۰
زنی که دوستش داشتم(و هنوز هم، به شکلی دیگر) میگفت افسردگی قاتل حافظه است، و بهترین راه جلوگیری از مرگ حافظه نوشتن از هر روز. هرچند خودش شدیدا افسرده بود، و نمیتوانست بنویسد. اما آن دوره که بود و این همه فاصله نداشتیم، زیر نظرش بهترین نمایشنامهام را نوشتم. کاملترین شعرهایم را. و او فقط نگاه میکرد و خط میکشید. طرح میزد. قصه میگفت. از قصهای میرسید به قصهی دیگر. حواسش بود فراموش نکنم. حواسم بود که روزهایی که باهم میگذرد را ثبت کنیم. اما خیلی جاها به خواست خودش همراهش نبودم. فکر میکردم نمیماند. عمرش نیست. ماند. توی روزهای سیاهی و مرگ عزیز و اعدام رفیق و گلوله نشستن به تنِ تمام بچههایی که با هم خیابانها را طی میکردیم، در شهرها و سالهای نزدیک، خیلی نزدیک برایم پناه بود. هنوز نامههایش زنده نگهم میدارند. عزیز است. چه روزی راهمان به هم برسد. چه نه.
این مدت و مهمانِ اینجا بودن، از تمام این روزها نوشتم. هر روز در همان روز. مشق ننوشته نگذاشتم. اما حال نکبت و مردهوار آخر شهریور از یک سو و بگیر و نگیرهای نت از سمت دیگر استمرارشکن شد. دورم گذاشت. به مرور جاهای خالی را با یادداشتهای این روزها پر میکنم. از نگرانیها مینویسم و روزها، و آنچه که از گذشته به یاد میآورم. شاید همینها بد نباشد.
١
از کلمهی "عقل" خوشم نمیآید. بیش از حد به "پوشیده بودن/پوشیده داشتن" اشاره میکند. انگار دنبال پنهان کردن چیزی است از چشم. شبیه آدمِ سن بالاتری که جای راهنمایی تحمیل میکند. مدام نظرش را توی صورتت داد میزند. یا مثل ابری که جلوی چشماندازی که دوست داری را میگیرد. در کلمهی عقل ضرورتیست که خشن است. شبیه دستورهای نظامی، Dress Code اداری یا هر چیزی که "باید" و نه که "میشود". اجبار بیخودی در آن است. شبیه شلاق زدن دستگاه آبخوری اتوماتیک. نالازم و بیهوده.
٢
از "عقل" یاد گذشته میافتم. وقتی که پدرم از عودفروش گمنامی در بازار یزد شاخههای سندل میخرید و سوغاتی برایمان میآورد تهران. پای بازی کامپیوتری بابانوئل که روی برفها سر میخورد و از دودکشها گرد میپرید تا کادوها را جمع کند. گاهی هم از راهروهای پنهان سر در میآورد و دستپر تر بر میگشت. عودسوز چوبی قدیمی، حلقههای پشت هم دود و خانه که کوچک بود، اما به چشمم بزرگتر از خیلی چیزها. گهگاهی عود روشن میکنم. بهخصوص وقتی بخواهم اتاق بوی ماندگی ندهد، یا ابرهای تنباکو/توتون/ سیگارِ مهمانهام از اتاقم بیرون بروند(خیلی وقت است علف نمیکشم. نه گیراست و نه خیری دارد. حتی میل چندانی به چایی و خوراکیاش هم ندارم. دوزهای کم و کوچک، شاید.) عقل شبیه علف هم هست. روی چیزی را میپوشاند. چه شاهدانهی نر، چه سبزهی تازهای که از خاک بیرون میآید.
از "عقل" یاد گذشته میافتم. وقتی که پدرم از عودفروش گمنامی در بازار یزد شاخههای سندل میخرید و سوغاتی برایمان میآورد تهران. پای بازی کامپیوتری بابانوئل که روی برفها سر میخورد و از دودکشها گرد میپرید تا کادوها را جمع کند. گاهی هم از راهروهای پنهان سر در میآورد و دستپر تر بر میگشت. عودسوز چوبی قدیمی، حلقههای پشت هم دود و خانه که کوچک بود، اما به چشمم بزرگتر از خیلی چیزها. گهگاهی عود روشن میکنم. بهخصوص وقتی بخواهم اتاق بوی ماندگی ندهد، یا ابرهای تنباکو/توتون/ سیگارِ مهمانهام از اتاقم بیرون بروند(خیلی وقت است علف نمیکشم. نه گیراست و نه خیری دارد. حتی میل چندانی به چایی و خوراکیاش هم ندارم. دوزهای کم و کوچک، شاید.) عقل شبیه علف هم هست. روی چیزی را میپوشاند. چه شاهدانهی نر، چه سبزهی تازهای که از خاک بیرون میآید.
٣
از "عقل" یاد نقبهای کوچک و تنگی میافتم که زیر پلههای مدرسه بودند، و اگر حوصله میکردی و سینهخیز از زیر نردهها میرفتی ناگهان در فضای آزاد و بازی بودی که تمامش بدون هیچ سرخر و قلدر و حرف اضافهای مال خودت بود. رفتن و آمدن از نقبها سخت به نظر میرسید، گاهی هم سر یا دست یا جای دیگرت باید زخمی میشد و خراش میافتاد. اما در نهایت آزاد بودی. امروز دیگر آن مدرسه وجود ندارد. اما اگر بود، حتی پایم هم از آن دریچه نمیگذشت. پس این کلمه چیزیست شدیدا یادآور گذشته، و در نهیب به زمان حال.
از "عقل" یاد نقبهای کوچک و تنگی میافتم که زیر پلههای مدرسه بودند، و اگر حوصله میکردی و سینهخیز از زیر نردهها میرفتی ناگهان در فضای آزاد و بازی بودی که تمامش بدون هیچ سرخر و قلدر و حرف اضافهای مال خودت بود. رفتن و آمدن از نقبها سخت به نظر میرسید، گاهی هم سر یا دست یا جای دیگرت باید زخمی میشد و خراش میافتاد. اما در نهایت آزاد بودی. امروز دیگر آن مدرسه وجود ندارد. اما اگر بود، حتی پایم هم از آن دریچه نمیگذشت. پس این کلمه چیزیست شدیدا یادآور گذشته، و در نهیب به زمان حال.
۴
زمانی رفیقی داشتم که حالا ندارمش. حضورش برایم همانموقع هم یادآور کانسپت عقل بود. نه عقلِ سهروردی(و وجود کاملی که بدلهایش را تکثیر میکند و به میدان میفرستد) که عقلِ چپیه و عگال. همسایه بودیم و کمکم میکرد با شهرک آشتی کنم. اکباتان بعد از ۸۸ برای ما تجسم اشغال شدن و از دست دادن بود. آن سالها سنی نداشتیم. اما شاهد خیلی چیزها شدیم. بعد از کرونا بود که فهمیدم دیگران چرا اینجا را دوست دارند، و من چرا دوستش داشتم. با رفیق سابقم پرسه میزدیم و از عابران بازار(اغلب با اجازهی خودشان) Follow Shot میگرفتیم و قابهای فیلمهایی که نساختیم را در میان پنجرهها و گذرها و راهروها جستجو میکردیم. زندگی روی سختی بهش نشان داده بود: پدرش گی بود، و مادرش از همان اول میدانست. تنها بچهشان_رفیق سابق ما_ فقط به دنیا آمده بود که دهن دیگران بسته شود. بعد از چهار پنج سال مادره برگشته بود به معشوق دوران دبیرستانش و پدره در همکارانش دنبال مردی میگشت که قابل تکیه باشد. رفیق سابق ما زیادی زود مستقل شده بود. هنوز بیست سالش نبود. خانهاش جای فوقالعادهای برای شبکُشی بود. بهخصوص سال بعد از قرنطینهی اول. با هم مینوشتیم. فیلم میدیدیم. دیگران فکر میکردند چیز بیشتری بین ما هست. نبود. شاید از سمت او، بیشتر. رفاقت گاهی پیچیده است. هر دومان "تبعات عشق" سورنتینو و "پرواز ایکار" رمون کنو را دوست داشتیم. او فیلمبردار بود. من با نوشتن راحتتر. قرار بود فیلم هم بسازیم. نشد. پیش نرفت. به بهانهی فیلم ساختن مست میکردیم. پشت شاتهای جکدنیلز کلاسیک، و سیگارهای بلند ترینیداد یا کوهیبا با هم داستان "ارندیرا و مادربزرگ سنگدلاش" مارکز را میخواندیم و مثل دیوانهها میخندیدیم. جای کلماتش اسم آدمهایی که میشناختیم را میگذاشتیم و از خنده کبود میشدیم. رفیق سابقم میگفت "کاش کاوه هم یه روز بترکه و تبدیل شه به یه لکهی سبزرنگ." کاوه مثلا پدرش بود. یک روز از هفت روز میآمد خانه. باقی شش روز، زندگی خودش را داشت. قرار هم نداشت. هر شب آتلیه یا دفتر کسی بود. با این که وضعش بد نبود. و کارش مرتبط میشد با سرمایهگذاری روی چیزها. از من خوشش میآمد؛ چند باری که آنجا بودم و بود با ذوق شلهزرد درست میکرد و کاپکیک با یونیکورن و رنگینکمان و از این چیزها روش. آدم بی آزاری بهنظر میآمد. شبیه ورژن دیگری از رفیق سابقمان. افسرده بود البته، و تودار و چیزهای دیگر. بارها شده بود در محیطهای مشترک سر دیتی چیزی ببینمش و هر دو تلاش کنیم به روی هم نیاوریم.
رفیق سابقم در زندگی پدرش عقل بود. در زندگی ما هم. دائم چیزی را میپوشاند. و دائم از پوشاندن رنج میبرد. ما هیچوقت دعوا نکردیم. هیچوقت با هم به مشکل جدی بر نخوردیم. فقط یک شب تصمیم گرفت تا با تعداد زیادی از من و ما در ارتباط نباشد. و زد به جادهای که میرسید به شرق ایران. هنوز گاهی در جمعها همدیگر را میبینیم. دست و آغوش کوتاه دوستانه و پرسیدن سرسری حال پدر و مادر. بحث کار نیست. برایش نامه نوشتم چند ماه پیش. نخواند. پیاش را نگرفتم. رفتنی باید برود. مثل ماه قبل از ماهگرفتگی که تیره میشود و نیست دیگر.
دیشب چتمان را یکطرفه پاک کردم. حس کردم چیزی سبک شد. چیزی گذشت. امیدوارم خوب باشد و بهتر. رها از این سایهی تیرهی همیشه.
۵
از عقل میترسم، هرچند عقل خودش چیزی است که آمده تا به ما بگوید از چیزهای دیگری باید ترسید.
مثل دندان پوسیدهای که کنارش دندانهای پوسیدهتری هستند.
چهقدر خوب مینویسی بامداد. و چه خوب که شعر میگی.
پاسخ دادنحذفمن هم از عقل میترسم و خوشم نمیاد زیاد. برای همین تو زندگی کمتر سراغش رفتم :)
چقدر خوب بود. کِیْف اول صبحی نصیبم شد
پاسخ دادنحذفمنتظر نوشتهات بودم.
پاسخ دادنحذفمن هم از عقل میترسم راستش. اضطراب درونی بهم میده
پاسخ دادنحذفچقدر این نوشته میخکوبم کرد ؛ عالی بود بامداد.
پاسخ دادنحذفچقدر لذت بردم از خوندنت بامداد
پاسخ دادنحذفچند وقتی ندیدمات و با خواندن اولین خطوط شناختمات. دستات به نوشتن همیشه روان، که خوب مینویسی.
پاسخ دادنحذف