاتونین هاشون اثر کرده

      حذف
  2. خیلی از دوستی ها تاریخ انقضا دارن. اینم انگار تاریخش سر اومده …

    پاسخ دادنحذف
  3. سخته باور اینکه دوستی‌ها هم ممکنه یه روز تموم بشن. ولی اینم جزیی از زندگیه

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. بله جزئی از زندگیه، ولی خب جز دردناکیه

      حذف
  4. منم یه همچین داستان آشنایی دارم فریبا! فرقش اینه که هنوز دل‌تنگشم و غصه می‌خورم برای صمیمیت از دست رفتمون.

    پاسخ دادنحذف
  5. ببین من چون حس میکنم بازی خوردم به صمیمیت‌مون هم شک دارم

    پاسخ دادنحذف