۱۷ شهریور ۱۴۰۵

از خیال تا واقعیت ۴

 شهریور هزار سال پیش بود.

نشسته بودم تو سالن بیمارستان رسول. داشت گروه‌بندی میشد و قرعه‌کشی. برام اهمیت نداشت دیگه تو چه گروهی باشم. شب قبل، آخرین کشیکمون رو با هم داده بودیم. من نشسته بودم رو صندلی‌های انتهایی، خواب‌ آلود، با چشم‌های نیمه‌باز، خسته از کشیک دیشب. تو اون جلوی جلو بودی. وسایلت رو جمع کرده‌ بودی از پاویون. خوشحال به نظر می‌رسیدی. با بچه‌ها خوش و بش و خداحافظی می‌کردی. پایان دوره اینترنتی برایت حتماً حس رهایی داشت. نگاهم بهت بود. با مجید حرف میزدی. کتاب‌ها و باکس و روپوشت دستت بود. برگشتی یه لحظه، نگاهت به نگاهم افتاد. کتاب‌ها و باکس و روپوش رو گذاشتی رو صندلی کنار مجید. اومدی سمتم. نشستی رو صندلیِ کنارم. از حالت لمیده روی صندلی به حالت نشسته درومدم. گفتی کدوم گروه افتادی؟ گفتم ریه. خندیدی. گفتی خدا به دادت برسه. بعد نگاهت مهربون شد و گفتی بدون من کشیک میدی گریه نکنیا. گریه‌م گرفت ولی. به روی خودم نیاوردم. موهامو که از کنار گوشم اومده بیرون از مقنعه، مرتب کردی و گفتی حالا میام بهت سر می‌زنم تا وقتی که برم. بازم ساکت بودم. گفتی جشن فارغ‌التحصیلت منو دعوت کنیا. انگار که ناشیانه می‌خواستی بحث رو عوض کنی. گفتم اون موقع کجای دنیایی؟ نگاهتو ازم گرفتی. تُن صدات اومد پایین و گفتی نمی دونم خودم. دیگه نگاهم نکردی. گفتی ظهر منتظرتم. گفتم باهات نمیام کار دارم. بدون اینکه نگاهم کنی بلند شدی و حین رفتن گفتی ساعت یک منتظرتم. تو همون کوچه جلویی پارک کردم. 

۶ نظر:

  1. یاد همون صمیمیت‌های قبل از ورود تام و تمام به فضای جامعه برای کار، تا آخر دوره‌ی دانشجویی برای نوع ما، به خیر، با همه‌ی تلخ و شیرین‌هاش، غم و شادی‌هاش.

    اصلا، یک بار هم باید از یک زاویه‌ی دید دیگه خاطرات‌ام رو از مواجهه با اینترن‌های بخش‌های داخلی در بیمارستان‌ها تعریف کنم.

    پاسخ دادنحذف
  2. سایه هربار از اینترنی و بیمارستان و رابطه‌های اون دوره می‌نویسی ته قلبم یه چیزی تکون می‌خوره. یه حسی که هنوز نمی‌دونم چطوری باهاش مواجه بشم

    پاسخ دادنحذف
  3. چه دلم می‌خواد قصه‌ی کامل این روایت‌ها رو که داری مثل سریال بنویسی بدونم. این‌که تزریقی می‌نویسی خیلی خوبه.

    پاسخ دادنحذف