۱۲ شهریور ۱۴۰۵

شکرگزاریِ یک مُرتد

پنج سال پیش در چنین روزی بچه ها را به مدرسه رساندم. اولین روز مدرسهء دخترم بود و برادرش هیجان داشت همه جا را به او نشان دهد. بعد از مدرسه روز کاری من شروع شد و تمام شد و بچه ها به خانه آمدند و با هم شام خوردیم و خوابیدیم.

امروز صبح بچه ها را به مدرسه رساندم.  اولین روز مدرسهء متوسطه برای پسرم و هیجان داشت برای کلاسهای جدید و رنگ جدید یونیفرم. بعد از مدرسه روز کاری من شروع شد و چند ساعت دیگر که تمام می شود بچه ها به خانه می آیند و با هم شام می خوریم و بخوابیم.

پنج سال بعد - اگر خوش شانس باشیم - آخرین سالی خواهد بود که هر دو در یک مدرسه اند و هیجان دارند برای دانشگاه و عشق و عاشقیهای بچگانه و من سر کار هستم و منتظر که شاید بعد از مدرسه با ما شام بخورند و روز تمام شود و بخوابیم.

پدر بودن - و مادر بودن هم -  یعنی بقیۀ روزهای خودت را می سپاری به تأمین زندگی آدمهایی که یک روز تصمیم گرفتی به دنیا بیاوری. روزی که تصمیم گرفتی وقت کافی نمانده است برای رسیدن به اهدافی که برای زندگی خودت داشتی - پس آدمهای جدید می سازی که چهل سال بیشتر از تو وقت دارند برای رسیدن به آنجایی که دوست داشتی.

تصمیم گرفتی؟ آنجایی که دوست داشتی برسی؟ اهدافی که برای زندگی خودت داشتی؟

پدر بودن - و مادر بودن هم - یعنی هر روز که بیدار می شوی تصمیم می گیری وقت خودت را بفروشی تا برای فرزندانت فردای بهتری بخری.

تصمیم می گیری؟ فردای بهتر؟ با کدام معیار؟ روی کدام محور؟

امروز صبح بیدار شدم و بچه ها خوشحال بودند و هیجان داشتند برای کفش نو و کیف نو و تعریف کردن داستانهای تابستان برای همکلاسیهایی که مدتی ندیده بودند. خانه شلوغ است ونگرانی های من ومادرشان بی شمارند ولی شکرگزارم از اینکه خوراک و پوشاک و امنیتهای ابتدایی جزوشان نیست.

پدر بودن - و مادر بودن هم - فراهم کردن دفترو کاغذ و مداد بهتری است از آنهایی که خودت داشتی. و امید به اینکه این آدمهای جدیدی که از هیچ به وجود آوردی داستانهای بهتری بنویسند از همۀ داستانهایی که خودت نوشتی.

داستان بهتر؟ با کدام معیار؟ روی کدام محور؟ 

پدر بودن - و مادر بودن هم - یعنی قمار بقیهء روزهای خودت وقتی که نه می دانی بازی سر چیست و نه قوانینش را بلدی و نه می توانی  از سر میز بلند شوی؛ به خاطراینکه یک روز که از کنار بازی رد می شدی از تماشایش خوشت آمد و سر میزش نشستی.

پس تلاش می کنی تا از تک تک لحظاتش لذت ببری ؛ تا آخرِ هستی.

۶ نظر:

  1. چه قشنگ گفتی رضا...آره واقعاً یک روزی از کنار بازی رد شدیم و خوشمون اومد و سر میز نشستیم.

    پاسخ دادنحذف
  2. پس آدم های جدیدی می سازی که چهل سال بیشتر از تو وقت دارند برای رسیدن به آنجایی که دوست داشتی . بهترین تعبیر برای مادر و‌ پدر بودن

    پاسخ دادنحذف
  3. نظرات مختلفی در مورد بچه دارم‌ بعضی‌هاش با تو یکیه بعضی نه. ولی با اون قسمت قمار خیلی موافقم، با اپن قسمت که وقت دارن برای رسیدن به اونجایی که تو دوست داشتی خیلی مخالف.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. آیا من فکر می کنم اونها هم دلشون می خوان به جاهایی برسند که من می خواستم؟ اصلاً. آیا من تمام تلاشم رو می کنم که انتخابش رو داشته باشند؟ صد در صد.

      حذف
  4. با این که سعی کردی واقع‌بینی را قاطی نوشته‌ت کنی، ولی در نهایت داری رؤیای آمریکایی می‌فروشی😋

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. موافقم. گزینه اولم جنگ و دفاع از تهاجم فرهنگی بوده که غیر ممکنه - گزینه دوم فرار بوده که اینکاره نیستم - مجبورم به گزینه سوم روی بیارم که لذت بردن از‌ روی ناچاریه.

      حذف