دیشب، وقتی رفتم تو تخت، یه چند قطره اشک ریختم. بعد از مدتها وقت خواب گریهام گرفت. دلم میخواست گوله گوله اشک بریزم، ولی میم میخواست برای خواب بیاد و منو ببوسه و به تخت خودش بره و نمیخواستم پسرک من رو با چشم اشکی ببینه. پس چشمامو با دستمال خشک کردم. میم اومد به سبک هر شب بوس شب بخیر رو داد و رفت. انقدر بزرگ شده که انگار من بچهی اونم تا من مادر او. بعضی وقتها خندهام میگیرد که یک زمانی چطور درون بدن من زندگی میکرده و الان انقدری است.
میم که رفت، اشکهام طاقت نیاوردن و سر خوردن رو بالش. دلم گرفته بود. از این حجم بلاتکلیفی که داشتم خسته بودم. اینکه چرا باید بروم و همزمان هم نمیتونم بروم. اینکه آدمها اجازه میدهند با احساسات من بازی کنند. آقای الف دیشب بهم پیام داد که تو نقطه امن منی. دلم نمیخواست نقطه امن کسی باشم. دلم میخواست خودم نقطه امنهای زیادی داشتم که وقتی اینطور دلشکسته و غمگین بودم مثل خودم که دوستهامو تیمار میکردم، تیمار میشدم.
امروز صبح به خانوم عین زنگ زدم. تنها آدم -شاید- نقطه امن این روزهای من. براش تعریف کردم که چی شده. کل ماجرا رو شنید و گفت که حدس و فکرم درست بوده ولی باید بیشتر فکر کنه و الان مریض داره و بعداً دوباره بهم زنگ میزنه.
از اینکه همیشه نشون بدم که قوی هستم خستهام. مامانم همیشه این شعر آهنگ ابی رو برام میخونه:
نگرانت میشم. نازکی، رنجوری. توی ظاهر اما، یاغی و مغروری.
راست میگه. شبها که میرم تو تخت، اون نقاب قدرت و محکم بودن رو میذارم کنار تخت و همون سایه کوچولو میشم که به دنیای سیندرلاها و سفیدبرفیها اعتقاد داشت، غافل از اینکه دنیای واقعی خشن، بیرحم و خسته کننده است.
سایه جانم 🫂😔
پاسخ دادنحذفکاش دوباره آدم امنمون رو پیدا کنیم.
به نظرت پیدا میشه؟ :دی
حذفبیا امیدوار باشیم هنوز ؛))
حذفسایه جانم ، چقدر دایره ی ارتباط هامون و آدم های امن زندگی مون دارن کم و کمتر میشن .
پاسخ دادنحذفخیلی مستانه
حذفسایه جانم نبیمت غمگین ❤️
پاسخ دادنحذففدای تو نیل ❤️
حذفسایه جونم 🫂
پاسخ دادنحذفبغل جیران
حذفمنشنیدم سوپرمن و واندروومن هم شبها که لباسشون رو درمیارن تو کمد آویزون می کنن آلترایگوشون یک لیوان شراب می ریزه با سیاوش قمیشی هایده ای چیزی زل میزنه به عکسای قدیمی رو دیوار.
پاسخ دادنحذفرضا این کامنتت رو چندین بار خوندم. عالیه
حذفغیر از این بود مایهی تعجب بود
حذفروپوش پزشکی به نظر من رسما شنل سوپرهیرو شدنه!
حذفدقیقا. یه باری رو دوشت میگذاره که انگار باید از همه مراقبت کنی. البته که حس درمان کردن و بهبود آدما تغذیه کنندهی روحه. ولی یه جایی کم میاری. درست مثل سریال Pitt اگه دیده باشی.
حذفPitt رو فقط یک کم دیدم - گریز آناتومی رو یک مدت خیلی می دیدم ولی یادمه گفتی به واقعیت نزدیک نیست. مشکل قانون بقای روحیه است - چون مقدار روحیه در دنیا همیشه ثابته معنیش اینه که وقتی تو به یکی روحیه میدی خودت روحیه کم میاری مگه اینکه از یکی دیگه روحیه بگیری.
حذفPitt شبیهترینه و Krank Berlin. چون آلمانی هم بلدی سریال خوبی محسوب میشه.
حذفگریز آناتومی شوخی بدی بود که با دنیای طبابت شد :)))))
طولانی قوی بودن خیلی سخته. بغل سایه
پاسخ دادنحذفبغل سارا
حذف