۱۹ شهریور ۱۴۰۵

سن مهاجرت - و نظری که حق بیانش را ندارم

Sympathy - اسم

احساس یا ابراز نگرانی صادقانه برای شخصی که اتفاق دردناک یا سختی را تجربه می کند.

Empathy - اسم

مشارکت فعالانه در فهم، آگاهی، حساس بودن، و تجربۀ نیابتی احساست، افکار و تجارب شخص دیگر

طبق نظر وبستر در پاراگراف پایین این صفحه منشأ سردرگمی بین این دو واژه از اینجاست که "سمپاتی" که خیلی قدیمیتر است و از قرن شانزدهم رایج بوده است یک موقعی برای انتقال هر دو مفهوم استفاده می شده ولی از اوایل قرن بیستم واژۀ "امپاتی" ابتدا در زمینه های فلسفه، زیبایی شناسی و روانشناسی و بعد در محاورات روزمره برای انتقال مفهوم دوم رایج شده است.

فارسی من مسلماً فارسی امروزی نیست و هر روز هم دیروزیتر می شود - ولی لغتنامه های آنلاین برای سمپاتی لغت همدردی را پیشنهاد می کنند و برای امپاتی لغت همدلی - که به نظر من اصلا تفاوت مفهوم آنها را در انگلیسی نمی رسانند.

یک مفهوم گُنگی هست در ذهن من به اسم سنّ مهاجرت، که در این مفهوم من حدود سی سالم است و مسلما با مهاجران همسن خودم در بسیاری از زمینه ها احساس همدلی و امپاتی می کنم - همانطور که از نظر بدنی و فیزیکی با آدمهای حدود پنجاه ساله. در تعریف من مبدأ سن مهاجرت اولین باری است که شهر و کشوری را که در آن از بچگی بزرگ شده ای را ترک کنی و به شهر و کشور دیگری بروی. من از مفهوم سن مهاجرت و موازنه با سن بیولوژیکی برای توجیه خیلی از تغییرات فکری و تحولات احساساتی بعد از مهاجرت استفاده می کنم که معمولاً با تقریب خوبی درست است و هزار البته که استثناء هم کم ندارد. مثلاً مهاجران معمولا در یکی دو سال اول زندگی معمولاً درگیرتدارک مایحتاج اولیه برای زنده ماندن و خارجی ماندن هستند و مشکلاتشان در حد آب وغذا و اقامت و سقفی است بالای سر. از حدود سه سالگی بالاخره می توانند حرف بزنند و مقصودشان را بدون گریه و شیون به اطرافیانشان برسانند. مهاجران معمولاَ از حدود سن ده سالگی برای بقا به مادر و سرزمین مادری نیازی ندارند و از سن بلوغ به بعد حتی اگر دلشان هم تنگ بشود و چند روزی به خانه و وطن برگردند دیگر واقعا خارج از خانۀ مادری خوشحالتر هستند و در آن "خانۀ" خیالی آسایش و آرام و قرار ندارند و چه بخواهند و چه نخواهند باید برگردند سر خانه و زندگی خودشان که جای دیگری است. این سن بلوغ را هم عمداً استفاده کردم چون واقعاً در تجربه من زنها و دخترها سریعتر به این مرحله می رسند تا مردها و پسرهای ایرانی و کم و بیش دودول طلا. بگذریم. مهاجران پس از شصت یا هفتادسالگی - اگر زنده باشند- بالاخره آماده اند برگردند به همان محله و خانۀ بچگی - اگر هنوز وجود داشته باشند.

وقتی که یادداشتها و نوشته های بقیه را در مورد هزار مشکل و بدبختی از زندگی روزمره در ایران می خوانم می دانم که نمی فهمم. یعی کلمه ها را می فهمم، ولی عمق سختی را نمی فهمم؛ حداکثر تا دو انگشت. سمپاتی سخت نیست، امپاتی در سنّ منِ مهاجر غیر ممکن است. همانطور می دانم که اگر کسی قبل از مهاجرت یا حتی در سنهای پایین مهاجرت نوشته ها و دلتنگیهای مرا بخواند کلمه ها را می فهمد، ولی عمق حسرت ارتباطات از دست رفته و کم عمقی پایبست این خانۀ جدید را نمی فهمد. 

همۀ این خزعبلات را هم سر هم کردم در تلاش مذبوحانه ای برای بیان احساسم از خواندن مشکلات زندگی این روزها در ایران؛ و هزار مشکل دیگر برای کسی که امروز قصد مهاجرت دارد. در زمان مهاجرت من امتحان تافل یا جی آر ای خودش یک سفر استانبول یا دبی بود با مشکلات خودش ازمعافیت موقت سربازی و اخذ گذرنامه تا ثبت نام بدون اینترنت. هفت خوان پذیرش و ویزا هم با کاغذ و مداد و پست و تلفن انجام می شد و حتی فرستادن هزینۀ تقاضانامه داستان خودش بود. حالا علاوه بر آنها مشکلات جدید را می خوانم از قیمت نجومی ارز گرفته تا کنسل شدن امتحانات و هزار بدبختی دیگر - که چی؟ که برویم شهر دیگری برای ساختن زندگی از مبدأ - ولی این بار با انتخاب.

نمی توانم تصمیم بگیرم ایرانی بودن سخت تر است، یا تلاش برای رسیدن به مفهوم انتخاب و آزادیهای شخصی به هر قیمتی، یا ترکیبشان. هر چه که هست من حتی تصوری از عمق سختی  و پیچیدگی زندگی آدمهای هم نسل و نسلهای بعد از خودم را ندارم در کشوری که در آن به دنیا آمده ام. 

همۀ این خزعبلاتی هم که می نویسم فقط یک نظر شخصی است که اکثر روزها فکر می کنم حق بیانش را هم ندارم. سمپاتی برای حق بیان نظر کافی نیست. نظر دادن در مورد دردهای انسانهای دیگر مستلزم امپاتی و درک فعالانۀ سختیهایی است که تجربه می کنند - و این خودش وقت می خواهد و حضور می خواهد و اراده - که منِ مهاجر دراین سن و این زمان و مکان هیچ کدام را به اندازۀ کافی در خودم سراغ ندارم. از این حالت انفعالی خودم بیزارم، ولی راه حل مناسبی هم برای همدردی فعالانه ندارم.

همین. و زندگی می گذرد.

۶ نظر:

  1. احساس می‌کنم این پست در ادامه‌ی اون چتی که تو کامنت‌ها با هم کردیم نوشته شده. همون‌که خودت گفتی ایرانی بودن همه جای دنیا که باشی سخته. شما که زودتر مهاجرت کردید یک چیزهایی رو از دست دادید ولی در عوض چیزهایی رو به دست آوردید که من تازه دارم فکر می‌کنم چطور باید باهاش مواجه بشم. در هر صورت من به همه دوستانی که سال‌هاست از ایران رفتن من جمله تو، میگم که شرایط ایران از دور وحشتناک‌تر به نظر می‌رسه از اون چیزی که ما واقعا داخلش هستیم. اینو برای این میگم که دوستای خودم خیلی می‌بینم که حس بد دارند که در رفاه هستند و ایران به این روز درومده. در صورتی که این سختی رو اون موقع شما کشیدید و هنوز هم دلتون با ایرانه. اگه فیلم past lives رو دیده باشی می دونی که جایی‌که توش دنیا اومدی هیچوقت از آدم بیرون نمیره حتی اگه خیلی سن کم مهاجرت کرده باشه.
    چقدر حرف زدم. ببخشید:)

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. امروز چند جا مطلب خودنم از آدمهایی که تستهایی که ثبت نام کرده بودن کنسل شده. می فهمم که زندگی جریان داره ولی خودم رو می ذارم اون موقعی که تمام فکرم رفتن بود و با بدبختی پاسپورت گرفتم و با کار ساعتی پول سفر جور کردم و بلیط خریدم و یکی می گفت اوه ببخشید تافل کنسل شد. یا صبح پا می شدم می دیدم ده هزار دلاری که ریالش رو پس انداز کردم و قرض گرفتم امروز شد هفت هزار دلار. با اینکه ممکنه این سنگهای سر راه مسیر و کیفیت احساسی زندگیم رو حتی بهتر می کرد در آخر، ولی نداشتن انتخاب صوری روی مسیر زندگی و فشار مالی من رو از پا می انداخت به احتمال زیاد.

      حذف
  2. نمی‌دونم چرا کامنتم نیست! فکرکنم نوشتم که نمی‌دونم چی بگم رضا ولی لعنت به باعث و بانیش :(
    و این‌که شماها که خارج از ایران هستین، لااقل شماهایی که این‌جا می‌شناسم، خیلی دغدغه‌ی ایران رو دارین و به قول سایه حتی شرایط رو سخت‌تر حس می‌کنین. و فکر می‌کنم هردوی این احساساتی که اسمشون رو گفتی رو دارین رضا 🤍

    پاسخ دادنحذف
  3. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخ دادنحذف
  4. رضا ما در دانشگاه مفصل روی این امپاتی کار کردیم و برای همین من هم میگم درک شرایط الان ایران برای من هم غیر ممکنه. بلند میگم که نمیتونم درک کنم و حتی میترسم که بخوام درک کنم چون من بخاطر مهاجرت زجرها و تروماهایی کشیدم که برام کافی بوده. خواهر من در ایران همه زندگیش پرنسس بوده و چون سختی من رو دیده حاضر نشده مهاجرت کنه. الان هم همه چیش براهه و تغییری نکرده. من هم برای محافظت از خودم همش میگم اوضاع اونقدر هم بد نیس ببین مردم دارند زندگی میکنن. ما در دانشگاه خیلی خوندیم که ما باید خودمون رو در برابر تروماهای نیابتی secondary trauma محافظت کنیم

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من خیلی به این کنار-هم-گذاری (juxtaposition چی میشه؟) زندگی تو و خواهرت در نسل خودم فکر می کنم. سختی چیه و تراوما چیه و اینکه هر کدوم از ما کدوم سختی رو به خاطر شرایط شخصیمون قبول می کنیم و کدوم را حاضر نیستیم حتی امتحان کنیم. خوش به حالت که اینها را درسش رو خوندی - دوست داشتم من هم درسم در این زمینه ها بود بجای مهندسی خرت و پرت.

      حذف