چشمامو باز کردم و غلت زدم رو به پنجره. آفتاب داشت میدرخشید و برای زود بیدار شدن خیلی دیر بود. دیشب تا حوالی صبح کار کرده بودم و توی جلسه بودم به وقت ایران و دمدمای صبح خوابم برده بود تازه. فکر کردن به تخممرغ غمهای عالم رو آورد توی دلم. بلند شدم لباس ورزش پوشیدم. یه دامن کوتاه خاکی با یه تاپ مشکی و یه جَکِت نازک مشکی روش. کتونی سفیدامو پام کردم چون خیلی سبکان و موقع راه رفتن حس خوب سبکی و تمیزیشون بهم منتقل میشه. اصن از وقتی اومدهم ونکوور، کتونی سفید پوشیدن هنوز برام شگفتانگیزه. به عنوان کسی که سالها مرکز شهر تهران زندگی کرده، اینکه ماهها یه کفش سفید بپوشی و یه لک روش نیفته از عجیبترین تجارب شهریه. تهران که بودم، هر هفته یک تیوب خمیردندون مصرف میکردم بابت تمیزکردن دور کانورسهام. پارچهی خود کانورس سفیده که بماند. الان دوسالونیمه توی این شهرم و باورت میشه هنوز که هنوزه ماجرای کثیفنشدن کفشها هربار شگفتزدهم میکنه؟ کتونی سفیدامو پوشیدم و یه شِیک پروتئین و بِریهای یخزده درست کردم و فکر کردم اینو میخورم که از عذابوجدان جهاناولیم کاسته شه و سپس میرم پیادهروی سریع و سپستر میرم کافه فدرال، میشینم تو آفتاب، یه ماچا لاتهی بزرگ میخورم با ساوردوی گریلشده با کره و مربای انجیر. نشستم رو مبل و تا شِیک رو بخورم رفتم تو اینستاگرام. معمولاً عادتمه اول از همه برم سراغ تقویم تاریخ. اینی که خود اینستاگرام میاره برات که فلان سال در چنین روزی داشتی چیکار میکردی. خوشم میاد یکی یادم بندازه ببین چندسال پیش امروز حالت اونجوری بود و الان اینجوری هستی و ببین دنیا چهقدر غیر قابل پیشبینیه و ببین چه راه درازی اومدی! رفتم سراغ تقویم تاریخ و چشمم افتاد به عکس بچهها. لازم نبود روی عکس زوم کنم. روی مبل روبهروییه نشسته بودم که این عکسو ازشون گرفتم. عکسو گرفتم و رفتم تو اتاقخواب دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم گریهکردن. آخیش. جوجهها اومدن لغزیدن تو تخت، کنارم و بغلم کردن و سهتایی گریه کردیم. آخیشتر. صبح زودش، صبح خیلی زود، حوالی ۴ صبح، با اضطراب بیدار شده بودم. مو یه کم آرومم کرده بود و بوس و بغلم کرده بود که امروز همهچی خوب پیش میره، مطمئن باش. حوالی ۷ صبح لباس پوشیدیم زدیم بیرون. با شوهرعمهم و وکیل بچهها دم د.اد.گاه انقلاب قرار داشتیم. اون روز دادگاهِ دختره بود با ق.اض.ی ا.ف.ش.اری، و وکیل گفته بود وثیقهت باهات باشه برای بعد از دادگاه. گفته بودم یعنی فکر میکنین شانسی هست امروز بیاد بیرون؟ خندیده بود که با اینا همیشه یه شانسی هست و هیچوقت هم شانسی نیست، خوشبین باش. وکیل نازنینترین مرد دنیاست و بزرگی این آدم دل خیلی از خانوادهها رو گرم کرده. به شوهرعمه تکست دادم، نوشت تو راهم. اینکه چرا شوهرعمه باید بیاد پشت در دادگاه هم خندهداره. پدر بچهها با وجود املاک فراوان در منطقهی دروس تهران، حاضر نشد برای بچهها وثیقه بذاره، پس من باید دو عدد سند جداگانه پیدا میکردم برای دو عدد بچه، که یکیشو دوستم تقبل کرد، دیگری رو شوهرعمهم. میخوام بگم خیلی وقتا فقط ج.ا. نیست، ج.ا. کوچیکای توی خونه هم هستن. اون روزا معالآسف من دوتای دیگهشونو داشتم جلوی چشمم. شالم که لیترالی یه شالگردن پشمیه و شال حجابمجابی نیست رو از صندلی پشت ماشین برمیدارم سرم میکنم. آفتابگیر جلومو میدم پایین و تو آینهی پشتش لبههای شال رو به عمد یهجوری میکشم جلو و موهامو میدم تو، که عین احمقا شه قیافهم. چیلیک. میبینم مو داره ازم عکس میگیره و غشغش میخنده. زبوندرازی میکنم بهش که خودت زشت و بیادبی. میخندهتر. میگه با این عکسایی که ازت دارم دم زندانها و دم دادگاهها، میتونم پرفروشترین نمایشگاه شهر رو برگزار کنم. احساس میکنم که مای میزریز آر امیوزینگ تو یو. چشمک میزنه. بیمزه. از ماشین پیاده میشم و میام طرف پنجرهی راننده و عین اسفندفروشهای سر چارراه دماغ و زبونمو میچسبونم به شیشهی بخارگرفتهی ماشین. شیشه رو میده پایین پیشونیمو ماچ میکنه. دم در بیرونی دادگاه، وکیل و شوهرعمههه وایستادهن. قیافهمو که میبینن غشغش میخندن و بغلم میکنن و ماچم میکنن. وکیل میگه قیافهی خانوم دیزاینرو ببین! مشتریهای هیتو این قیافهتو ببینن بِرندتو تحریم میکنن. میگم خیلی دارین حجابشِیمام میکنینا. تو دلم فکر میکنم اگه بر اساس پیشبینی وکیل، بچه پنجسال حکم بگیره چی. شوهرعمهمو سفتتر بغل میکنم که مرسی کلهی صبح با سند اومده اینجا. میگه من که اوکیام، ولی اون دوتا مریضی که عملشون رو کنسل کردم امروز الان دارن به جفتمون فحش میدن. وارد ساختمون دادگاه میشیم و ارتباطمون با جهان بیرون به کل قطع میشه. یکساعت بعد، پشت در دادگاه تو اون راهرویهای خاکستری نشستیم که یه همهمهای بین خانوادهها درمیگیره. ونِ زندان رسید. چشم میدوزیم به ته راهروی طولانی. دو تا مأمور و بعد بچههای ما. رنگپریده و دستبند به دست با دمپاییها کثیف و بعضاً لنگهبهلنگه، چشمبندهاشون هم دستشونه. چنگال میچرخه تو قلبم. دختره چشمش که میفته بهم عین گربه میاد تو بغلم گریه میکنه. البته عین گربه هم که نه، چون دستبند زدهن به دستش و مجبوره دستشو قلابوار از بالای سرم رد کنه تا بتونه بیاد تو بغلم و بتونم برم تو بغلش. بچهی من تنها سلاح واقعیای که تا قبل از این دستش گرفته چوب هریپاتر بوده آخه احمقا. وکیل میاد جلو میگه سلام کیمیاجان، وقت زیاد داری مامانتو بغل کنی، بیا یه سری چیزا رو با هم مرور کنیم. دختره با تعجب وکیلو نگاه میکنه میگه عه، شما اون صداههاین؟ وکیله میخنده که آره من همونم. حواسم نیست سهماهه که دختره داره با وکیل حرف میزنه اما نمیدونه قیافهش چه شکلیه. حواسم نیست سهماهه ماها فقط براش یه صدا بودیم. مأمورا میان با افتخار بچهها رو ازمون میکَنن میبرن تو اتاق. فقط وکیلها میتونن برن تو. بذار بیانصاف هم نباشم. با افتخار وبا همدلی. یهجوری که میفهمم حالتو ولی مأموریم و معذور. خانومم. عزیزم. آخ که چه بیزارم از اینکه کسی بهم بگه عزیزم. آخ که چه لباس کثیف و حقیری تن این دو واژهست. واژههای سازمانیِ گشت ارشادی. اولا که با دوستپسره دوست شده بودم، یهبار اومد با محبت و لطافت یه جملهشو با «عزیزم» شروع کرد، آنچنان بر سرش غرّیدم و رعد و برق کشیدم که طفلی تا آخر رابطه فقط «خره» صدام کرد. حتی حوصله نداشتم براش توضیح بدم این کلمهها چه بار نکبتی رو از دوران راهنمایی تا الان با خودشون حمل میکنن برام. از ناظم و معلم دینی و معلم پرورشی گرفته تا کمیته و پاترول سبز و حراست دانشگاه و فاطیکماندوهای فرودگاه و مترو و گشت ارشاد و وزرا و کوفت و زهرمار. مرد ایرانی خودشو بکشه هم چه بفهمه. به اونا که نمیگفتن عزیزم و خانومم. هاپ هاپ هاپ. ساعت یک ظهره. از اتاق دادگاه میایم بیرون. دختره دستمو میگیره که مامی خوب بودم؟ میگم آره مامی، عالی بودی. و تو دلم قربونصدقهش میرم که اینقدر خنگ و سادهست و دوتا دروغ ساده هم بلد نیست بگه. وکیل با نگرانی میاد سراغم که چهطور بود؟ (مسخره نیست تو دادگاه فقط میذارن مامان آدم بره تو، نه وکیلش؟) یواش در گوشش با خنده گفتم رید، همون پنج سال رو شاخشه. خندید که بچههاتو درست تربیت نکردیا، مهارتهای اجتماعی مورد نیازشون صفر. بذار حالا برم ببینم یارو وثیقه رو میگیره ازمون یا نه. به دختره نگفتهم ممکنه امروز بیاریمش بیرون. چون نه من نه وکیل و نه خود خدا هم نمیتونه بگه میشه یا نمیشه. میریم تو یه سالن بزرگتر. یه پنجره داره. دختره یههو میگه واااای، مامان ببین چه برفی داره میاد، چه عجیب، کل خیابون و کل درختا یهدست سفید شده! دختره عاشق برفه و حتی یه دونهی برف رو دستش تتو کرده. سعی میکنم همینو یه نشانه تلقی کنم. همینو یه نشانه تلقی میکنم تا چند دقیقهی بعد که وکیل میاد میگه شوهرعمهت و سندش باید خودشونو برسونن فلان محضر فلان مدرک رو از فلان جا بگیرن ببرن ادارهی ثبت و بلافاصله نامه رو برگردونن اینجا. شت. برفه در لحظه میشه مایهی ناامیدی (برای اونایی که سالهاست ایران نیستن یادآوری میکنم خیابونهای تهران با یه بارون سنگین بند میاد، چه برسه به یه برف سنگین). ته بدشانسی. بچههامونو جمع میکنن برگردونن زندان. برای دختره یه بسته پاستیل خریدهم و آبمیوه و پچپچ، از بوفهی دادگاه. از بیرون هیچی نمیتونیم بیاریم تو. نه کیفی نه خوراکیای نه چیزی. ماها هم یهجورایی اینورِ دیوار تو زندانیم. میخنده میگه وااای، پچپچ؟ عاشقتم. میخندم میگم میدونم. پچپچ تغذیهی مورد علاقهی بچه بود طی دوران مدرسه، و یهجورایی کامفورتفودش. اولین بار که میخواستم برم ملاقات، گفت مامان میشه پچپچ بیاری واسهم؟ نمیشد. دختره هنوز واسه برف ذوقمرگه و نمیدونه همین برف ممکنه آزادیشو به تعویق بندازه یا حتی کلاً کنسل کنه. یک معادلهی ساده در ایران به متغیرهای عجیبی وابستهست. دخترکمو که میبرن، یه نفس راحت میکشم. حالا میتونم با خیال راحت نگران باشم. شوهرعمه دو تا عمل ظهرش رو هم کنسل میکنه. میفرستمش سراغ مو که از روی برفا پرواز کنن ببینن میتونن نامهی کذایی رو تا قبل از رفتن قاضی برگردونن یا نه. منم برمیگردم به راهروی دراز خاکستری و وکیل رو میبینم که داره با حوصله به آدمایی که دورش رو گرفتهن (و بضاعت وکیل گرفتن رو ندارن) مشاوره میده و براشون لایحه مینویسه. اینو هم بگم که آقای وکیل از هیچ خانوادهی اعتراضیای (تو زندان ماها رو خانوادهی ا.غ.تش.اش.گ.ر.ان صدا میکردن، وکلا بهمون میگفتن خانوادهی معترضین) یک ریال هم پول نگرفت. به مأموره میگم میذاری برم تو اون اتاقه که پنجره داشت؟ سرم داره گیج میره. نمیذاره. آقای خانوادهی معترض بغلی میشنوه میره برام یه آبپرتقال میگیره میاره. دمتون گرم. وکیله با چشم میپرسه خوبی؟ خوبم. به داد اینایی که دستشون به هیچجا بند نیست برس. آبپرتقال دستمو میگیره میاره بالا. در حد بضاعت خودم به والدهای نگرانی که از یه شهر دیگه اومدهن و به رسوم این ساختمون و اون زندان آشنا نیستن اطلاعات و دلداری میدم. وکیله حواسش هست و لبخند میزنه. حالا اینکه این آدم به این معروفی اومد وکالت بچههای منو قبول کرد هم بامزهست. دوست خواهرم از اینستاگرام فهمیده بود بچههامو گرفتهن و به خواهرم پیغام داد که فلانی خیلی وکیل حاذقیه و این شماره تلفنش و به خواهرت بگو بهش زنگ بزنه. من چندبار در طول روز بهش زنگ زده بودم ولی جواب نداده بود و ناامید شده بودم (بعداً به چشم دیدم در تمام ساعات اداری یا تو زندانه یا تو دادگاه، و موبایل نداره). تا اینکه دیرتر، شب، دوباره زنگ زدم بهش، ایندفعه برداشت و سلام و اینا، ماجرا رو براش تعریف کردم، و دل تو دلم نبود که ریجکتم کنه. پرسید رسانهای شدهن یا نه و گفت اسم بچههاتو بگو. گفتم. همونجوری که بلند اسماشونو تکرار کرد که یعنی داره یادداشت میکنه، صدای یه مکالمهای از بکگراوند اومد و بهم گفت گوشیو نگه دار و رفت. وقتی برگشت گفت پارتیت کلفته خانوم فلانی، فردا صبح فلان ساعت دم اوین میبینمت. گفتم چی شد؟ بهتون وحی نازل شد؟ گفتم همسرم تا اسم بچهها رو شنید، اومد گفت ا، این فلانیه که بچههاشو گرفتهن. وبلاگنویس معروفیه و من سالهاست میخونمش و عاشق نوشتههاشم و حتماً حتماً وکالتشو قبول کن. فکر کن دم اوین پارتی پیدا کنی، به واسطهی وبلاگ بیسانسوری که اگه به خاطرش میگرفتنت خودتو مینداختن اونتو. کلاً وبلاگ تو زندگی من بارها و بارها نقش عصای جادو داشته، واقعی. از ته راهرو شوهرعمه نمایان شد، داشت وی نشون میداد، که یعنی موفق شده. دوییدم بغلش کردم و سند و نامههه رو گرفتم دادم به وکیل. وکیل هم از شوهرعمه بسیار تشکر کرد -انگار برای بچهی اون وثیقه گذاشته!- و یه نفس عمیق کشید و رهسپار دفتر قاضی شد. منم دیگه راضی شدم به رضای خدا و از شوهرعمه تشکرتر کردم و گفتم آزاده و میتونه بره. گفت وا، بذار بیاد بیرون ببینیم چی میشه. عین یه قوتقلب نشست کنارم. پرسیدم هنوز داشت برف میومد؟ گفت نه، بند اومده بود. زل زدم به در دفتر ق.ا.ض.ی ا.ف.ش.اری. گرومب. گرومب. گرومب. انگار هزار ساعت گذشت تا بالاخره وکیل اومد بیرون و تا برسه بهم، سوسکی یه وی نشون داد که یعنی شد. اومد و یه تیکه کاغذ داد دستم که توش دو خط شماره نوشته شده بود. گفت بپر خودت رو برسون به زندان، تا قبل از اینکه ساعت اداری تموم شه، و اینو حضوری بده بهشون. اگه رسیدی، امروز میاد بیرون. اگه نه، نگران نشو، میفته فردا. محکم بغلش کردم. گفت حالا اینقدر همه رو بغل کن که بچه رو بدن بیرون تو رو بدن تو. خندیدم و لپشو کشیدم و پلهها رو چهارنعل رفتم پایین. با یه سرفرازیای که انگار روز قیامته و نامهی اعمالمو دادهن دست راستم -سلام ۳ سال دورهی راهنمایی، سلام فیلم توبهی نصوح-. خودمو رسوندم به ماشینِ مو. دیدم خواهرم و شوهرش هم نشستهن تو ماشین. از دور که دیدنم پیاده شدن که چی شد؟؟ کاغذه رو به مثابه علامت میتیکومون نشون دادم که این شمارهی نامهی آزادیشه. باید بریم بدیم به زندان، تا قبل از اینکه تعطیل شه. میرسیم به سانس قرچک؟ اه، کاش هنوز اوین نگهشون داشته بودن.میرسین. میرسیم. خواهره و شوهرش میگن که میرن برامون غذا بگیرن و با دوستای کیمیا بیان دم زندان. مو هم آرومترین و زوتوپیاترین آدم عالمه، پاشو میذاره رو گاز، انگار که فرمول وانه. تا حالا جادهی کذایی قرچک اینقدر به نظرم زیبا نرسیده بود. گرومب. گرومب. گرومب. حالا هفتهشتساعت بعده. من نشستهم رو مبل روبهرویی و دخترپسره بعد از سه ماه بالاخره دوباره نشستهن رو کاناپه، اونور میز، و دارن ناناستاپ حرف میزنن. یهخطدرمیون این میپرسه شما هم اینجوری بودین که فلان؟ دو دقیقه بعد اون یکی همینو میپرسه. و من دارم در باب تفاوتهای بین اوین و قرچک و تهرانبزرگ هی دانا و داناتر میشم. دوستامون نیمساعته که رفتهن و دوباره خونوادهی ما سهنفره شده. دلم میخواد بخوابم. چشمام خستهست و دلم سبکه و دلم سنگینه. بچه که با دمپایی و با یه کیسهزباله که توش وسایلشه میاد بیرون، چنگال میچرخه تو قلبم. بچهی خوشتیپ من که اونقدر رو کیف و ساکهاش حساس بود. میپرسم کفشتو ندادن بهت؟ گفت اومدم بیرون یادم افتاد نرفتم کفشمو بگیرم، خواستم برگردم تو ترسیدم پشیمون شن نذارن بیام بیرون دوباره، گفتم گور بابای کفش. گفتم آره بابا، گور بابای کفش. سعی کرده موهاشو خیسخیس ببافه و خشک که شد بازشون کنه که بیرون که میاد، قیافه ش کیوت و سرحال باشه. اسکل عزیزم. تو خونه، وسط دوستاش و وسط دوستام که داره خاطره تعریف میکنه، یهجا پا میشه میره سراغ کیسه زبالههه و از توش یه فلاسک کوچیک درمیاره که از بوفهی زندان خریده. میشینه کف زمین و درشو باز میکنه و بعد شروع میکنهی جدارهی داخلی فلاسک رو چرخوندن و درحالیکه ما موندیم جریان چیه، جداره داخلی رو درمیاره و یه مشت کاغذ دستنویس میریزه بیرون. میفهمیم تو این مدت مینوشته و یادداشتهاشو تو جدارهی فلاسک جاسازی میکرده. هم کاغذ داشتن ممنوعه، هم نوشتن، هم نوشته از زندان بیرون بردن؛ همهجامونو میگردن که نوشتهمِوشته نداشته باشیم. میگم هیچی دیگه، لوسیمِی تحویل دادم، اِل چاپو تحویل گرفتم. میخنده. چنگال میچرخه تو قلبم. حالا دوستامون رفتهن و من عکسه رو گرفتهم و بالاخره هرسهتامون یه طرفِ دیواریم و دلم سبکه و دلم سنگینه. چهار سال گذشته و دارم عکسه رو توی اینستاگرام میبینم و رعنا منصور داره میخونه فور لیبِرتی. نوتیفیکیشن گوگل کلندر میاد که بعد از ظهر با فلان کلاینتت قرار داری. این همونه که سهچهارماه پیش خونهشو براش تغییر دکوراسیون دادم و براش واکینگ کلازت و یه سری ارگانایزر طراحی کردم، حالا اونا آمادهن و منو لازم داره که برم بهش «ادوایس» بدم که کدوم لباسهاشو نگه داره و کدوما رو اهدا کنه و چهجوری بچیندشون و خودش اصلاً نمیدونه باید چیکار کنه و چهقدر خوبه که من هستم که به جاش این «تصمیمهای سخت» رو بگیرمو اصلاً چهجوری میتونم و دمم گرم. یاد اون شبی میفتم که یه تلفن ناشناس بهم زنگ زد گفت پسرت ح.ک.م م.ح.ار.ب.ه داره و اگه فلانصد میلیون بدی، تا آخر هفته میارنش بیرون. یادم میفته همون صبح خبر ا.ع.د.ا.م م.ح.س.ن ش.ک.ار.ی اومده بود و من بعدش با نیما حرف زده بودم و خداخدا میکردم اخبارو ندیده باشه. یه جا اواخر مکالمه گفت راستی خبرا رو شنیدی؟ پسره تو بند ما بود. چنگاله میچرخه تو قلبم. یاد تلفنه میفتم و یاد اینکه باید تصمیم بگیرم به وکیلم اعتماد کنم یا ریسک کنم به تلفنه پول بدم و یادم میومد همون صبح خبر بزرگ اومده بود بیرون و یه ملت مبهوت مونده بود و بعد از اون تلفن ناشناس، من فروپاشیدهترین و مستأصلترین و بیتصمیمترین آدم دنیا بودم. کلاینتم تکست داده که چهقدر خوشحاله که امروز داره منو میبینه و مرسی که دارم کمکش میکنم زندگیش از این «فاجعه» خلاص شه و منظم شه و «یه کم» روی روال بیفته و از این «فشار» روانی دربیاد. و مرسی که من نقش تراپیست خونهشو دارم براش. من؟ من نشستهم روی مبل و رعنا منصور داره میخونه برای آزادی و من اشکام بیاختیار دارن میان پایین و لیوان شِیک رو خالی میکنم تو سینک که انتقام خاورمیانهای گرفته باشم ازسطح دغدغههای این وایتها و با خودم فکر میکنم خداییش این شغل منم مثل همون روزتوباپروتئینشروعکن، زیادی جهاناولیه واسه مغز ترومازدهی من. چنگاله رو هم از تو قلبم درمیارم پرت میکنم تو سینک و فکر میکنم کاش یکی جریان سیال ذهن منو خاموش کنه.
موقع خوندنات یاد چنگالی افتادم که تو قلبهامون چرخیده ...
پاسخ دادنحذفدمات گرم که این عوالم رو مینویسی!
قلب بر شما
حذفاز دادگاه و سیستم قضایی ایران متنفرم. حقوق خوندم ولی نتونستم محیط روتحمل کنم وکار کنم. زمانیکه درگیر بودی بارها بخودم میگفتم چجوری داره طاقت میاره؟ از این وحشتناکتر هم مگه میشه؟ قلبم فشرده میشد. خیلی میترسیدم. تو شجاع وصبور بودی. تو حتی اون وسطا میتونستی گاهی شوخی هم بکنی. این خیلی بزرگه. انگار که از بزرگترین امتحان الهی سربلند بیرون اومدی و مدال مقاومت افتاد گردنت .
پاسخ دادنحذفحالا ببین سیستم زندانها چیه که دادگاه از اون بهتره:/
حذفآیدا یادمه عکس میداشتی اون روزا تو اینستا و من همش میپرسیدم چطور خودش رو داره نگه میداره.
پاسخ دادنحذفآیدا :-( اون همه جوونا .. اون همه خانواده ..
مکانیسم دفاعیم بود گمونم.
حذفحالا کن که از خوششانسها بودم، ولی آخ از اونهمه جوون و اونهمه خانواده:(
بگردم الهی آیدا.🫂 لال شدم نمیدونم چی بگم. با اینکه بارها خوندم ازت اون روزها رو اما خیلی سخته. من تقریباً از انقلاب مهسا و همون روزها میشناسمت و یادمه خیلی غصه میخوردم برات چون دو تا بچه داشتی و هردو رو گرفته بودن...چه روزهایی بود و چه روزهایی هست هنوز🥺
پاسخ دادنحذفخداروشکر که اون روزها گذشت و دمت گرم که ازشون مینویسی ❤️
مرسی دزیره:*
حذفآدم فکر میکنه تموم شده تا میفته گیرِ مکانیسم مغزیش و میبینه چه گرفتاره هنوز:(
آیدا یک نفس خوندم و از وسطاش اشکام ریخت پایین. ترامای اون روزها زنده شد. یادم افتاد که اون روزها نوشتههاتو در مورد بچهها میخوندم و شرشر اشک میریختم و یادمه که وقتی اومدن بیرون چقدر خوشحال بودم. بغل بزرگ برای اون همه رنجی که کشیدی
پاسخ دادنحذفسایه🫂
حذفآیدا🫂❤️🩹
پاسخ دادنحذفکتی:**
حذفآیدا🫂❤️🩹
پاسخ دادنحذفآدم فکر میکنه این تلخیا و سیاهی ها و دووم آوردنا فقط مال فیلم و قصه هاست :( . بغل محکم رو تمام اون جاهایی که چنگال نامروت چرخیده :( >>>:*<<
پاسخ دادنحذفچه روزایی گذروندی آیدا :((( چه وزنی داره اون عکس!
پاسخ دادنحذفلال شدم. در حین خوندنش هی یخ میکردم. اون روزها مثل فیلم گذشتن از جلوی چشمم. قطعاً جانکاه بودن برات. هرروز منتظر بودم بیای بنویسی که بچهها اومدن بیرون. خیلی چیزها به خیلیها یاددادی فقط با خودت بودن و نوشتن. از دور بغلت میکنم
پاسخ دادنحذف