به پایان سفر دو روزه نزدیک دارممیشم.
درست تر از اون چیزی که فکر میکردم پیش رفت.
شایدم من سهل گیر تر شدم.
آدم سخت گیری بودم ،از کوچک ترین مسئله تا بزرگ ترین مسئله در یک طیف وسیعی منو بی حوصله و بی قرار می کرد.
اما انگار الان راه قرار داشتنم را در درونم پیدا کردم.
نمی تونم در دسته ادم های سهل گیر خودمو قرار بدم ولی پیشرفت قابل توجهی داشتم.
و سعی کردم اینگونه ببینم که لحظه ای که از دست ما می ره قرار نیست برگرده تلخ اش نکنم.
ادویه شو زیاد نکنم یک وقتایی بی مزگی بهتره تا طعم زیاد.
امروز بارون کمتر بود ،صبح ابری بود و مه پایین اومده بود.
یک یوگا ی اروم صبحگاهی کردم که بدخوابی دیشبم جبران بشه.
برنامه یک طوری پیش رفت که من و میم و سپهر ناهار رو جدا از گروه قرار شد بخوریم.
یک رستورانی که می دونستم تازه افتتاح شده و خوبه رو در لیست waiting نگه داشته بودم ،رفتیم اونجا .
محیط دلچسب و خوش انرژی .
یک حیاط سرسبز با یک طراحی مدرن.، صدف های آویزون از درخت ،صدای دلنشینی میداد وقتی باد اونها رو به هم می زد.
ناهار رو در آرامش با موسیقی دلنشینی خوردیم و روزم خوشمزه شد .
نزدیک غروب مدیتیشن کردم ،ترکیب وزش باد و هوای خنک و زمین خیس و غروب آفتاب و مدیتیشن یعنی جهان داره بهم لبخند می زنه.
اینجا که در این دو روز بودم، خونه ای دارم ،با گروهی آشنا که غریبه اند با دنیای من همسفر شدیم،خونه ام اینجا جایی است که ۴۰ روز ج .ن . گ رو بهش پناه آورده بودم ، در نقطه نقطه شهر و هر کاری یادم می افته به لحظه هایی که در عمق غصه و اضطراب سعی میکردم زندگی رو زندگی کنم.
امروز رفتیم نون فروشی که همیشه می رفتیم ،روزهای ج .ن .گ در جهت عادی سازی زندگی در جایی دور از روتینم ، پایبندی به روتین جدیدی رو پیش گرفته بودم و خرید نون جو برای صبحانه بخشی از اون روتین بود.
از کنار مغازه ای رد شدم، به میم گفتم یادته وسایل " هفت سین " رو از اینجا خریدیم.چه روزهایی بود ، "هفت سین" در جایی دورتر از خانه و دلتنگ روزهای معمولی.
در این سفر اخبار نمی خوندم ،همسفران گاهی اشاره می کردند که اوضاع بهم ریخته است ، اما من می خواستم از این لحظه فراتر نرم.
مثل همین لحظه که بوی بادمجون سرخ شده محلی فضا رو پر کرده.
اگر این زندگی نیست پس چیه!
چه روزهایی گذروندیم رها!
پاسخ دادنحذفولی چه خوب که الان داره بهت خوش میگذره :*