صبح رو طوفانی شروع کردم. حین اینکه داشتم کیک رو میخوردم دیدم رو میوههای جنگلیش، یکمی تارعنکبوتی هست (اگه کپک نبوده باشه) و گفتم به تخمم و با دستمال کاغذی تمیز کردم و خوردم. ایو تو فیسبوک دیده بود معشوق لیبیایی خالهاش توی فیسبوک استاتوس گذاشته که "مارو ترک کردهای، ای فرشته که زندگی با تو ملایمت نداشت". و چون اسم یارو به الفبای عربی بوده و فلش فیسبوک همیشه از چپ به راسته به نظر میومد خالش استاتوس رو گذاشته و من بهش گفتم که نه چون چپچین و راستچین غاطی میشه اینطوری میشه. از یه ماه قبله که به نظر میومد حالش بده یا فوت کرده ولی امروز همهی تاییدها رسید. خالهاش واژن خیلی معروفی داشته، تقریبا هیچکدوم از آقایونی از سال ۱۹۴۰ تا الان از این شهر رد شدن ناکام نمونده بودن از این واژن. این اواخر حسابی زیگیلی شده بود و رسیده بود به مثانه(عمل شد) گلو(عمل شد)، زبون(عمل شد)، و مری و معده، که دیگه اونا رو گفتن عمل نمیشه. اواخر که دیگه واژنش واژنی نمیکرد، زده بود تو کار آنلاین و با تشکر از تنها لباسزیر فروشی که تو این شهر هست (هم در نقش تامین کننده محصولات هم در نقش تامینکنندهی اطلاعات)، کلکسیونی از انواع رنگها و مدلها جمع کرده بود، و با تشکر از خیلیپیرفرندلی نبودن تکنولوژی، عکساشو فیسبوک هم میذاشت و برمیداشت. دو سال پیش آخرین حرفی که به مامان ایو زده بود این بوده که "من هرکار بخوام میکنم، براش پول و کادو هم میفرستم، و به خاطرش مسلمون هم میشم". همه اینارو در حالی گفته بود که جیشش در ساکی خارج از بدنش قرار داشت. با اون وضعیت و در سیستم بروکراسی زیبای ایتالیا، بدون کمک از نوههای دیگه تونسته بود قایمکی پاسپورت هم بگیره، و سرطان رو تنها عامل جداکنندش از این آقای لیبیایی میدیده. عکس پروفایل آقای لیبیایی یه خانوم بلوند با یه اسبه، که "اون خانوم دخترشه" و بقیهی پروفایلش عکس دخترهای دیگش و اسبهای دیگه با متنهای تم مذهبی/ادبی عربی.
از اونجایی که دیر بود دیگه به قطار نمیرسیدیم که بریم یه شهر دیگه که دلم میخواست ببینم، ایو گفت با ماشین بریم یه شهر دیگه. رفتیم. خیلی شادمان پارکینگ پیدا کردیم. خیلی شادمانتر دیدیم چه آب تمیزی، چه جمعیت اندکی، و چه ساحل شن سفید رایگانی. حولمونو ردیف اول پهن کردیم و زود رفتیم تو آب. شادمانترتر ماهیهاش بزرگتر از سوراخهای باسن و واژن معمولی بودن، ولی هم زانوی من، هم ساق پای ایو رو گاز گرفتن. ولی شجاع بودم و شیرجه زدم و با ماسک و لولهای که باهاش میشه نفس کشید کلی شنا کردم و ماهیهای بزرگتر هم دیدم، که به واژنم نزدیک نشدن. خیلی با دریا رفیق شدم دیگه، جیش هم کردم.
قبلا از تیرهتر شدن هم هراس داشتم، الان ولی باید ویتامین دی بگیرم و یکمم دوست دارم گورخر شم.
:))) خیلی خوبی ویلانل .پست بامزه و جالبی بود کلاً ؛)
پاسخ دادنحذفمرسی دزیره جون :دی خانوادشون کلا همشون یه مدل خاصی جوک هستن، هربار میتونم کلی تعریف کنم. چیزی که جالبه اینکه اینقد صاف و حقیقتی میان و تعریف میکنن این کسمشنگبازیهاشونو:)))
حذفانقده دوست دارم باهم غیبت میکنیم. قشنگ حس دورهمی پنجشنبه شباس این وبلاگ
پاسخ دادنحذفحالا چیزی نگفتیم که پنهون باشه، کل شهر ده هزار نفره در جریانن، به علاوه چهره و آدرس و مشخصات و غیره! ده نفر از این بلاگم روش :))))))
حذف:)))))
حذف:)) خیلی خوب تعریف میکنی زود زود بنویس ویلا
پاسخ دادنحذفمرسی نیلیی 3> دلم میخواد با حوصله و خلاقانه بنویسم ولی آخرش مثل حرف زدنم میشه:")
حذفچه مشقتی کشیده بوده طفلک این اواخر با بی واژنی:)))
پاسخ دادنحذفواقعا سختش بوده:))))
حذف