۱. اوایل مهاجرتم یه روز مو بهم گفت «یادت باشه پاییز که شد، اولی که بیدار میشی یه پادکستی رادیویی موزیکی چیزی بذاری پخش شه تو خونه. با هدفون نهها، رو اسپیکر خونه.» و من اینجوری بودم که وا! حالا امروز -دوسالونیم بعد- بیدار که شدم، اولین کاری که کردم این بود که یه پادکست رو پِلِی کردم رو اسپیکر خونه. به مو پیغام دادم باورم نمیشه تکتک وصایای امام روزهای اولت رو دارم انجام میدم.
مو رفیق قدیمیمه، از دوران اولیهی وبلاگ و گودر. اینجا که اومدم، از اولین آدمایی بود که دیدمش. اون روزا، شروع کرد قدمبهقدم مهاجرت فور دامیز رو بهم گفتن، نه ازینا که واسه رزومه و اپلای کردن و اینا فلان کارو کن، نه؛ از اون فوت و فنهای کوچیک زندگی که تا خودت زندگی نکرده باشی نمیفهمیشون. هربار هرچی میگفت، تو ذهنم اینجوری بودم که وا، دیگه شمام خیلی بدبینی به بشریت. من؟ من با اینکه از وسط حادثه اومده بودم، هنوز بسیار خوشبین و امیدوارم بودم و هنوز عاشق زندگی بودم. میگفتم تو خیلی ساله ایران نبودی که اینجوری فکر میکنی. حالا -دوسالونیم بعد- از خواب بیدار میشم و یه جَز مرغوب میذارم پخش شه رو اسپیکر خونه و پنجرهها رو با اینکه هوا سرده تا ته باز میکنم و به مو تکست میدم که، راست میگفتی رفیق.
۲. یکی برام یه دفتری خریده بود که مدتهاست روی میزمه. One Line a Day. یه دفتر کوچیکه مثل تقویم سالانه، که تمام روزهای سال رو داره. فرقش اما با تقویم اینه که تو هر صفحهش، پنجتا قسمت داره برای نوشتن، که توش روزی یه جمله مینویسی و بالاش هم عدد سال رو دستی در جای خالی وارد میکنی. فضای نوشتنت خیلی محدوده، یهجورایی شبیه توییتر. حالا جز اینکه بامزهست پنجسال هرروز یه تقویم تاریخ رو باز کنی و بخونی و بنویسی، یه خاصیت دیگه هم واسه من داره. دیدی مثلاً چلهی اول همین وبلاگ، وقتی یه اجباری رو دوش آدمه برای نوشتن، هم خوبه و هم درعینحال چه فشار و عذاب وجدانی ایجاد میکنه؟ این دفتره اما بخشندهست، همزمان رحمان و رحیمه. رحمانه چون یهجور خوبی رو میزه که میدونی همیشه هست و میدونی نوشتنش ازت وقتی نمیگیره. و رحیمه، چون اکه یه روز یا یه هفته یا حتی یک ماه رو ننوشته باشی، میدونی دوباره که برسی به امروز، حتی اگه یک سال گذشته باشه، بازم بهت فرصت میده کمکاری یا بیتوجهی امروزتو جبران کنی.
۳. جملهی امروز رو که تو دفتره نوشتم، زیرش سال بعد رو هم نوشتم. نوشتم تا ببینم آیا یک سال بعد به چیزی که امروز نوشتم رسیدهم یا نه. هرچی نباشه، هنوز معتقدم Dreams know no bounds.
۴. یه اکس خیلی قدیمیم پیغام داد داشته رو شافل موزیک گوش میداده که رسیده به فلان آهنگ. پرسیده بود آیا این قطعه، قطعهی «ما» قلمداد میشه آیا؟ آیا انحصاری بین ما بود یا با «مابِین»های دیگهای هم خاطره ساخته برات؟
براش نوشتم به حافظهی من هیچوقت اعباری نیست، ولی گمونم انحصاری بود. یه ایموجی فرستاد که قلب نبود.
۵. من دارم از سال ۲۰۰۲ وبلاگ مینویسم. تقریباً همیشه مردهایی که تو زندگیم بودن، همزمان وبلاگم رو هم میخوندن. به جز چندتا وبلاگ مخفی، از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم توی وبلاگ روراست باشم و چیزی رو به خاطر اینکه فلانی میخونه، سانسور نکنم. طبعاً که قلبهای بسیاری رو شکستم با اینکار و طبعاًتر که یه سری روابط ارزشمندم از دست رفت، اما این همهچیزنویسی در وبلاگ، یه عهد درونی بود که برام خیلی مهم بود و حاضر نشدم بشکنمش. اگه میشکستم، جادوی وبلاگ باطل میشد.
نه که حالا افتخار خاصی توش باشهها، نه؛ برای من اما یک تصمیم شخصی و انسانی بود. یکی بود یکی نبود. یه روزی تصمیم گرفتم از بهشت مصنوعیم بیام بیرون و سرنوشتم رو خودم در دست بگیرم و ریسک و سختیهاش رو به جون بخرم. همین کارو هم کردم. سالهای اول خیلی گیج بودم و سخت بود. سالهای بعد اما زندگی کردن با ریسک خودم رو یاد گرفتم. و؟ و تصمیم گرفتم جوری زندگی کنم که اگه فیلمش پخش شد(سلام مانیتور روز قیامت)، که اگه کسی برای کسی تعریف کرد، که اگه صحنههای خصوصیش هم عمومی شد، اِبایی نداشته باشم. که از بازگوکردنش خجالت نکشم که بتونم با جرأت زیرشو امضا کنم که اوهوم، این تصمیم من و زندگی من بوده. این تصمیم از وبلاگنویسی به زندگی واقعیم سرایت پیدا کرد. یه روز چشم باز کردم و دیدم دارم جوری زندگی میکنم که دیگه رازی برای پنهانکردن ندارم و میتونم همهچیز رو روایت کنم. سخت بود؟ آره. درد داشت؟ بسیار. پشیمونم؟ نه.
۶. یه شب، با دوستپسر وقت بیرون بودم که تلفنم زنگ خورد. دختره بود. داشت زارزار گریه میکرد. دوستپسرش قلبشو شکسته بود و با پدرش دعواش شده بود و یه تلفن تهدیدآمیز دریافت کرده بود. یادمه رفته بودیم آبمیوهفروشی توچال -بالای شریعتی- آبزرشک تازه بخوریم. یادمه سرد بود و یادمه همونجا تو خیابون، رو لبهی یه کیوسک برق نشستم و ۴۵دقیقه با دختره حرف زدم و یهجاهایی باهاش گریه کردم و یهجاهایی ازش معذرت خواستم که مجبور شده به خاطر مصلحت من، به باباش دروغ بگه. همون شب بهش گفتم: اینو همیشه از من به یاد داشته باش، هیچوقت با خودت راز حمل نکن. هیچ صلیبی به اندازهی پنهانکاری آدمو له نمیکنه. نه رازی با خودت حمل کن و نه بار راز دیگری رو به دوش بکش. بذار هرکسی صلیب خودش رو به دوش بکشه. هیچکاری نکن که مجبور شی به خاطرش دروغ بگی. نه که کاره رو انجام ندیها،نه؛ سعی کن اون مانع رو از زندگیت حذف کنی. اگه پدرت باعث میشه مجبور شی دروغ بگی، اینقدر جلوش بایست و بجنگ تا روزی که دیگه مجبور نباشی تو زندگیت به خاطر یکی دیگه دروغ بگی.
حالا هفتهشتسالی از اون شب گذشته. همین چندشب پیشا که داشت یه مکالمه با پدرش رو برام تعریف میکرد -راجع به دوستپسر جدیدش- یههو گفت مامی یادته اون شبی که با فلانی بریکآپ کرده بودم رو؟ یادته بهم چی گفتی؟ از اون سال تا الان چه راه درازی اومدهم. دیگه از زندان و ج.ا. و بابا، هیچکدوم نمیترسم. دیگه هیچ دروغی ندارم بگم. چهقدر بهت افتخار میکنم که مامان منی.
آیدا من آچمز شدم با این نوشتهی امروزت...
پاسخ دادنحذفکاش بتونم شجاع و واقعبین باشم مثل تو. فکرکنم پست امروزت رو هرروز یه دور بخونم.
و اینکه دخترک قشنگت واقعاً باید افتخار کنه که تو مامانشی آیدا ❤️🫂
آیدا، بدون اغراق میگم که من هم این آزاد و رها نوشتن رو از تو یاد گرفتم. اینکه بدون سانسور خوب و بد خودمو بنویسم بدون اینکه مهم باشه در موردم چی قضاوت شه.
پاسخ دادنحذف